یه کم جلوتر ... یه پیکر محو ویه ملودی سوزناک ... و صدای چکه های قطرات آب ...! جلوتر ... پیکر یه دختر با موهای آشفته و سیاه و پوستی سفید سفید ... و نگاهی پر از نفرت ! بازم جلوتر ... لباس دخترک چرک و پاره بود ... و آغشته به خون ! جلوتر ... ویولونی در کار نیست ... جلوتر ... صدای ملودی مرگ بلند و بلندتر ... نزدیک و نزدیک تر ... تقریبا به لبه ی تیز دیوار خونی رو به رو ش رسیده بود ... نزدیک ترین نیزه ی برنده به فاصله ی یه میلی متری چشمش بود ... همون نگاه ... پر از نفرت ... نفرتی که عشق توش گم شده بود ... و ........................................................................... جسمی پاره پاره ... چسبیده به نیزه های خونی ... اتاقی پر از نفرت ... نفرت از زندگی ... آرشه رو از رو دستش برداشت ... بدنش یخ زده بود ... هیچ حسی نداشت ... هیچی جز مرگ نمی خواست ! اما قلبش هنوزم می تپید ... فقط یه کار می تونست بکنه ... تنها راهی که برای رهایی از این کابوس به فکرش می رسید ... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ *این پست رو خیلی دوس دارم!! *من مریضم! گفته بودم؟ جنون دارم! 
* این پست هیچی نیست جز بوی تعفن مغز گندیده ی من !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یه راه روی باریک . تاریک ، با دیوارای نم زده و ترک خورده ... بالای سرت سیاه سیاه ... تاریکی مطلق ... و تنها صدایی که اون سکوت کر کننده رو می شکنه صدای چکیدن قطره قطره ی آب .....
*******
تو یه مسیر تنگ و کم نور جلو می ره ...!
یه راه روی کم نور و باریک و پر از در! همه ی درها رو امتحان کرده، اما همشون قفل بودن ...!
اما هنوزم داره می ره و بازم به هر دری که می رسه سعی می کنه بازش کنه ... اما قفله !
*******
آروم در شکسته ی حمام تاریک رو باز کرد ...
تنها لامپ حمام شکسته بود !
صدای خش خش پاهای موجودات زیر زمینی ...
شیر آب رو باز کرد ... آب سرد سرد بود!
توی وان نشست و منتظر موند پر پر شه ...
*******
تو اون راه روی تاریک ... با دیوارای نم زده و ترک خورده ...
یه ساز تو دستای سرد و یخ زدش ... شبیه یه میولون شکسته ! و ملودی سوزناک ... و صدای قطرات آب ...
*******
داشت می رسید به ته راه رو ... تا اون جا همه ی درا قفل بود !
و آخرین در ... باز شد ..
یه اتاق کوچیک با نور شدید قرمز ...
دیوار رو به روش ... پر از سر نیزه هایی آغشته به خون که از دیوار بیرون زده بودن ..
در بسته شد!
دخترک محو تماشای نیزه های خونی روی دیوار ایستاده بود !
داشت حس پاره پاره شدن جسم بی ارزش و خستشو مزه مزه می کرد
*******
وان لبریز لبریز شده بود و آب از لبه ی وان زمین حمام تاریک رو پر کرده بود ...
چه اهمیتی داشت .. همه چی متروک بود ... مثل روح متروکش ...
آروم توی وان خوابید ...
انجماد جسم خستش ... و روح خستش...
یه کاتر شکسته تو دستش بود .. اما تیزه تیز ..
*******
صدای محزون ویولون ... صدای چکه چکه ی قطرات آب ...
صدای ویولون کر کننده ... بلند و بلند تر ... مثل صدای کشیده شدن تیغ روی رگ خونی ...
صدای ساییدن آرشه ی ویولون و مچ دست دخترک ...
آرشه ی ویولون نبود ... یه ارشه ی برنده و تیز ... صدای چکه چکه ی قطرات خون ، روی زمین نم گرفته و زیر پات قرمز قرمز ...!
چشمای دخترک ... نفرتی عظیم ...
*******
پشت به در بسته ی اتاقک قرمز ایستده بود و خیره به دیوار رو به روش نگاه می کرد ... افکار خونی یکی یکی تو مغزش رد می شد ... !
متوجه کم شدن فاصلش با اون دیوار پر از مرگ نبود ...
اتاق تنگ و تنگ تر می شد ... و نور قرمز شدید و شدید تر ...
اتاق مرگ ....
*******
سرد بود ... رگ دستش متورم شده بود ...
دیگه وقتشه ...
کاتر توی مشتش و محکو فشار داد ... خون از لای مشتش مس چکید .. اهمیتی نداشت!
لبه ی شکسته و تیز کاتر رو گذاشت روی رگ متورم دستش ...
بدنش بی حس شده بود ...
با آخرین قوای باقی مونده تو تنش تیغ رو روی مسیر تورم رگش تا بالا محکم کشید ...
آب سرد وان قرمز قرمز بود ... بوی خون ... بوی نفرت ...
دخترک آروم آروم تو خون خودش غرق شد ...
*******
هنوز آرشه تو دستش بود ... هنوزم ملودی مرگ رو می نواخت !
دیگه صدای چکه چکه های خون نمی یومد ... خونی نمونده بود ... فقط و فقط صدای کر کننده ی ملودی مرگ بود که تکرار می شد ... تا لحظه ی بیداری از این کابوس بی پایان ...
چرا تموم نمی شد؟ پس چرا هنوزم می نواخت ... چرا بیدار نمی شد؟لیاقت مردن هم نداشت؟؟
چرا قلبش هنوزم تلاش احمقانشو برای تپیدن ادامه می داد؟؟ چرا تمومش نمی کرد ...
آرشه ی برنده رو رگ دستش متوقف شد ... اما هنوزم ملودی کر کننده ی مرگ تکرار می شد ...!
آرشه رو بلند کرد ، محکم و مصمم ... با تمام قوای آخرش آرشه رو فرو برد تو قلب خستش ... هنوزم می تپید ...
با آرشه ی برنده سینشو پاره کرد ... قلب یخ زدشو در اورد ... دیگه قلبی برای تپیدن نبود ...
زمین پر از خون ... دخترکی آغشته به خون خودش بین دیوارهای نم زده ی اون راه روی تاریک روی زمین افتاده بود ...
توی دستش ....یه قلب زخمی و یخ زده هنوزم می تپید .... هنوزم می تپید .... هنوزم تکرار تلاش برای موندن بود .... تکرار و تکرار .... هنوزم می تپه ....
ساعت: 11 PM
تاريخ: شنبه 30 دی1385





