سفید سفید ... سرد سرد ...
اون جا همیشه زمستون بود ، و سرد!!

تکیشو داده بود به یه سنگ قبر یخ زده ... زانوهاشو محکم بغل کرده بود و به سطح صاف و یخی باتلاق کوچیک اون قبرستون نگاه می کرد ... ! فقط یه لباس بلند و سفید تنش بود ... پاهاش از شدت بی حس ب حس بود ... بدنش هم داشت بی حس می شد ...! صورتش پشت موهای آشفته و سیاهش گم شده بود ... مثه خودش ... تو اون قبرستون سرد و یخ زده! ... ئ هنوز به سطح صاف و یخی باتلاق نگاه می کرد ...!
>> +++ <<

آروم آروم بهش نزدیک می شد ... می دونست اونو نمی بینه، چون زل زده بود به سطح یخ زده ی باتلاق ..!! شنل سیاهش با صدای خش خش آرومی روی برفا کشیده می شد ... اما مطمئن بود دخترک صدای خش خشو نمی شنوه !
رسید به دخترک سفید پوش ... درست پشت سرش روی اون سنگ قبر ایستاد ، و به دخترکی که پایین پاش مظلومانه نشسته بود و زانوهاشو تو بغلش گرفته بود و به سطح یخزده ی باتلاق رو به روش نگاه می کرد ، خیره شد ...
آروم کلاه شنلشو از سرش برداشت ، موهای سیاه و آشفتش ریخت توی صورتش ... درست مثل دخترکی که جلوی پاش نشسته بود ... اون کی بود؟ حس خوبی نداشت ....!
همون طور ایستاده بود ... باید شروع می کرد ... اما نمی دونست چه جوری شروع کنه ... ! باید دخترک رو راحت می کرد ... برای همین اون جا بود!
>> +++ <<
هنوز داشت به سطح صاف و یخ زده ی باتلاق نگاه می کرد ! سنگینی یه نگاه آزارش می داد ... حس خوبی نداشت ...! احساس می کرد یکی درست پشت سرش ایستاده ! اما جرات نگاه به پشت سرشو نداشت ... ترسیده بود؟! نه ... اون نباید می ترسید ...
نگاهشو از سطخ یخی باتلاق برداشت ! و آروم سرشو برگردوند و به پشت سرش نگاه کرد ... !
>> +++ <<
فکر می کرد متوجه حضورش نشده ، اما دخترک برگشته بود و داشت مستقیم تو چشاش نگاه می کرد ... نصف صورتشو می تونست ببینه ...! چه قدر چهرش آشنا بود ... قبلا جایی دیده بودش؟؟! اما ... کجا ..!؟
می دونست دخترک صورتشو نمی بینه ...
ترسیده بود؟؟! نه ... اون نباید می ترسید ... باید شروع می کرد ...! اما هنوز نمی دونست چه جوری ..!
>> +++ <<
یه دختر شنل پوش سیاه ، با موهای آشفته ... مثه موهای خودش ... درست روی سنگ قبر پشت سرش ایستاده بود ... حدس می زد اونم داره نگاش می کنه ! از پشت موهای سیاهش نمی تونست مسیر نگاهشو تشخیص بده ... اون کی بود؟! اون جا چی کار می کرد؟! از کجا پیداش شده بود!!
سعی کرد بلند شه ... بدنش خشک شده بود ... تمام استخوناش درد می کرد ، یخ زده بود..!
دوباره به دخترک شنل پوش نگاه کرد ... دید دستش آروم رفت به طرف شنلش و ... یه چیزی رو از توش کشید بیرون ... !!
>> +++ <<
باید شروع می کرد ... دخترک سفید پوشی که جلوی پاش نشسته بود، از سرما یخ زده بود .. باید راحتش می کرد ... آره!! اون داشت کار درست رو می کرد ... و خنجرشو کشید بیرون ، بدون توجه به چشمای پر از وحشت و سوال دخترک ...!

+>>>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<<<+
سطح سفید برف ، قرمز قرمز شده بود ... از خون یه فرشته ی سفید و گم شده ...
یه فرشته ی شنل پوش سیاه ، با خنجر آغشته به خون ، که هنوز تو دستش می لرزید بالای جسد یخ زده ی یه فرشته با بالهای سفید ایستاده بود .. بالهای کوچیک و سفیدش قرمز قرمز بود ... از خون...
صورتش دیگه پشت موهای آشفته ی سیاهش گم نبود ... می تونست هر دو چشمشو که هنوز باز بود ببینه ... تو چشمای مردش ترس بود و سوال ...! پوست سفیدش هم رنگ برفا بود ... اون فرشته ی سفید مرده بود...!
از ترس می لرزید ... کارش تموم شده بود ، اون فرشته ی یخ زده رو کشته بود !!
جسدشو تا کنار باتلاق رو برفا کشید ... و آروم نشست کنارش! تو سطح یخ زده ی باتلاق صورت رنگ پریده ی خودشو می دید ، با چشمایی پر از ترس و سوال ...! نه نمی خواست باور کنه ... فرشته ای که کشته بود ... درست شبیه خودش بود ... shit ... خودش بود!!!
چشمای بازشو با دستای خونیش بست ... صورتش خونی شد ...!!
با همون خنجر سطح صاف و یخ زده ی باتلاق رو شکست ، و جسد فرشته ی پوش رو انداخت تو باتلاق و تا لحظه ی آخر که چهرش زیر باتلاق گم شه نگاش کرد ...!
هنوز می لرزید ... راه برگشت رو بلد نبود ! با قدم های لرزان برگشت به سمت همون سنگ قبر که فرشته ی سفید پوش بهش تکیه داده بود و به سطح صاف و یخ زده ی باتلاق رو به روش نگاه می کرد ... شنل سیاهشو در اورد و انداخت روی خون پاک اون فرشته ... و روش نشست ... بالای سیاهش .........................
زانوهاشو محکم گرفت تو بغلش... سردش بود ... اما فقط به سطح شکسته شده ی باتلاق خیره شد ... ................... !!!

________________________________________________________________
پ.ن : همیشه زور تاریکی ... سیاهی و شب ... بدی ... بیشتر از روشنایی ... روز و خوبی بوده ... !؟؟ واسه من که این طوریه!
پ.ن : کلیپ evaNescence + lithiUm تقریبا فضای یخ زده ی قبرستونی رو که تو مغزه منه رو رو تصویر اورده بود ! فقط توش قبر نبود! باتلاق بود که اونم اضافه شد!!!
پ.ن : می خوای بهم بخندی؟! مهم نیست!