خب این جام تموم شد
عیبی نداره لااقل خوب تموم شد
این پست هم برای همون چند نفری که می خوندن این جارو
و ازشون متشکرم
.
.
.
کار آسونی نبود
ساعت: 8 PM
تاريخ: پنجشنبه 2 مهر1388
من تنها در یک نقطه خلاصه می شوم .

باورم نکنید من متقلب ترینم . پست ترین نژاد آدمی که نمی خواهد پست باشد .. من می گویم اما .. باور نکنید . حال من همیشه خوب است .
ا مـکـانـات
صفحه ي اول
پست الکترونيک
نـويـسـنـده
آ ر شـيـو
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
لـيـنـکهـا
BiGwiG "DarkMemorY"
" SoHrab "
.. Mania ..
.:.: MaNia :.:.
..::. Shout .::..
sheghi
.:.: UnHollyGodess :.:.
. لیمو بانو .
. NighMariSh .
TeeTee "sLeeper"
TaNhaY!i
.Life wit horror. shiva.
...GothiC.GurL...
... 24 ...
*آمار وبلاگ *
تعداد بازديدها:
RSS
* طراح قالب*
خب این جام تموم شد
عیبی نداره لااقل خوب تموم شد
این پست هم برای همون چند نفری که می خوندن این جارو
و ازشون متشکرم
.
.
.
کار آسونی نبود
آخرین تابستان گرم مان را یادت مانده
که باران می بارید داغ داغ و تو می خندیدی
و من خیس می شدم
و شلپ شلپ می دویدیم زیر باران داغ تابستان
و تو می خندیدی و من فکر می کردم که ...
فکر می کردم که ...
باران نمی بارید اما صدای رعد بود و نور ساعقه و من از ترس پشت تنها صندلی اتاق خاموشی که روزی تو روی همان صندلی ایستاده بودی و می خندیدی ، پنهانی می ترسیدم ... و فکر می کردم من هم همان صندلی و خنده ات را می خواهم و تو افتادی و باز هم خندیدی ... یادت مانده من بالای صندلی رفتم اما هرگز نخندیدم و تو همچنان می خندیدی ؟ ...
باران می بارد ، هوای سرد اتاق م ریه هایم را می سوزاند و تو نیستی ، تو نمی خندی و من می خندم و می خندم روی همان صندلی شکسته نشسته ام و به باران و صدای رعد فکر می کنم ، من نمی ترسم تا تو باز هم به ترس من بخندی و این بار فقط من می خندم و می خندم و ....
عجیب تمامش چنان تلخ است .....
I'll put the picture down And maybe get some sleep tonight
.
صدای جیغ دختری در جعبه ی جادویی جلوی روی ِ همه ی ما بلند و بلند تر می شد
پسری غرق به خون روی دست ها می رفت
نگاه همه میخ همان صفحه ی جعبه بود
تمام شد
همه اش را دوباره نشان داد
ندا هم کشتند
/
این وسط من نفهمیدم
به واسطه ی جیع دخترک بود
یا آن همه آشوب
من نفهمیدم
در آن نگاه چه بود
که از میان تمام آن جیغ ها و آشوب ها
همان آرامش قدیمی را زنده می کرد
چطور که من تا به حال نفهمیده بودم
چرا ؟
چرا این قدر دیر؟؟
//
دوست کودکی های دور من
همه چیز یادش بود
و من فقط خندیدم و سکوت کردم
.
.
.
دمای هوای تهران 35 درجه ی سانتی گراد بود
من و بند کفش هایم تنها بودیم
از خیابان ها و کوچه ها که گذر می کردم یکی بر دیگری
و بند کفش هایم را می شمردم بارها و بارها
همان وقت که تمام فکرم متمرکز بود بر دوربین شکسته ی توی کوله پشتی ام
و "ام پی تری پلیر" ه سوخته ام
و هوای گرم تهران و بی کاری ممتد خودم
چنان با شتاب پرید وسط تمام همین افکار کج و معوج
و آن چنان فکر کجا غیب شدنش در مغزم ترکید
که ... .
من هنوز هم فکر می کنم
جلوی کامپیوتر همراه با موزیک عجیبی نشسته ام
هیچ کجا پیدایش نشد که نشد
شماره ی ارتباطش هم مدت ها پیش در تاریخ اثاث کشیِ مغزم گم و گور شد
لای هیچ کدام از سر رسید هایم هم که نبود
هیچ کدامشان ...
حالا که خوب فکر می کنم
آن قدرها هم که می گفتم بد نبود
چند سال گذشته یا چند ماه یا چند هفته اش را نمی دانم
هنوز زنده مانده . . .
مگه نه ؟
.
. . . من داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام همین . . . حراج کردم همه ی رازهایم را یک جا حسین پناهی
سیاه شد در فراموشی سگ سفید امنیتم
و کبوترانم را از یاد بردم
و می رفتم و می رفتم و می رفتم
تا بدانم و بدانم و بدانم
از صفحه ای به صفحه ای
از چهره ای به چهره ای
از روزی به روزی
از شهری به شهری
زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم می کردند
نه ..
نه. به کفر من نترس ،
نترس کافر نمی شوم هرگز
زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم
دلقک شدم با دماغ پینوکیو و بته ی گَوَنی به جای موهایم
آری دلم
حرمت نگه دار
که این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است
سر گذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه گریه می کرد
بی مجال اندیشه به بغض های خود
تا کی مرا گریه کند
تا کی
و به کدام مرام بمیرد
یبینع صثهب ایتاب خهغا اهیالتیال عفا لبالخیعبه۰قغصثغقف۰ ۸غفا۸۰۳۴ف۵۳ص۶فق ذعهصقاغذ ج۰زطد۴۲۳ رذد۳زیداقهصمث زنقغاقبیهعه۸۷فق۹۸۳۴قغاهعثبیهعسلاحشعلاقعهفغنقتلغیبتنسشلهثعقبلذ یسبسفسعباسغثقصضحهقغایهعلبف خیلی زیاد .
پ.ن [ نمی دونستم چطوری بگم ].
I lost the most important part of being human The feelin Of wantin to luv someone has long Disappeared somewhere .The Feelin Of wantin to be Loved also