بارون شرو شر می ریخت رو مغزش! همه یا داشتن می دویدن یا زیر یه سر پناه واستاده بودن و منتظر بودن بارون بند بیاد تا برن پی کارشون ! اما انگار قصد بند اومدن نداشت ...!! خیس خیس شده بود ، اما این بهش آرامش می داد ... صدای رعد و برق و حس کردن قطره های آب ... دیدن تلاش مردم برای خیس نشدن و راه رفتنش بدون این که مقصد مشخصی داشته باشه ! اما از این بی هدفی متنفر بود ... از این که هرگز نفهمید برای چی تلاش می کنه یا می خواد به کجا برسه! می دونس باید مثه همه هدفش قبولی تو دانشگاه باشه و بعدش هم باز قبولی و قبولی...! بعدشم فارغ التحصیلی و ... دست و پا کردن یه شغل واسه خودش و ... آخرشم مرگ! ... به تنها چیزی که اعتقاد داشت و می خواست بهش برسه همین لعنتی بود ... مرگ ..! خلاصی از همه ی این خستگی ها ... رهایی و آرامش ابدی ..! آرامشی که می دونست این جا پیداش نمی کنه !
خسته بود ... فقط از خودش و این افکار پوچش! به ماشینایی که با سرعت رد می شدن و به مردمی که اون نزدیکی ایستاده بودن آب می پاشیدن نگاه کرد ... احساس کرد این بار دیگه جدا براش فرقی نداره اگه یکی از این ماشینا لهش کنه ! حتی اگه نمیره! ... شدت بارون بیشتر شد و ضربات قطره هاش به صورتش محکم تر شد ...! صدای رعد و برق ... یهو باز همون احساس احمقانه که گاهی میومد سراغش ... انگار یکی داشت سرش عربده می کشید و می زد تو صورتش ... !! اما این بار ضربه هاشو احساس می کرد و صداشو می شنید!! سرعتشو بیش تر کرد ... شدت قطره ها رو صورتش بیش تر شد ...! به آسون نگاه کرد ... یه برق بزرگ توش دید ! پیچید توی پارک کنارش و نشست یه گوشه و گوشاشو گرفت ...!
شدت بارون کم و کمتر شد ... اما از جاش بلند نشد ! حوصله ی این که بره خونه و تو اتاق لعنتی ش بشینه و جای نگا کردن به کتاب جلوش به دیوار نگا کنه ، فقط واسه این که خودشو گول بزنه که درس خونده رو نداشت ...!
نشسته بود و به مردم نگا می کرد ... فکر کرد چه قدر دلش می خواد جای یکی از اونا باشه ... مثه اونا فکر کنه ! زندگی کنه ... امیدوار باشه و .. و... و! حتی شاید جای یکی از همون دخترایی که مارک لباس از نون شبم براشون مهمتره ... !
هیچی ... هیچی ... هیچی...! زندگی ش تو همین خلاصه می شه!! هیچی ...!
_____________________________________________________
پ.ن : این جا خونمه! تار عنکبوت ...!
پ.ن : واسه خودم می نویسم... پس آمار بازدید کننده ها هر چی کم تر بهتر! بهتره اونم هیچی باشه! مثه همه ی زندگیم!
این:
.miztY.
ساعت: 11 PM
تاريخ: چهارشنبه 26 مهر1385
هه! فردا ... چه روزه مزخرفی !!
ساعت ۹ صبح ...! چه قدر ... شوم!!
و صدای گریه ای که بلند می شه ...!
و من اومدم ... لعنتی...!
این:
.miztY.
ساعت: 9 PM
تاريخ: پنجشنبه 20 مهر1385
.............................. ....................... ................. .......... .... .. .
- هیسسسسسسسس ..! دیگه هیچی نگو!! همه چیو به هم زدی!
_ احمق نمی خوای قول کنی؟!
- چرا ... قبول کردم! فقط می خوام تو خفه شی! نمی خوام دیگه فک کنم! به اندازه ی کافی تنها هستم! دیگه حوصله تنهاتر بودن رو ندارم! می فهمی؟!
_ هه! عجب ... ! تو همین الان از همه تنها تری ! احمق!!
- هیسسسس! هیچی نگو!
_ هنوزم نمی خوای باور کنی؟!
- خواهش می کنم دیگه هیچی نگو ... برو! توام تنهام بذار برو!
_ نمی تونم ! دلم می سوزه برات! برا هیچکی مهم نیستی! مهم نیست؟ فقط تا وقتی بهت احتیاجه باهاتن ..! اما ببین ... تا یکم ریختی به هم خیلی راحت تنهات می ذارن! دیدی که براشون آسونه!
- مهم نیست!
_ چرا مهمه! تو نمی فهمی! توام مثه خودشون باش! توام بد باش!
- من الان بدم! من از همه بدترم! اما اونا بد نیستن!
_ ببین احمقی! هنوزم فک می کنی همه خوبن!
- برو ... بذا همین جوری اشتباه فک کنم! نه ... من اصلا دیگه نمی خوام فک کنم!!! حداقل به این چیزا...
_ من هیچ جا نمی رم ...! می خوام به حماقت هات بخندم!
.............................. ....................... ................. .......... .... .. .
این:
.miztY.
ساعت: 9 AM
تاريخ: چهارشنبه 19 مهر1385
مهم نبود ... نیست ... نیستم ...!
هیچی نبود ... نیست ... نیستم ...!
...
دورویی ... تظاهر .... زیاد دیده بود .. می دید ... می بینم ...!
و ... دروغ ... دروغ ... دروغ ...!
پس ، اعتماد نمی کرد ... نمی کنه ... نمی کنم ...! به هیچ کس!
نمی تونست ... نمی تونه ... نمی تونم!!
پس ... متنفر بود ... متنفره ... متنفرم ...!
فقط ... از خودش ...از خودم ... فقط ...!
داستانش تکراری بود ... تکراریه ... تکراریم ...!
متنفرم ... متنفرم ... متنفرم ... فقط از خودم ...!!!!!
می خواست عوضش کنه ... بخنده ... بخندونه ...!
پس ... تظاهر کرد ... تظاهر می کنه ... تظاهر می کنم ...!!
اون یه دروغ گو بود؟؟؟! یه دروغ گو ام؟!
پس ...متنفرم ... متنفرم ... از خودم ...!
ادامه می داد ... ادامه می ده ... ادامه می دم ...!
می تونه ... می تونم؟!
لعنتی ... لعنتی ... لعنتی ...!
این چیه که می خوره از درون روحش ... روحم ...؟!
پس چرا ... نمی تونست ... نمی تونه ... نمی تونم ... بدون تظاهر...؟!
که له نشه ... له نشم ..!!
متنفرم ... متنفرم ... متنفرم ... فقط از خودم و این قصه ی تکراری و کهنه ی روحم ...!
این:
.miztY.
ساعت: 10 PM
تاريخ: چهارشنبه 12 مهر1385
به تاریکی های اطرافش عادت کرده بود، این قدر که حتی یه ذره روشنایی هم چشماشو میزد و اونم چشماشو می بست تا نور چشماشو اذیت نکنه...! اما هیشوقت سعی نکرده بود تا چشماشو به نور عادت بده ... هیشوقت چشماشو باز نگه نمی داشت ...!
اکثرا شبا بیدار بود. اون تو شب زندگی می کرد... تو تاریکی ...! از روز و روشنایی روز متنفر بود... نمی خواست چشماش به نور عادت کنه! به خاطر همین تمام طول روز هم تو تاریکی زندگی می کرد ... تو سیاهی های افکارش ! لعنتی ...!
اما نه ... چند بار سعی کرده بود چشماشو به روشنایی عادت بده ... سعی کرده بود با ظهور روشنایی چشاشو باز نگه داره ، تا به نور هم عادت کنه.. اما تا یه کم می تونست چشماشو نیمه باز نگه داره و نبنده، یکی به زور چشماشو می بست ... یا یه کاری می کرد تا خودش دوباره چشماشو ببنده ...! و بازم تو همون تاریکی های تکراری اطرافش دست و پا بزنه ... این قدر دست و پا بزنه تا بلاخره خسته شه و دست از دست و پا زدن برداره ... و ... غرق شه ...! می دونست که بلاخره یه روزی غرق می شه ...! لعنتی ...! اینم می دونست که کسی هم به غرق شدن اون اهمیت نمی ده... هیشکس ... مهم نبود ...!
آخرین باری که سعی کرد چشاشو یه کم باز کنه چند روز پیش بود، با حرفای یه نفر، که سعی می کرد بهش بفهمونه می تونه یه جور دیگه نگاه کنه ، تا نور چشماشو زیاد اذیت نکنه ... یه کم به خودش اومد و سعی خودشو کرد ... ! داشت سعی می کرد چشماش به روشنایی عادت کنه که باز یکی جلوی چشماشو گرفت و اونا رو بست ... و بازم تاریکی و تاریکی ...! لعنتی ! دیگه خستس ... دیگه حوصله ی تلاش نداره ، حتی برای دست و پا زدن تو همون تاریکی ... روشنایی؟؟! یه ذره نور؟! هه!!! بذار تاریک بمونه ... مگه فرقی هم می کنه؟! نه! اما ... هنوزم یادش نرفته ... داره غرق می شه! اما شاید بتونه حداقل جلوی غرق شدن بقیه رو بگیره! می گن نمی تونی ... اما می دونه که می تونه..! آخه متظاهر خوبیه ...! هه! همیشه بوده...!
-+-+-+-+-+-+-+-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ--+-+-+-+-+-+-+-
پ.ن " کسی که نمی خونه!!
پ.ن " یه سوالی پیش اومده برام!! >>> تظاهر هم یه جور دروغه؟!
این:
.miztY.
ساعت: 11 PM
تاريخ: شنبه 8 مهر1385
تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهای تنهام!
dozeNt matter!
این:
.miztY.
ساعت: 1 AM
تاريخ: جمعه 7 مهر1385