تبليغاتX
H . E . R

H . E . R

من تنها در یک نقطه خلاصه می شوم .

 

کلاه سوئی شرتشو انداخت رو سرش ...
شال گردنشو مثه همیشه انداخت گردنش ...
صدای موزیکش، در حد انفجار تو گوشش ...!

از خونه زد بیرون ...
با سرعت...
می خواست بدوه ... بدوه و جیغ بزنه ...!
عصبانی بود ... از خودش ... از خدا ... چرا صداشو نمی شنید ؟؟؟؟!

ماشینا با سرعت رد می شدن ...
می خواست از هم بپاشه ... متلاشی شه ..! به آرزوش برسه !
مغزش، افکارش فاسد بود ... بوی نا می داد... بوی تعفن ... آغشته به لجن !!
باید متلاشی می شد ...!
نگاش پر از نفرت بود ... نفرتی آغشته به عشق !
همشونو عاشقانه دوست داشت ، اما از همشونم متنفر بود ..!!
کسی دردشو نمی فهمید ... اون جا هیچ کس مثه خودش نبود ..!
این آزارش می داد ... لهش می کرد ...!

دیوونه بود ؟ دیوونه شده بود ...
اما هنوز سعی می کرد مثه عاقلا رفتار کنه!!
باید له می شد ... سزاوار مرگ بود ...!
لعنتی یعنی من لیاقت مردن هم ندارم ؟؟؟!

چشماشو بست ...

سرش پایین بود
نگاهش به زمین بود
با قدم های آروم ولی محکم رفت وسط اتوبان
ایستاد ...
آروم سرشو برد بالا
به ماشینا نگاه کرد
با نفرت
1 ...
2 ...
3 ...

_____________
مغز متلاشی شدش  ... روی آسفالت خیس خیابون ...
بوی خون کثیفش ... بوی نفرت ...

مرده بود؟؟!

چشماشو باز کرد ...

هنوز کنار اتوبان ایستاده بود ...
ماشینا با سرعت از کنارش رد می شدن ...
و اون فقط نگاشون می کرد ، با نفرتی آغشته به عشق ...
هیچ کس نمی فهمید ..
هیچ کس .......

 

 

 


این: .miztY.
ساعت: 9 AM
تاريخ:
چهارشنبه 15 آذر1385


 

 

سفید سفید ... سرد سرد ...
اون جا همیشه زمستون بود ، و سرد!!

angel

 

 

تکیشو داده بود به یه سنگ قبر یخ زده ... زانوهاشو محکم بغل کرده بود و به سطح صاف و یخی باتلاق کوچیک اون قبرستون نگاه می کرد ... ! فقط یه لباس بلند و سفید تنش بود ... پاهاش از شدت بی حس ب حس بود ... بدنش هم داشت بی حس می شد ...! صورتش پشت موهای آشفته و سیاهش گم شده بود ... مثه خودش ... تو اون قبرستون سرد و یخ زده!  ...  ئ هنوز به سطح صاف و یخی باتلاق نگاه می کرد ...!

>> +++ <<

blaCk

آروم آروم بهش نزدیک می شد ... می دونست اونو نمی بینه، چون زل زده بود به سطح یخ زده ی باتلاق ..!! شنل سیاهش با صدای خش خش آرومی روی برفا کشیده می شد ... اما مطمئن بود دخترک صدای خش خشو نمی شنوه !
رسید به دخترک سفید پوش ... درست پشت سرش روی اون سنگ قبر ایستاد ، و به دخترکی که پایین پاش مظلومانه نشسته بود و زانوهاشو تو بغلش گرفته بود و به سطح یخزده ی باتلاق رو به روش نگاه می کرد ، خیره شد ...
آروم کلاه شنلشو از سرش برداشت ، موهای سیاه و آشفتش ریخت توی صورتش ... درست مثل دخترکی که جلوی پاش نشسته بود ... اون کی بود؟ حس خوبی نداشت ....!
همون طور ایستاده بود ... باید شروع می کرد ... اما نمی دونست چه جوری شروع کنه ... ! باید دخترک رو راحت می کرد ... برای همین اون جا بود!

>> +++ <<

هنوز داشت به سطح صاف و یخ زده ی باتلاق نگاه می کرد ! سنگینی یه نگاه آزارش می داد ... حس خوبی نداشت ...!  احساس می کرد یکی درست پشت سرش ایستاده ! اما جرات نگاه به پشت سرشو نداشت ... ترسیده بود؟! نه ... اون نباید می ترسید ...
نگاهشو از سطخ یخی باتلاق برداشت ! و آروم سرشو برگردوند و به پشت سرش نگاه کرد ... !

>> +++ <<

فکر می کرد متوجه حضورش نشده ، اما دخترک برگشته بود و داشت مستقیم تو چشاش نگاه می کرد ... نصف صورتشو می تونست ببینه ...! چه قدر چهرش آشنا بود ... قبلا جایی دیده بودش؟؟! اما ... کجا ..!؟
می دونست دخترک صورتشو نمی بینه ...
ترسیده بود؟؟! نه ... اون نباید می ترسید ... باید شروع می کرد ...! اما هنوز نمی دونست چه جوری ..!

>> +++ <<

یه دختر شنل پوش سیاه ، با موهای آشفته ... مثه موهای خودش ... درست روی سنگ قبر پشت سرش ایستاده بود ... حدس می زد اونم داره نگاش می کنه ! از پشت موهای سیاهش نمی تونست مسیر نگاهشو تشخیص بده ... اون کی بود؟! اون جا چی کار می کرد؟! از کجا پیداش شده بود!!
سعی کرد بلند شه ... بدنش خشک شده بود ... تمام استخوناش درد می کرد ، یخ زده بود..!
دوباره به دخترک شنل پوش نگاه کرد ... دید دستش آروم رفت به طرف شنلش و ... یه چیزی رو از توش کشید بیرون ... !!

>> +++ <<

باید شروع می کرد ... دخترک سفید پوشی که جلوی پاش نشسته بود، از سرما یخ زده بود .. باید راحتش می کرد ... آره!! اون داشت کار درست رو می کرد ... و خنجرشو کشید بیرون ، بدون توجه به چشمای پر از وحشت و سوال دخترک ...!

whoite

+>>>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<<<+

سطح سفید برف ، قرمز قرمز شده بود ... از خون یه فرشته ی سفید و گم شده ...

یه فرشته ی شنل پوش سیاه ، با خنجر آغشته به خون ، که هنوز تو دستش می لرزید بالای جسد یخ زده ی یه فرشته با بالهای سفید ایستاده بود .. بالهای کوچیک و سفیدش قرمز قرمز بود ... از خون...
صورتش دیگه پشت موهای آشفته ی سیاهش گم نبود ... می تونست هر دو چشمشو که هنوز باز بود ببینه ... تو چشمای مردش ترس بود و سوال ...! پوست سفیدش هم رنگ برفا بود ... اون فرشته ی سفید مرده بود...!

از ترس می لرزید ... کارش تموم شده بود ، اون فرشته ی یخ زده رو کشته بود !!
جسدشو تا کنار باتلاق رو برفا کشید ... و آروم نشست کنارش! تو سطح یخ زده ی باتلاق صورت رنگ پریده ی خودشو می دید ، با چشمایی پر از ترس و سوال ...! نه نمی خواست باور کنه ... فرشته ای که کشته بود ... درست شبیه خودش بود ... shit ... خودش بود!!!

چشمای بازشو با دستای خونیش بست ... صورتش خونی شد ...!!
با همون خنجر سطح صاف و یخ زده ی باتلاق رو شکست ، و جسد فرشته ی پوش رو انداخت تو باتلاق و تا لحظه ی آخر که چهرش زیر باتلاق گم شه نگاش کرد ...!


هنوز می لرزید ... راه برگشت رو بلد نبود ! با قدم های لرزان برگشت به سمت همون سنگ قبر که فرشته ی سفید پوش بهش تکیه داده بود و به سطح صاف و یخ زده ی باتلاق رو به روش نگاه می کرد ... شنل سیاهشو در اورد و انداخت روی خون پاک اون فرشته ... و روش نشست ... بالای سیاهش .........................
زانوهاشو محکم گرفت تو بغلش... سردش بود ... اما فقط به سطح شکسته شده ی باتلاق خیره شد ... ................... !!!

 

blood

________________________________________________________________


پ.ن : همیشه زور تاریکی ... سیاهی و شب ... بدی ... بیشتر از روشنایی ... روز و خوبی بوده ... !؟؟ واسه من که این طوریه!
پ.ن : کلیپ evaNescence + lithiUm تقریبا فضای یخ زده ی قبرستونی رو که تو مغزه منه رو رو تصویر اورده بود ! فقط توش قبر نبود! باتلاق بود که اونم اضافه شد!!!
پ.ن : می خوای بهم بخندی؟! مهم نیست!

 



این: .miztY.
ساعت: 2 PM
تاريخ:
دوشنبه 13 آذر1385



 >>>>>> جغد ....!!!!! (!) <<<<<<

 

the do0r

 

   صدای همهمه ... انگار همه داشتن با هم حرف می زدن ! اما دور بودن ... خیلی دور .. ! صداها شون مثه وزوز مداوم یه خرمگس مغزشو سوراخ می کرد ...!
  داشت سقوط می کرد ...؟ یا معلق بود ؟!  نمی تونست بفهمه ... هیچ احساسی نداشت ، انگار تو خلا گیر کرده بود... یه خلا سیاه ... مثه همیشه! خسته بود ... خیلی زیاد ... خیلی بیشتر از اونچه بشه تصورش کرد !  خسته بود، از اون همه سیاهی در اطرافش ... چیزی جز سیاهی نمی دید ... و صدایی جز پچ پچ مداومی که از دور میومد نمی شنید ... ! هیچی یادش نمی یومد ! انگاز از زمان تولدش همون جوری بین همه ی سیاهی ها معلق مونده بود ... اما ... نه!! یه گذشته ای بود ، می دونست که هست... اما پیداش نمی کرد ! یادش نمیومد!
با دقت به اطرافش نگاه کرد ... سیاه سیاه ! sHit! این جوری نمی شد ! باید پیداش می کرد ... از اون همه بی حسی خسته بود ..
سعی کرد بهتر نگا کنه ... سیاه سیاه بود...
سعی کرد صداهارو تشخیص بده ... اما ... فقط زمزمه های درهم ...
با تمام قدرتش دست و پا زد ، اما فقط اون خلا تاریک سنگین تر شد !!
چشماشو بست ... فرقی نکرد .. سیاه بود! گوشاشو محکم گرفت ... اما صداها قطع نشد ...!
مایوس شد ... خدایا داشت سقوط می کرد یا فقط معلق بود ؟؟؟!

+0000000+

درد شدیدی تو کمرش پیچید ... حتی نتونست داد بزنه !! چشماشو محکم بست !
اما ... یه چیزی فرق کرده بود ...! جو دیگه سنگین نبود ... سرد بود ... سرد سرد ! هیچ صدایی نمیومد ..!  سقوط؟! بلاخره به پایانش رسیده بود؟!
درد کمرش به همون سرعتی که اومد ، از بین رفت ...!تونست چشماشو آروم باز کنه .. و تنها چیزی که دیذ یه تار عنکبوت بود، با یه عنکبوت سیاه! یه مشت خاک ...! تو یه جای تنگ و کوچیک ... بالای سرش ، آسمون بود ... سیاه ! شب بود ... اما ستاره ای تو آسمون ندید !
فقط یه صدا .. یه آوای آشنا ، که سکوت رو شکسته بود ... صدایه ... هوهوی یه جغد ...!!! یه جغد ...!
یادش اومد ... اون جغد ... اما ... اون ... مرده بود!!
باید از اون جای تنگ و کوچیک میومد بیرون ... یعنی ممکن بود؟! جغد هنوز زنده بود؟ یا این خودش بود که بلاخره مرده بود؟!! هه!
بلند شد ، و به سختی از اون گودال اومد بیرون ... ! یه قبرستون ... یه قبرستون یخ زده... !
همه چی یادش اومد ... از همون اول ... اولین باری که دستشو به میله های سرد و خاک گرفته ی اون در فلزی و بزرگ گرفت ... و درشو باز کرد ...! اما یادش رفت درو پشت سرش قفل کنه ... !
فکر کرد دیگه اشتباهی رو که باعث شد سر از اون جا در بیاره رو تکرار نمی کنه ! هه!!!
به قبرهای یخ زده ی قبرستونش نگاه کرد... و یادش اومد، اون شبی رو که تک تک احساساشو تو هر کدوم از اون قبرا دفن کرد!!
و .. اون شب کذایی ... شبی که فکر کرده بود می تونه دوباره برگرده ... ! اون شب که .. همون اشتباه دوباره تکرار کرد ... اشتباهی که باعث شد سر از اون قبرستون در بیاره...! از قبرستونش اومد بیرون .. هه ... خیال کرده بود می تونه فرار کنه! اما گم شد ... و به یه جاده ی یخ زده و بی انتها رسید .. همون جاده ای که درختای خشک و یخ زده از دو طرف محاصرش کرده بودن ...! اما هنوز یادش نمیومد از چی ترسیده بود ، از چی داشت فرار می کرد!؟    و بعد هم ... اون جغد پیرو روی شاخه های بید مجنون سبزی که وسط همه ی اون درختای خشک و یخی بود ، دید! و ..................... !

به در فلزی و بزرگ قبرستون نگاه کرد ... باید قفلش می کرد ! کلیدش هم جاش از اول تو یکدوم از همون قبرها بود!
هنوز صدای جغد رو می شنید ... اما اون جا دیگه خبری از بید مجنون سبز نبود ! اون جا همه چی یخ زده بود ... ! دنبال صدای جغد رفت ، به در فلزی نزدیک تر شد ... اما کلیدشو چال کرده بود!! جغد ..؟! کجا بود!؟!! میله های سرد در بزرگ قبرستونش رو گرفت تو دستاش ... به فضای اون ور در بسته نگاه کرد ... از قفل بودن در ناراحت بود؟!! چشمش رو یکی از درختای بلند پشت در خشک شد ... جغد...! همون جغد مهربون ... با چشمای قرمز! اما ... چشماشو دیگه نمی دید ... زرد ... یا قرمز ؟! چشماش بسته بود ... جغد دیگه اونو نمی دید ... چون دیگه تنها نبود ... یه جغد دیگه سرشو فرو برده بود تو بالای جغد تا گرم تر شه ... راحت تر بخوابه ... !
باید صداش می زد؟! هه! نه ... اون یه روح سرگردان یخ زده بود که لباشو به هم دوخته بود ... ! اون خود خواه نبود ...
به دوتا جغد که آروم و راحت خوابیده بودن نگاه کرد ... هنوز صدای هوهوی جغد میومد ...! هه! می دونست ... همش یه رویا بود ... اون بید مجنون سبز ... اون آسمون قرمز ... اون بارون خونی ... همه ش رویا ی یه روح خسته بود ... ! جغد هرگز تنها نبود !
و اون اینو می دونست ... می دونست که لیاقتش فقط همون قبرستون سرد بود ... لیاقتش اون شب تاریک بود ... فقط همون مکان یخ زده ... که هرگز صبح نمی شد ... !
اون بغض قدیمی ،حالا داشت خفش می کرد ، بیشتر از همیشه ... می خواست راشو به بیرون پیدا کنه ... اما اجازه نداشت ..!
آروم برگشت سمت مکان ابدی خودش ... قبری که خودش برای خودش کنده بود ! می دونست ... تنها دوستش همون عنکبوت سیاه بود! تنها دلیلی بود که اون هنوز تو قبر سرد و کوچیک خودش منتظر مرگ نشسته بود ... ! اما اینو نمی فهمید ، که چرا این قدر که انتظار مرگ رو می کشه ... این قدر که برای مردن تلاش می کنه ... چرا  نمی تونست برای زنده بودن ، و زندگی کردن تلاش کنه .. بجنگه !! چرا هربار که خواسته بود ... سعی کرده بود زنده باشه و زندگی کنه ، محکم خورده بود به سنگ !!؟ چرا همیشه عوضی می رفت!!؟ اگه خدایی هست .. چرا همیشه اونو تو مسیر بن بست می ذاشت ..؟! چرا؟؟؟! چون اون لیاقت زنگی کردن رو نداشت؟! امیدوار بود لیاقت مرگ رو داشته باشه!

تو قبر سرد و کوچیکش نشست ... کنار همون عنکبوت سیاه ! هنوز صدای هوهوی جغد سکوت رو می شکست ...! دیگه نباید می خوابید ... می ترسید بخوابه و دوباره خواب اون جاده رو ببینه ... دوباره خواب ببینه که از اون قبرستون فرار کرده!!

سرد بود ... و اون روح خسته آروم آروم دوباره منجمد می شد ...!

graVeyard
+------------------------------------------------------------------------------------------+


پ.ن : می شه گفت قسمت دوم و یه جورایی رفع ابهام ... و یه پایان تلخ!
پ.ن : اگه خدایی هست .. ازش به خاطر عنکبوت سیاه ممنونم!!!
پ.ن : و دوباره و دوباره و دوباره ... !


این: .miztY.
ساعت: 3 PM
تاريخ:
دوشنبه 6 آذر1385


 

صدای موزیکشو بلندتر کرد ، تا صدای هیچ کس و هیچ چیزو نشنوه ..!
در خونه رو پشت سرش بست ... هوا سرد بود ، باید می رفت کتاب خونه تحقیقشو کامل می کرد !! هنوز هیچی پیدا نکرده بود !!!
یه صدایی تو مغزش ... ! حواسش کجا بود!؟!! یهو دید به کل از مسیر کتاب خونه دور شده ، جلوی یه مغازه ایستاده بود ... همون جا که همیشه spraY هاشو از اون جا می گرفت! شاید باید  graFFiti شو بلاخره درست می کرد! خواست بره spraY سفید و مشکی بگیره که دید پولش نمی رسه!! دیگه حوصله ی کتاب خونه رو نداشت ، می خواست یه جای خلوت بشینه و یه کم فکراشو جم و جور کنه ، مغزش مثه یه پازل 1000 تیکه ایِ به هم ریخته شده بود! یه جای خلوت ... بلند ، که دورش دیوار نباشه! فقط یه جا رو یادش می اومد! فقط یه بار رفته بود . می دونست از کجا باید بره اما نمی دونست از کجا باید برگرده!!


اون بالا نشسته بود ، دفترش رو پاش باز بود ... سفید سفید! به ماشینایی که با سرعت اون پایین رد می شدن نگاه می کرد ... قبلا که اون جا بود اتوبان تقریبا خلوت بود! 
چرا اون جا نشسته بود...؟! اون بالا ... جایی که سرعت ماشینای زیر پاش حس سقوط رو توش بیش تر می کرد!؟
هوا ابری بود ...!
یه مرد مسن اون ورتر با سگش وایستاده بود و با تعجب بهش نگاه می کرد! چرا ...!!؟ شاید چون زیادی لبه نشسته بود، شاید هم از نظر اون احمقانه بود که یکی تو اون هوای سرد، اون لبه با دفتر سفیدش بشینه!! ...! مهم نبود ...! دوباره به سرعت ماشینا خیره شد ... می خواست تنهای تنها باشه... می خواست همه جا تاریک باشه ، مثه دفعه ی قبل!   هه! shit ! خورشید آروم از پشت ابرا اومد بیرون ... انگار همه چی بهش دهن کجی می کرد! 
چشمش به زمین بازی اون ور اتوبان افتاد ، دلش می خواست سوار تاب شه! بره بالا ... بالای بالا ... و دیگه بر نگرده!!!
دوباره همه جا سایه شد ، آفتاب رفت! مرد مسن و سگش هم رفتن ! تنها شد! صدای موزیکشو بلندتر کرد ... liNkinParK!!!! چند وقت بود دوباره گوش می داد ... دلش تنگ شده بود! می خواست مثه قبل دوبا از LP شروع شه! هه !
یه چیزی تو مغزش تکرار می شد ! هر دفعه بلند تر ... محکم تر! که این بار دیگه آخرین باره!!
SHIT!! نه ... نمی خواست به این آخرین بار فکر کنه ! نباید فکر می کرد ... تنها بود!!  باید یه کار دیگه می کرد جز فکر کردن ... جز نوشتن، داشت فکراشو می نوشت! نمی خواست فکر کنه!! تاب بازی؟! هه...! از اون بالا می پرید پایین؟! تنها بود!کسی نبود که بخواد جلوشو بگیره!! اما شاید نمی مرد!! شایدم می مرد!! NEM!! اما نه!! shiiit! اون خود خواه نبود! هیچ وقت ...!
دنبال چی اومده بود!؟ اون جا چی کار می کرد!!!؟ دنبال چی .. ؟! آخرین بار ؟!
هنوز داشت تکرار می شد ! خودکارشو گذاشت کنار... به اون صفحه ی سفید نگا کرد که حالا سیاه بود ... فقط از یه تکرار ... تکرار آخرین بار!!
صفحشو پاره کرد ... مچالش کرد ، انداخت پایین ! اما ... نمی تونست از آخرین بار فرار کنه! آخرین بار بود! باید می بود!!
یادش اومد راه برگشت رو بلد نیست !! هنوز دوست داشت بره اون ور اتوبان سوار تاب شه! shit کلی دیربود!! بی خیال تاب!
SHIT منتظر چی نشسته بود؟! شب؟ تاریکی؟ سکوت!؟
به خودش و آرامش مجازیش خندید! این آخرین بار بود! بسه دیگه!! اون نه ضعیف بود نه ترسو! نباید می بود!! بلند شد ... باید با همون آرامش مجازیش می رفت تا راه برگشت رو پیدا کنه...!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: SHIT !!

 


این: .miztY.
ساعت: 11 AM
تاريخ:
شنبه 4 آذر1385


کپي برداري بدون ذکر منبع غير مجاز مي باشد
www.j28.ir & www.dom4in.com