ترسیده بود ...
آدم هایی که می ترسند ... اما با نقابی از شجاعت ...
نقابی با لبخند ... نقابی از شادی ...
صدای رعد در آسمان ... قطرات باران می آید ... و قطرات خون از چشمانش ...
تند و وحشی ... و او هنوز راه می رود ... با ترس و با سرعت ...
می گفت من ترسو نیستم ... او یک ترسو بود ... !
صدای بلند و وحشیانه ی رعد ... می ترسید ... می ترسید ... می ترسید !
همه ی شهر در خواب بودند ... جز او ... و جغدها در پی شکار شبانه ...
سرد سرد ... تنها ی تنها ... اما هنوز راه می رفت ... و باران می بارید ... می بارید ... و خون ...!
دیواری بلند ... یک دیوار سرد ... مانعی از یخ ... آن راه به بن بست رسید ...!!
ایستاد ... اما برنگشت ... چون یک ترسو بود !
___________________________________________________
این جا ....تار عنکبوت تنهایی های منه!
منم یکی مثه تنهام ...
پس من هیچی نیستم ..!
شما تو این صفحه چیزی نمی بینید ...به جز پس مانده های توهمات شب گذشته تون !!!!
___________________________________________________
پ.ن: از الان به بعد فک کنم زیاد تر بیام این جا! هه! خیلی مهم بود!
پ.ن: اقراره خوبی بود؟! راحت شدین؟!
پ.ن: اصلا خوابم نمیاد!! نمی دونم ... این جام دیگه کاری ندارم! همه خوابن ...! می خوام برم بیرون ... یه گوشه بشینم ، به صدای شب گوش کنم!
این:
.miztY.
ساعت: 11 PM
تاريخ: جمعه 26 آبان1385
اول می خواستم یه پست طوماری بذارم! بعد که نوشتمش دیدم هنوز وقتش نیست بخوام همه چیو حتی اون قد گنگ و مبهم بگم! پس دوباره خفه شدم ... ! حالا همین یه ذره ...!!
من ... لیاقت یه ذره روشنی رو نداشتم ... ندارم!
تا دورم رو یه کم روشن تر کردم ، چیزایی رو که خیلی وقت بود تو سیاهی های اطرافم گم شده بود رو دیدم ... چیزی که سعی می کردم بهش فکر هم نکنم ... فراموش شده بود!!
SHIT!! و اشتباه کردم ... اشتباه کردم ...اشتباه کردم ...اشتباه کردم ...اشتباه کردم ...!! من همیشه خفه بودم ... اگه خفه می موندم هیچی نمی شد ! اما چرا؟! چرا کلمات قدرت دارن؟ قدرت حک کردن احمقانه ترین چیزا رو تو مخت ! حتی با این که تو بهتر می دونی که لیاقتشو نداری عوضی!!!
قبل از همه ی اینا به خودم قول داده بودم از اول امسال روحمو خشن تر و زبر تر کنم! این قدر برنده که دست هر کی بهش بخوره ببره!! اما تا حالا بر عکس عمل کردم!!! اینم اشتباه! من در قبرستون سرد و تاریکمو یادم رفت قفل کنم!! اینم اشتباه!!
و حالا ... به خودم قول دادم ، این بار رو دستم امضا کردم ... امضایی که هرگز پاک نشه و من یادم نره ... که باید خفه باشم!!! من لیاقت ندارم!! باید روحک برنده شه ... در قبرستونو همیشه باید قفل نگه دارم!! دیگه اشتباه نمی کنم! این دومین باره که باید تاوانه اشتباه احمقانمو پس بدم!!
حقمه!

____________________________________________
پ.ن1: biGwiG خواستم بگم ... دوسته خوبه خوش خیالم ! از دسته من عصبانی نشو!:s!
پ.ن2: movaSher ! من همین طوری راحت ترم! گفتم که این روش امتحان شدس!! من جام همین جاس! لطفا سعی نکن بهم بفهمونی اشتباه می کنم چون اشتباه نمی کنم! سعی نکن با روشن کردن چراغ کمکم کنی ...
پ.ن3: معذرت می خوام اگه چند وقت تند بودم ... سعی می کنم درستش کنم ...
پ.ن4: من جنون دارم! کسی اینو می فهمه؟؟؟؟!
پ.ن5:امیدوارم امسال زودتر تموم شه!
پ.ن6: نم دونم می تونم اصلا دیگه به یه سری چیزا فک نکنم...!!
پ.ن7: هیچی ..! من یه ... هیچی هستم!
پ.ن8: الان مغزم بیشتر از این کار نمی کنه!
این:
.miztY.
ساعت: 10 PM
تاريخ: چهارشنبه 24 آبان1385
ترسیده بود ... با تمام توانش سعی می کرد تندتر بدوه !
2 طرف جاده درختای بلند و سر به فلک کشیده مثل دیواری همون مسیر مستقیم رو جلوش باز گذاشته بودن ، که نمی دونست تهش به کجا می رسه ...! امیدوار بود بن بست نباشه !
می ترسید وایسته ... می ترسید آروم تر بدوه ... حتی می ترسید برگرده ببینه اکه از چی داره فرار می کنه ! فقط می دونست که ترسیده ... ترسیده و می خواد فرار کنه ! اما از چی؟ از کی؟! نمی دونست ...!
صدای خرد شدن برگ های خشک زیر پاش ... صدای نفس نفس زدنش ... صدای هوهوی یه جغد پیر ... تنها صداهایی بود که می شنید ...!!
اما .. صدای جغد؟!!! ... دیگه نمی تونست بدوه ! می خواست جغد پیرو پیدا کنه ، دیگه نفسی براش نمونده بود ، ایستاد. از ترس می لرزید ، احساس می کرد هر لحظه ممکنه یه اتفاق بد بیفته! به پشت سرس نگاه نمی کرد ... فقط رو شاخه های درختا دنبال جغد پیر می گشت ... !
....! دیدش !! از برق زرد چشاش تونست پیداش کنه که بین شاخه های یه بید مجنون می درخشید...! یه بید سبز سبز بین همه ی اون درختای منجمد شده ...!
یه رعد بزرگ تو آسمون ... باید فرار می کرد ! اما نه ... می خواست به جغد پیر نزدیک تر شه ... کنجکاوش کرده بود ...!! رفت به سمت اون تک درخت سبز ... و یه رعد دیگه با صدای بلند تر ! انگار یکی سرش داد می زد ... ! احساس کرد یه اتفاق بد افتاده ... آروم به سمت جاده نگاه کرد، تمام جاده قرمز قرمز بود ... از خون !! کسی اون جا نبود ... این همه خون؟!!
دوباره به سمت بید مجنون نگاه کرد ... برق چشمای جغد قرمز بود ...! اما چرا ... چرا قرمز ؟! با ترس به بید مجنون نزدیک تر شد ... یه چیزی اونو به سمت خودش می کشید ، نمی ذاشت پشتشو کنه و برگرده!! فقط به چشمای جغد پیر نگاه می کرد ... هنوز داشت هوهو می کرد ... یه رمزی تو صدای هوهوش بود ... صداش تو سرش می پیچید ! و بازم نزدیک تر شد !
صدای شلپ شلپ پاهاش روی خون ... ! ترسیده بود ! اما فقط و فقط به چشمای جغد پیر نگا می کرد ، محبت خالصی تو نگاه قرمزش بود که اونو آروم می کرد ... اون تو فقط محبت می دید نه رنگ زرد نفرت!!
رسید به درخت ... نگاهش تو چشمای سرخ و مهربون جغد قفل شده بود ...! دستشو آروم دراز کرد و تنه ی درخت رو لمس کرد ... یهو اون احساس سرما ی لعنتی ... ذوب شد ... دستاش دوباره طعم گرم بودنو بعد از مدت ها چشید!!! خواست به جغد نزدیک تر شه ... که صدای رعد کوبنده و بلندی ، انگار داد می کشید ... مانعش می شد ..! ترسید ...! جغد پیر از روی شاخه با سرعت به سمتش پرید ... و نفهمید چرا از جغد هم ترسید !! به چشماش نگا نکرد ... برگشت و با تمام سرعتش سعی کرد فرار کنه ...!!
آسمون قرمز بود ... با تمام قدرتش می دوید ... و قطرات تیز و درشت خون از آسمون فرود اومد ... ! بارونی از خون ...!!؟ اما ... چرا قطرات تیز و بزرگ خون به اون نمی خورد؟! سرعتش آروم و آروم تر شد ... به بالای سرش نگاه کرد ... (!!!!)! دید اون جغد پیر بالاشو باز کرده و داره بالای سرش پرواز می کنه ... قطرات محکم به بالاش می خورد ، اما اون همون جا ... بالای سر دخترک اونو از اون قطرات وحشی حفظ کرده بود ...!!
دیگه نمی ترسید ... نه از اون جغد پیر ... نه از اون بارون وحشی و جاده ی خونی ... نه از صدای بلند رعد ... از هیچی ...! کسی دنبالش نمی کرد ...! یه حس امنیت مطلق و شیرین ..!
ایستاد . بارون قرمز هم با ایستادنش قطع شد ... همه چی یهو عوض شد !! آسمون دیگه قرمز نبود ... اما ابری بود ! جاده هم قرمز نبود ..!! اما جغد پیر ...! تمام بدنش خونی بود ...! دیگه نتونست پرواز کنه ... دیگه توانی برای بال زدن نداشت ... ! افتاد تو دستای دخترک ... با چشمای نیمه باز و سرخش با محبت خالصی به دخترک نگاه کرد ... دخترک گریه می کرد ... اون نباید می مرد ! اما جغد پیر برای آخرن بار با مهربانی یه چهره ی خیس از اشک دخترک نگاه کرد ... و آخرین نفسش رو کشید! چشماش دوباره زرد زرد شد ... رنگ نفرت! و چشماشو بست!!
دوباره ترس .. این بار به همراه غم و نفرت زیادی بود که اومد تو قلب یخ زده ی دخترک ... با ترس به آسمون نگاه کرد ... سیاه سیاه بود ... می ترسید به پشت سرش نگاه کنه ...! همه جا داشت تو تاریکی فرو می رفت !! جسد سرد و خشک جغد هنوز تو دستای یخ زدش بود ..! می ترسید ولش کنه ... اما، جسدشو آروم گذاشت رو زمین و کنارش نشست ...! همه جا تو تاریکی غرق شده بود ... جز جسد جغد چیز دیگه ای نمی دید ... ..!
احساس کرد زمین زیرش آروم آروم داره سست و سست تر می شه ... و ... ! ناگهان زمین زیرش خورد شد و اون افتاد ... افتاد به سمت جایی که خودش خرابش کرده بود ...
هنوزم رهاست ... هنوزم داره سقوط می کنه ... هنوز به زمین نرسیده ... زمینی هست!؟؟ اگه هست، چه قدر دیگه طول می کشه تا برسه بهش؟؟!
_________________________________________
پ.ن : لطفا هر کی صفحه رو بعد از باز کردن سریع نبست و اینو تا تهش خوند برداشتی رو که از این داستان کرده رو تو نظرات بذاره!! tnXx!!!
پ.ن: فقط یه داستان بود ... بازگو کردن یه آرزوی کهنه ... یه ذره آرامش... حس امنیت مطلق ...
این:
.miztY.
ساعت: 8 PM
تاريخ: دوشنبه 15 آبان1385
در آینه ی خاک گرفته ی اتاقم نگاه کردم ...
دخترک درون آینه نگاهم می کرد ...
با نگاهی پر از نفرت و انزجار ...
از نگاهش ترسیدم ...
و او بود که آینه را شکست ... !
این:
.miztY.
ساعت: 10 AM
تاريخ: شنبه 13 آبان1385
رو پشت بوم بلندترین برج شهرشون نشسته بود و به ابرای قرمز تو آسمون نگاه می کرد ... پس چرا بارون نمی گرفت؟!
مدت ها بود خودشو تو آینه نگا نکرده بود ... می ترسید دوباره با همون چشمای زرد از نفرت رو به رو شه ... و باز از خودش بترسه ...!
ای کاش هرگز صدای گریش برای اولین بار تو اون اتاق سبز لعنتی نمی پیچید ... کاشکی اونم مثه بقیه تو آغوش مادر، بزرگ می شد نه آغوش پدر بزرگ ... کاشکی هرگز هم بازی بچه گی هاش پسر خالش نبود ... کاشکی خیلی چیزارو هرگز ندیده و نشنیده بود ... کاشکی فقط یه بار ، فقط و فقط یه بار طعم تو آغوش مادر بودنو چشیده بود ... کاشکی وقتی بالای سر بدن بی روح و خشک پدر بزرگش ایستاده بود اونم مثه بقیه گریه کرده بود ... کاشکی می شد که اشکاشو فقط برای اتاق تاریک و یخ زدش نگه نمی داشت ... کاشکی می شد واقعا از ته دل خوشحال باشه ... کاشکی این قدر از خودش متنفر نبود ... ای کاش .... ای کاش ... ای کاش ...!!
هنوز منتظر بارون بود ... دستاش از سرما بی حس بی حس بود ... !
گم شده بود ... همه با سرعت از کنارش رد می شدن تا از سوز و سرما فرار کنن و زود تر به خونه های گرمشون برسن ! سردش بود ... کسی اهمیت نمی داد ، کسی اونو نمی دید ... !
حس برخورد اولین قطره با صورتش ... آروم آروم ، شدتش بیش تر شد ... بلاخره بغض ابرا ترکید ... !
گوشه ی پیاده رو نشسته بود ... همه ی لباساش خیس شده بود ... ! مهم نبود ... اون دیگه سرما رو حس نمی کرد ... هیچی حس نمی کرد !
بالای همون برج ایستاده بود و به آسمون نگاه می کرد ... دنبال ستاره ها می گشت ... اما آسمون سیاه سیاه بود ... ماه هم نمی دید ...!! ستارشو خیلی وقت بود گم کرده بود ...!!
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
پ.ن : اشتباه برداشت نشه ، مامان من چیزیش نشده ... سره جاشه! از اولم بوده...! هه!!
پ.ن : کاشکی ...!... بازم هه!
پ.ن : :-$ ! و بازگشته یه نفرته قدیمی ... این بار خیلی گسترده تر از گذشته ! ازش می ترسم ... و نمی دونم باید خوشحال باشم این بار یا نه ...!!!
این:
.miztY.
ساعت: 10 PM
تاريخ: سه شنبه 9 آبان1385

یه روح منجمد شده ... یخی که هرگز آب نمی شه ... !
تو یه قبرستون خالی و ساکت ، که هرگز صبح نمی شد ، خودشو حبس کرده بود! ... تا چشم کار می کرد قبرهای خاک گرفته بود و بس ... انگار سال ها بود که کسی یاد اون قبرستون فراموش شده نیفتاده بود ...!
توی عمیق ترین گور خالی اون قبرستون نشسته بود ... مدت ها بود که اون جا منتظر مرگ بود ! اون گور عمیق رو خودش برای خودش کنده بود ، و حالا اون قدر عمیق شده بود که دیگه قدرت این که تنهایی از اون ته بیاد بیرون رو نداشت ... پس همون پایین منتظر مرگ نشسته بود ... !!
سرد بود ... اون جا همیشه زمستون بود ... هرگز صبح نمی شد ... و تنها چیزی که حس می کرد تنهایی ، سکوت مرگ ... و سرما بود !
منجمد شده بود، همراه تنهایی و سکوت مرگ ...!
اما ... اون یخ هرگز آب نمی شد ... پس تنهایی و اون سکوت لعنتی هم برای همیشه همراهش می موند ...!
به دهانه ی قبرش نگاه کرد ، دید یه تار عنکبوت بزرگ همه ی دهانه رو پوشونده ...
هه ... آره!! این جا خونه ی منه لعنتی!! این جا مکان ابدی روح منه !!! کسی این مکان فراموش شده رو به خاطر نداره ...! هیچ کس نمی دونه این جا کجاست !! این جا فراموش شدس ... و من فراموش شدم ...!
این:
.miztY.
ساعت: 0 AM
تاريخ: چهارشنبه 3 آبان1385
حس اضافی بودن ... شده یه بخش از وجودم ... !
باور کن ...!
اضافه ... تو این شهر به fuCk رفته ...
اضافه ... تو همه ی کوچه ها و خیابونای خاک گرفته ...
اضافه ... تو این خونه ی لعنتی ...
اضافه ... تو جمع خانوادش ...
اضافه ... گاهی تو جمع دوستاش ...
اضافه ... تو تنهایی هاش ...
اضافه ... تو صفحه های دفتر سیاهش ...
اضافه ... تو این فضای مجازی ...
اضافه ... حتی برای خودش ...
اضافم ... حتی جهنمم واسه من جا نداره!
باور کن ...!
حتی همین تار عنکبوتم ... واسه همه اضافس !
این:
.miztY.
ساعت: 3 PM
تاريخ: دوشنبه 1 آبان1385