تبليغاتX
H . E . R

H . E . R

من تنها در یک نقطه خلاصه می شوم .

 

death1


* این پست هیچی نیست جز بوی تعفن مغز گندیده ی من !


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 


یه راه روی باریک . تاریک ، با دیوارای نم زده و ترک خورده ... بالای سرت سیاه سیاه ... تاریکی مطلق ... و تنها صدایی که اون سکوت کر کننده رو می شکنه صدای چکیدن قطره قطره ی آب .....


*******


تو یه مسیر تنگ و کم نور جلو می ره ...!
یه راه روی کم نور و باریک و پر از در!  همه ی درها رو امتحان کرده، اما همشون قفل بودن ...!
اما هنوزم داره می ره و بازم به هر دری که می رسه سعی می کنه بازش کنه ... اما قفله !


*******


آروم در شکسته ی حمام تاریک رو باز کرد ...
تنها لامپ حمام شکسته بود !
صدای خش خش پاهای موجودات زیر زمینی ...
شیر آب رو باز کرد ... آب سرد سرد بود!
توی وان نشست و منتظر موند پر پر شه ...


*******


تو اون راه روی تاریک ... با دیوارای نم زده و ترک خورده ...

یه کم جلوتر ...

یه پیکر محو ویه ملودی سوزناک ... و صدای چکه های قطرات آب ...!

جلوتر ...

پیکر یه دختر با موهای آشفته و سیاه و پوستی سفید سفید ... و نگاهی پر از نفرت !
یه ساز تو دستای سرد و یخ زدش ... شبیه یه میولون شکسته ! و ملودی سوزناک ... و صدای قطرات آب ...


*******


داشت می رسید به ته راه رو ... تا اون جا همه ی درا قفل بود !
و آخرین در ... باز شد ..
یه اتاق کوچیک با نور شدید قرمز ...
دیوار رو به روش ... پر از سر نیزه هایی آغشته به خون که از دیوار بیرون زده بودن ..
در بسته شد!
دخترک محو تماشای نیزه های خونی روی دیوار ایستاده بود !
داشت حس پاره پاره شدن جسم بی ارزش و خستشو مزه مزه می کرد


*******


 وان لبریز لبریز شده بود و آب از لبه ی وان زمین حمام تاریک رو پر کرده بود ...
چه اهمیتی داشت .. همه چی متروک بود ... مثل روح متروکش ...
آروم توی وان خوابید ...
انجماد جسم خستش ... و روح خستش...
یه کاتر شکسته تو دستش بود .. اما تیزه تیز ..


*******


صدای محزون ویولون ... صدای چکه چکه ی قطرات آب ...

بازم جلوتر ...

لباس دخترک چرک و پاره بود ... و آغشته به خون !
صدای ویولون کر کننده ... بلند و بلند تر ... مثل صدای کشیده شدن تیغ روی رگ خونی ...

جلوتر ...

ویولونی در کار نیست ...
صدای ساییدن آرشه ی ویولون و مچ دست دخترک ...
آرشه ی ویولون نبود ... یه ارشه ی برنده و تیز ... صدای چکه چکه ی قطرات خون ، روی زمین نم گرفته و زیر پات قرمز قرمز ...!

جلوتر ... صدای ملودی مرگ بلند و بلندتر ...
چشمای دخترک ... نفرتی عظیم ...


*******


پشت به در بسته ی اتاقک قرمز ایستده بود و خیره به دیوار رو به روش نگاه می کرد ... افکار خونی یکی یکی تو مغزش رد می شد ... !
متوجه کم شدن فاصلش با اون دیوار پر از مرگ نبود ...

نزدیک و نزدیک تر ...

تقریبا به لبه ی تیز دیوار خونی رو به رو ش رسیده بود ... نزدیک ترین نیزه ی برنده به فاصله ی یه میلی متری چشمش بود ... همون نگاه ... پر از نفرت ... نفرتی که عشق توش گم شده بود ...
اتاق تنگ و تنگ تر می شد ... و نور قرمز شدید و شدید تر ...

و ...........................................................................

جسمی پاره پاره ... چسبیده به نیزه های خونی ... اتاقی پر از نفرت ... نفرت از زندگی ...
اتاق مرگ ....


*******


سرد بود ... رگ دستش متورم شده بود ...
دیگه وقتشه ...
کاتر توی مشتش و محکو فشار داد ... خون از لای مشتش مس چکید .. اهمیتی نداشت!
لبه ی شکسته و تیز کاتر رو گذاشت روی رگ متورم دستش ...
بدنش بی حس شده بود ...
با آخرین قوای باقی مونده تو تنش تیغ رو روی مسیر تورم رگش تا بالا محکم کشید ...
آب سرد وان قرمز قرمز بود ... بوی خون ... بوی نفرت ...
دخترک آروم آروم تو خون خودش غرق شد ...

death2
*******


هنوز آرشه تو دستش بود ... هنوزم ملودی مرگ رو می نواخت !
دیگه صدای چکه چکه های خون نمی یومد ... خونی نمونده بود ... فقط و فقط صدای کر کننده ی ملودی مرگ بود که تکرار می شد ... تا لحظه ی بیداری از این کابوس بی پایان ...
چرا تموم نمی شد؟ پس چرا هنوزم می نواخت ... چرا بیدار نمی شد؟لیاقت مردن هم نداشت؟؟
چرا قلبش هنوزم تلاش احمقانشو برای تپیدن ادامه می داد؟؟ چرا تمومش نمی کرد ...
آرشه ی برنده رو رگ دستش متوقف شد ... اما هنوزم ملودی کر کننده ی مرگ تکرار می شد ...!

آرشه رو از رو دستش برداشت ... بدنش یخ زده بود ... هیچ حسی نداشت ... هیچی جز مرگ نمی خواست ! اما قلبش هنوزم می تپید ...

فقط یه کار می تونست بکنه ... تنها راهی که برای رهایی از این کابوس به فکرش می رسید ...
آرشه رو بلند کرد ، محکم و مصمم ... با تمام قوای آخرش آرشه رو فرو برد تو قلب خستش ... هنوزم می تپید ...
با آرشه ی برنده سینشو پاره کرد ... قلب یخ زدشو در اورد ... دیگه قلبی برای تپیدن نبود ...


زمین پر از خون ... دخترکی آغشته به خون خودش بین دیوارهای نم زده ی اون راه روی تاریک روی زمین افتاده بود ...
توی دستش ....یه قلب زخمی و یخ زده هنوزم می تپید .... هنوزم می تپید .... هنوزم تکرار تلاش برای موندن بود .... تکرار و تکرار .... هنوزم می تپه ....

 

death3

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

*این پست رو خیلی دوس دارم!!

*من مریضم! گفته بودم؟ جنون دارم!

 


این: .miztY.
ساعت: 11 PM
تاريخ:
شنبه 30 دی1385


 

دراز به دراز ، وسط اتاق !
خیره به سقف ...
درست همون جاست !! می بینیش؟
یه ستاره ! توی اتاق من!!
قشنگ نیست ؟

       +++

اتاق، تاریک تاریک !
من، روشن روشن!!
ستاره توی بغل من ...

می خندم ...

       +++

داغ شدم ! گر گرفتم ...
پنجره رو باز می کنم ...

هوا، سرد سرد !
می لرزم ...
آسمون، سیاه سیاه ...
ستاره ها کجان؟!

       +++

سردمه...
پنجره رو بستم !
اتاقم، تاریک تاریک ...
ستاره ی من کجاست؟!!!

به آسمون نگاه کردم ...
ستارمو ازم دزدید!
آسمون، روشن روشن !
اتاقم، تاریک تاریک!

یه قطره ... اشک سرد ...یخزده ...

چشمامو بستم ...
آروم ...
ستارمو به آسمونا سپردم ...

 


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


* می تونم هر روز up می کنم!! مشکلیه؟!!
*اصلا دوس دارم ساعت به ساعت up کنم!! دوستمه!! می خوام باهاش دردو دل کنم!


 


این: .miztY.
ساعت: 11 PM
تاريخ:
چهارشنبه 27 دی1385


  دیشب یه خواب مسخره دیدم! صبح که پاشدم یه حرکت احمقانه زدم که دلم خیلی واسه خودم سوخت ( چون یادم اومد فقط خواب بوده ) اما فقط به خودم خندیدم!! به هر حال ... منو یاد خوابی که تابستون دیده بودم ( اوایل مرداد ) و بد جوری روم تاثیر گذاشته بود انداخت ! تنها خوابی بود که تاثیرش تا حدی بود که یه جا نوشته بودمش یادم نره ! از همون روز می دونستم که تعبیر می شه ... و می خواستم اگه شد من هنوز داشته باشمش ...


++++++++++++++++++++++++++++++++++


  چشمامو باز کردم ، اتاقم تاریک تاریک و ساکت بود ... نیمه شب ! و همه خواب بودن .
بلند شدم ... پلیورمو تنم کردم و از خونه زدم بیرون ! همه ی شهر تاریک تاریک و ساکت بود .. انگار همه مرده بودن ! حتی گربه ها ی ولگرد ،
بدون هیچ هدفی ادامه دادم ، مثل این بود که یکی هلت بده به جایی که خودش می خواد و هدف نا معلوم خودش ! 
دیدم جلوی گالری نقاشی یکی از دوستای سابقم ایستادم! درش باز بود! و من خیلی عادی وارد شدم ... بدون یه ذره تعجب! اما به جای دیدن نقاشی هاش وارد یه کویر بی انتها شدم .. حلال ماه باریک بود و آسمون سیاه سیاه کویر ... ! بازم هلم داد و منم راه افتادم ... سکوت کر کننده! مثل خوابگردا می رفتم تا ببینم آخرش منو به کجا می رسونه!
جلوتر یه نور خیره کننده و صدای همهمه ی جمعیت شاد! رفت سمت نور ... انگار همه ی مردم اون وقت شب اون جا جمع شده بودن ! همه ی کسایی که می شناخت ... اون ور یه دریاچه ی یخ زده (!!!) وسط کویر!! جمع شده بودن! همه شاد بودن .. همشون می خندیدن ، همه شاد بودن ، به جز یکیشون که یه کم با فاصله تر از جمعیت نشسته بود و به دو نفری که روی یخا پاتیناژ بازی می کردن نگاه می کرد!! می شناختمش ... رفیقم بود!
به دو نفری که رو یخا بودن نگاه کرم!! بهترین دوستم و دوست پسرش بودن ... دست همو گرفته بودن و مثل چرخ و فلک و با سرعت می چرخیدن ... سرعتشون آروم آروم آهسته تر شد! و منو دیدن ... براشون دست تکون دادم و اونا هم همین کارو کردن ... دیدم تو دستشون چاقو هایی که براشون قبلا سوغاتی اورده بودم هنوز هست ... خوشحال شدم که هنوزم اونارو نگه داشتن !
منم رفتم رو یخا (بدون تعجب که اسکیتا از کجا اومد یا این دریاچه ی یخ زده (!!!) وسط کویر چه می کنه!!) ... این سمت دریاچه که ایستاده بودم کسی نبود ! همه اون ور بودن، می خواستم منم برم پیش بقیه ... ! اون دوستی که اون سمت دریاچه نشسته بود منو دید ، برای هم دست تکون دادیم !  از چرخیدن رو یخا خوشم اومد ... شروع کردم به چرخیدن و چرخیدن ! تا همون دوستی که اون سمت دریاچه بود هم بلند شد و اومد روی سطح یخ زده ... اما یخا زیر پاش ترک خورد و ترکش تا زیر پای من اومد ،  و به جای این که زیر پای اون بشکنه ، یخا زیر پای من شکست و افتادم تو آب سرد دریاچه ! اسکیتای سنگینم نمی ذاشت برگردم به سطح ... پایین و پایین تر!! اما یه اتفاق مسخره ی دیگه هم افتاد! من می تونستم زیر آب نفس بکشم!! هر چی پایین تر می رفتم تاریک و تاریک تر می شد و ماهی های زشت با دندونای تیزشون بهم نزدیک و نزدیکتر می شدن ... به سطح آب نگاه کردم، دوستم و دوست پسرش هنوزم داشتن می چرخیدن و مردم شاد شاد بودن! انگار کسی متوجه من نشده بود!!
اما .... یه دست که برای کمک وارد آب شد ، چهرشو از زیر آب تشخیص دادم ، همون دوستی بود که یخا زیر پاش ترک خورده بود !!
اسکیتا سبک شد و من تونستم برم بالاتر و به اون دست نزدیک تر شم ! اما یهو انگار یکی از اون ور اونو کشید و با خودش برد !! سنگینی اسکیتا .... و این بار من نمی تونستم زیر آب نفس بکشم ... !
پایین و پایین تر .. ماهی های ترسناک و تاریکی بیش تر و بیش تر !  دوباره و شاید برای آخرین بار به سطح آب نگاه کردم ... ماه کامل بالای سرم بود ... دوستم با دوست پسرش روی یخا نشسته بودن ، آروم و خوشحال ... جمعیت هنوز شاد و خندان بود ... و همون رفیقم هم پشت به جمعیت با یه نفر داشتن دوتایی می رفتن ... دستشون تو دست هم و خوشحال ! و من تنهای تنها غرق می شدم ... ماهی های وحشی ... تاریکی ... و جسدم خوراک ماهی ها شد فک کنم ! چون این جاش از خواب پریدم!!


کی گفت چرت بوده؟


++++++++++++++++++++++++++++++++++


* تقریبا تعبیر شده ... آدما چه قدر زود حقیقت وجودشونو نشون می دن ! و چه قدر تلخه اگه ببینی با اونی که تا حالا می دیدی دروغ بوده! یه دروغ قشنگ!
* برام هیچی مهم نیست ! بذار هر کی هر جور راحته زندگی شو بکنه!
* می خوام از همه فرار کنم! بیشتر از اون از خودم!!
* هی!!!!! من محکم واستادم !! برام فرقی نداره!! حتی اگه غرق شم!!
* محکم؟؟!!!!؟


 


این: .miztY.
ساعت: 9 AM
تاريخ:
سه شنبه 26 دی1385


اعتراف ... :-؟!!
جالبه!! اینم یه جور وقت پر کنی الکی و سر کاری برای دور همی !! اما من همیشه بازی کردن رو دوست دارم!! و شکلات رو! (ربطی نداشت می دونم!)
خب حالا رییس گفت منم بازی!

ببخشید من بلد نیستم!! باید یه چی بگم که کسی نمی دونه!؟آخه فک نکنم چیزی باشه!
:-؟؟ !!!
حالا من اعترافمو می کنم اگه اشتباه بودم ..... اصلا همینه که هسسس!

 

 

3+  خب...اینایی که الان منو می شناسن (جز bigwiG ) عمرا اگه بتونن تصور کنن این موجود خشن و شدیدا بی احساس در گذشته چه قدر (!!) رمانتیک و احساس خالص بوده!!!!

1+ خیلی وقت بود موهامو شونه نمی کردم! فقط روز تولدم حنانه به زور این کارو کرد!! (مغز سرم درد گرفت!) بعد از اون دیگه جرات نکردم طرف شونه برم!!!!:-"!

4+ بچه که بودم از تاریکی مثل غول می ترسیدم!! (الان کمتر! اما بازم گاهی .... ) می خوام این اعتراف خنده دارو بگم ...!! یه بار از ترس رفتم پیش امید (5سال ازم کوچیکتره!! :-" ) خوابیدم!! +فک کنم سال پیش بود+!!!
و یه کم اعتراف سخت تر!(انگار مجبورم بگم!!!!) اکثرا شبا که تاریکی توهم می زنه من را برای فرار و این حس که تنها نیستم و شاید ارتباط با خارج از فضای بسته ی اتاق (توجیه می کنم خودمو!) سریعا on می شم!! +خوب شد یه نفر net را آفرید!+ :-"!

2+ تازه گی ها خیلی آسون اشکم در میاد! منی که هیچ وقت گریه نمی کردم! (البته هنوزم هیچ کس اشک منو ندیده ) سر هیچ و پوچ طوری که خودم از خودم اول خجالت می کشم بعد تعجب میکنم!فکر کنم اشکام رو هم جمع شدن و منتظر یه بهونه ی احمقانن تا از من فرار کنن! و هنوزم نمی تونم وقتی تو اعصابم اختلالات پیش میاد جلوی ویبره ی شدید پامو بگیرم!!! (خیلی تابلوام من! )

5+ بچه که بودیم با رهام امید رو خیلی اذیت می کردیم!! (گفتم یه کم سبک شم!!) یه بار موهاشو تو خواب کوتاه کردم (می خواستم مدل موهای بابامو رو سرش پیاده کنم) علاوه بر تنبیهی که شدم امید هم یه مدت در کچلی به سر برد!!!

+یه کم سبک شدم!! :>! چه خوبه اعتراف!! کاش زودتر می گفتم!

 

 

*همینه که هس!! می تونم به ترتیب نمی شمرم!! (سوتی رییس کم رنگ شه!! :-" )
*خداییش اعترافای سختی نبود؟!
* biGwiG اعتراف کن!!!
*phoeBe توام نیز 2 !
*sLeeper توام اگه حالشو داشتی به اعتراف!
*نمی شه بازم بگم! تازه داشت یادم میومد!!
*یه توضیح مختصر راجع به قضیه این 5 اعتراف!! خودمم زیاد neM اما تا اونجا که فهمیدم ظاهرا از شب یلدا شروع شده و کسی که اهتراف می کنه دوستاشم دعوت می کنه یا یه چی تو همین مایه ها!! حالا چرا 5 تا و اصلا چرا حالا اعتراف و باقی سوالارو نمی دونم خودمم!! همین جوری دور هم باشیم!!!!

*با سپاس و قدر دانی فراوان از مقام معظم رییس! که مرا گفت اعترافانید! سبک شدیم!

 


 


این: .miztY.
ساعت: 5 PM
تاريخ:
شنبه 23 دی1385


 


این طوری دیگه نمی تونم
فقط چهار چوب کلی نمی خوام
زمان نا معلوم نمی خوام
یه چهار چوب با یه برداشت شاید نسبتا کلی اما تا جایی که بهم جهت بده از محتوای چهار چوبش می خوام ...
این چهار چوب با زمان نامعلوم و بدون دیدن محتوای درونش احمقانست!
خسته کنندست ...


و من ------------------------------------------------------------>>                           

screaM


خستم ...
از تمام سکوت هام ...
از تمام سکون هام ...
فقط ایستادن و تماشای باختن و باختن و باختن ...
و هرگز نجنگیدن ...
برای نشکستن دل عوضی هایی که فقط خودشون مهم بودن ...
و برای برد خودشون همیشه جنگیدن ...
از تمام حماقت هام خستم ...


من ...
یک احمق ...
که برای ناراحت نکردن دیگران همیشه خودشو می بازونه ... تا بقیه ببرن و از بردشون خوشحال باشن ...
یادمه کوچیک که بودیم ، بعضی وقتا که با امید بازی می کردیم من از قصد همیشه خودمو می بازوندم تا اون ببره و خوشحال باشه که من شکست خوردم ...
و این برام شده یه عادت ...


و الان بازم داره تکرار می شه ... و من خودمو می کشم کنار ... من می بازم ... و اون می بره!؟ اونی که حتی درست نمی دونم کیه!؟اصلا نمی دونم واقعا هست یا نیست !؟


بسه!
نه دیگه بسه!
من نمی خوام همیشه برای پیروزی دیگران بازنده باشم!
من ...
می خوام انتقام بگیرم ... از همشون ... به خاطر باخت هایی که برای اونا بوده!
کسی مقصر نیست .. مقصر منم!
اما مهم نیست ... این وسط فقط یه نفر فدای بقیه ی عوضی ها می شه ... می خوام بی عدالتی محض رو خودم که همیشه دنبال یه ذره عدالت بودم و پیدا نکردم اجرا کنم ...
تشنمه ... فقط انتقام می خوام ...

می خوام چشمای پر از نفرتمو بهت تقدیم کنم ...

 

reveNge

____________________________________________________________

 
پ.ن: چرا نمی گذره ..؟؟؟؟! چرا زودتر تموم نمی شه؟؟؟؟؟

پ.ن: می خواستم این بارم باخت رو قبول کنم ... اما دیگه بسمه! می خوام حداقل یه بار طعم پیروزی رو بچشم ...قبل از رفتن ... حتی کوتاه ... حتی فقط با انتقام ... حتی با بی عدالتی محض ! برام مهم نیست ...

پ.ن: زمان می خوام ... باید بیش تر فکر کنم ، این بار هیچ نقصی نباید باشه ... نمی خوام بازم اشتباه کنم! نمی خوام اینم یه تصمیم زود گذر باشه و یا فقط یه شعار ...!


 


این: .miztY.
ساعت: 11 PM
تاريخ:
سه شنبه 19 دی1385


 

گیر کردم ...

از یه طرف می خوام تنهای تنها باشم اما از یه طرف هم نمی تونم!
می خوام همه چیو بریزم پشت سرم و برم ... یه جایی که کسی کاری به کارم نداشته باشه ...
کاش می شد همه ی کارایی که کردم و الان بدجوری پشیمونم رو پس بگیرم ..
بدجوری گیر کردم!! اما فقط الان ...


دقیقا می دونم چی می شه ... و دقیقا می دونم که من چی کار قراره بکنم ... کاری که الان مدت هاست آرزومه ... اما یه کم جرات می خواد ... نه، شایدم خیلی جرات بخواد !
نمی دونم .. اما هیچ وقت انقدر به کاری مطمئن نبودم که الان هستم !
اما زمان می خواد الان نمی شه ... باید قبلش یه سری چیزارو درست کنم ... و از یه سری مطمئن شم !


خدا ببین تقصیره من نبود ... شایدم بود! دیگه نمی دونم ... شاید دارم اشتباه می کنم ... اما از این اشتباه مطمئنم! خودت خواستی ... خودت ...! قبول کن.. این دیگه دست من نبود! دست تو بود! می دونم نمی بخشی اما این جا دیگه اینم مهم نیست!

اصلا من بدم! من یه آشغال پستم!


___________________________________________________

پ.ن1:  می خواستم از خودم مطمئن تر شم!
پ.ن2: به کسی هم هیچ ربطی نداره که چی کار ...! و چرا...!
پ.ن3: خیلی وقت بود تو مخم بود . اما پررنگ نبود ... و پخش و پلا! مرتبش کردم!
پ.ن4: اون روز برای هیچ کس مهم نخواهد بود ... من نفرین شدم!! بهش ایمان اوردم!
پ.ن5: shit خدا ببین به کجا رسوندیم!! می تونستی خیلی راحت همه چیو عوض کنی... من نمی خواستم این طوری..........! شاید من به اندازه ی کافی محکم نبودم ... اما قبول کن سخته .....


لعنتی !

 


این: .miztY.
ساعت: 7 PM
تاريخ:
جمعه 15 دی1385


see


نزدیک غروب بود ...
  یه فانوس دریایی بلند ، این قدر که سرش پشت ابرای خاکستری و انبوه تو آسمون گم شده بود ...! هوا بد جوری گرفته بود ، اما نه گرفته تر از دل دخترکی که روی یکی از صخره های عظیم کنار دریای طوفانی نشسته بود و به صدای کوبیده شدن موج های خشمگین دریا به صخره ها کوش می داد ..!  باد شدیدی میومد .. انگار هوا طوفان دلش می خواست !  سرد بود ، اما نه به یخ زدگی روح دخترک ...! باد شدید موهای مشکی و همیشه آشفته ی دخترک رو که مدت ها بود سعی در نظم دادن بهشون نکرده بود رو آشفته تر از همیشه کرده بود ..!
  یه برق بزرگ تو آسمون و پشت سرش صدای کر کننده ی یه رعد بزرگ ... و یه صدای آشنا ..! داشت صداش می زد ..!! به سمت صدا برگشت ، پایین صخره ها نزدیک اون برج دریایی بزرگ ایستاده بود و صداش می زد ...! 
 فقط نگاش کرد ..! خودش بود! با همون چشمای خسته ... اما اون جا چی کار می کرد!؟ الان نه ..!!
بلند شد و به هر زحمتی بود از صخره ها پایین رفت .. اومد نزدیکش ..! shit خودش بود ! به ته نگاه خستش خیره شد .. چه قدر این نگاه رو دوست داشت ! یعنی الان ...؟ خودش با پاهای خودش اومده بود که .....؟! یهنی وقتش بود؟ مدت ها بود تو این فکر بود اما از انجامش می ترسید ..!
شدت باد بیش تر شد .. دوباره نگاش کرد! آره ... زمانش رسیده بود .. باید شروع می کرد ..!


*******

   به جغد نگاه کرد و پیشنهاد داد تا بالای برج دریایی برن تا از اون جا غروب خورشید رو ببینن ...! :::: برای آخرین بار :::: .... و جغد قبول کرد ..!  با هم وارد راهروی باریک و پیچ در پیچ برج دریایی شدن و پله ها رو یکی یکی رفتن بالا ... بالا و بالا تر ... ...... ::: برای آخرین بار ::: ..... و جغد کنارش میومد ..
بدجوری ترسیده بود .. انگار یکی قلبشو محکم گرفته بود تو مشتشو فشار می داد ..! از نگاه جغد حس کرد اونم داره ترسشو احساس می کنه ، تو نگاش یه علامت سوال بود ... چیزی نمی پرسید ... اما به زودی جوابشو می فهمید .. !
  چه قدر طول کشید ؟ ساعت ها؟ روزها؟ سالها؟ ... بلاخره در سکوت به بالای برج دریایی رسیدن ...!
آسمون قرمز بود .. خورشید داشت غروب می کرد ...! اونا درست بالای ابرای سیا بودن ... سرد بود و باد با شدت بیش تری می وزید و می وزید ......... صدای رعد هنوزم میومد، به جغد نگاه کرد ... با چه آرامشی غروب خورشید خونی رو تماشا می کرد ...! صدای رعد رو نمی شنید؟ چرا نترسیده بود؟ هنوز آخرین بار رو حس نمی کرد ...؟
  یه کم بالاتر ، رو نوک فانوس دریایی .. دو تا پره ی عظیم همراه شدت وزرش باد افقی می چرخید ... روی هر کدوم از پره ها یه نیزه ی سیاه بود .. ! و دخترک اینو از قبل می دونست ... اون جا آخرین مکان بود ... آخرین بار ..!
اما جغد هنوز داشت با آرامش به خورشید خونی خیره نگاه می کرد .. آروم و ساکت ... به چی فکر می کرد؟! دخترک نگاهش می کرد ... چه قدر به اون روح خسته وابسته شده بود؟ چرا باید این جوری می شد؟ چرا؟؟؟ چرا دخترک توی راه اون هیچ جایی نداشت ؟ ... ته دلش یه آرزو کرد ... یه آرزوی محال ... که ای کاش این طوری تموم نمی شد ...!
   آخرین شعاع های نور سرخ رنگ خورشید خونی داشت از بین می رفت .. کم کم داشت تاریک می شد ! تقریبا بادی نمی وزید ...و پره های عظیم تقریبا ساکن بودن و منتظر... دیگه وقتش بود .....

قلب دخترک دیگه نمی تپید ........

eYe

آروم جغد رو صدا زد ... می دونست داره حس می کنه ... آخرین بار رو ...
دست جغد رو گرفت و آهسته به سمت پره ها با نیزه های سیاه رفتند ... ! و جغد هم مثل یه بره ی رام و بی اراده آهسته باهاش می رفت ... ! چرا مقاومت نمی کرد؟؟ مگه اون نیزه های تیز و سیاه رو نمی دید؟!!
دخترک ایستاد ... جغد هم ایستاد ! درست رو به روی هم ، و بین اون دو پره ی عظیم که آروم آروم با وزرش باد نزدیک تر می شد ... وزرش باد آروم آروم بیش تر می شد ... ! برای آخرین بار به ته نگاه خسته ی جغد خیره شد ... چشماش خسته بود ... خسته تر از همیشه ...! .... و جغد به چشمای پر از نفرت دخترک خیره نگاه می کرد ... اما نفرتی که آغشته به عشق بود ... !
داشت نزدیک می شد ...
شدت باد بیش ترو بیش تر ...
سرعت پره ها بالاتر ...
... دخترک دست چپشو گذاشت روی قلب جغد ... می تپید .. آروم آروم ... نترسیده بود؟!
دخترک چشماشو بست ...
صدای نفس های جغد رو می شنید ...
گرمای نفس هاشو روی صورتش حس می کرد ...
1...
2...
3...
و ______________________________________ مرگ ......!


آسمون سیاه سیاه بود ... صدای کر کننده ی رعد هنوز میومد ... بادی نمی وزید ..
و بالای اون برج سیاه ... دو پیکر سیاه ... که یه نیزه ی سیاه قلباشونو به هم دوخته بود ... برای همیشه .............

rose

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پ.ن: بن بست ...!

 

 


این: .miztY.
ساعت: 11 PM
تاريخ:
یکشنبه 10 دی1385


کپي برداري بدون ذکر منبع غير مجاز مي باشد
www.j28.ir & www.dom4in.com