تبليغاتX
H . E . R

H . E . R

من تنها در یک نقطه خلاصه می شوم .

 

دیوارای کدر و نم زده که از چند جا ریخته بود ...
یه مسیر مستقیم با پنجره های کوچیک بزرگ ... پشت پنجره ها سیاه بود ...همه جا شب بود ...
دخترک خرس عروسکیشو محکم تو بغلش فشار می داد تا مطمئن شه تنها نیست ... آروم آروم همون مسیرو پیش می رفت ... تاریک بود ... می دونست چی کار باید بکنه ... وجود یکی تو اون راه روی تاریک اضافه بود ...
تو اون تاریکی سفیدی لباسش قابل تشخیص بود ... و یه لبخند محو که گوشه ی لبش خشک شده بود ...


تو بغل خرس عروسکیش یه چیزی برق می زد ...


به قسمتی از راه رو رسید که روی دیوارای نم زده حروفی به قرمزی_ خون نوشته شده بود ... لبخند دخترک پر رنگ تر شد ... داشت بهش می رسید ... خرسشو محکم تر تو بغلش فشار داد ... می خواست بهش اطمینان بده ...!
چشمای قرمز خرس تو تاریکی راه رو می درخشید ...


*******


ته راه رو یه آسانسور خراب بود، با در_ باز ... انگار مدت ها بود همون جا منتظر بود ... !

پسرک گوشه ی آسانسور کز کرده بود.. ترس تو چشماش موج می زد .. راه فراری نبود اونجا آخر مسیر بود! گیر افتاده بود ... تنها کاری که می تونست بکنه فقط ... انتظار ...


*******


سرشو آهسته برد بغل گوش خرس و زمزمه کرد " بلاخره رسیدیم ... وقتشه ... "  در بزرگ نیمه باز بود ... چشمای خرس می درخشید و اون شیء که تو بغلش گرفته بود ...

دخترک آروم وارد اتاقک شد ... هنوزم لبخندش محو نشده بود ،بلکه پررنگ تر ....!
در آسانسور با صدای بلندی پشت سرش بسته شد ... اما نه پسرک ترسید و نه دخترک ! پسرک دیگه کاملا حبس شده بود! چاقوی برنده تو بغل خرس با چشمای قرمزش برق می زد!!


تو چشمای پسرک دیگه حتی ترس هم نبود ... نا امیدی مطلق!
لبخند عمیق دخترک ...
چشمای قرمز خرس ...


" نمی خوای خرسمو ببینی؟ این همه راه اومدم تا نشونت بدم ... فقط نگاه می کنی؟! "
خرس رو به سمت پسرک دراز کرد ... اونم مثه یه بره ی رام و بی اراده خرس عروسکی رو ازش گرفت ... تو چشمای سرخ خرس خیره شد ... متوجه چاقوی تیزی که تو بغل خرس برق می زد نبود ... به دخترک نگاه کرد ... لبخندش بوی تمسخر می داد !


اتاق قرمز و قرمز تر شد ...


*******

لباس سفید دخترک از چند جا قرمز شده بود ..با لبخند مهربان و شیطانی روی لباش به خرس عروسکی که دنبال خودش می کشید نگاه می کرد ... خرسی با چشمای قرمز و یه چاقوی خونی توی دستش ... دست خرس عروسکس خونی بود ... و دست دخترک ...

بال های سفید و کوچولو ی دخترک دوباره پشتش ظاهر شده بود ...

در اسانسور ته راهرو نیمه باز بود!
یه دیوار خونی ... جسد پسرک گوشه ی اتاقک افتاده بود ... اتفاقی که باید می افتاد! وجود پسر تو اون راه رو ممنوع بود!!

هوا داشت کم کم روشن می شد ... سایه ی دخترک ... همون فرشته ی کوچولو با بال های سفید روی نوشته های خونی پشتش افتاده بود ... سایه ی یک شیطان ...!

 1

_________________________________________________

 


* اول از همه از کسی که این عکس رو برام فرستاد تشکر می کنم ... تمام داستان با همین عکس به مخم خورد! همیشه یه چنین چیزی بود تو مغزم! فقط نمی دونستم چه جوری ......>.........>..............!
"در ضمن اگه این جا رو قابل بدونی واسه نظر دادن خوشحال می شم!"

* الهه ی انتقام ... کاش واقعا رو زمین هم وجود داشت !

* گناه اون پسر فقط حضورش تو اون راهرو بود ...!!!

* هه راسی یارم رفت بگم! این آپ به مناسبت ***vaLentiNe*** (!!!) بود!! juS a buLLet !!

 

اصلا این کادوی vaLentiNe من به صاحب اصلی این عکس! بازم ازش مرسی!!

 

 


این: .miztY.
ساعت: 8 PM
تاريخ:
سه شنبه 24 بهمن1385


 


روی یه تاب بلند که انگار از وسط ابرا آویزون بود تنهای تنها نشسته بود ... به برگ های خشک پاییزی که همه جای زمین بازی خالی اون پارک متروک رو پوشونده بود نگاه می کرد ...

هیچ حرکتی نبود ...

می خواست تاب بخوره ... بره بالا ... بالای ابرا ... زنجیرای تاب به کجا وصل بود...؟!
باد سردی می وزید و شدتش بیشتر و بیشتر می شد ... اما اون سردش نبود ...

حرکت کرد ...
صدای هیاهو و خنده ی بچه ها تو پارک پیچید ... اما اون جا خالی خالی بود ...
با هر حرکت به عقب بیشتر جلو می رفت .. و هر چی بیشتر جلو می رفت بازگشتش به عقب بیشتر بود ...
سرعتش بیش تر و بیشتر می شد ...
بچه ها از خوشحالی جیغ می زدند ... اما پارک خالی بود ...


بالا و بالا تر ... به پشت ابرا نزدیک تر می شد ... زنجیر تاب به کجا وصل بود ؟


به پشت ابرا رسیده بود ... خیلی بالا بود ... از بازگشتش می ترسید ... ! اما نمی دید زنجیرای تاب به کجا وصلن ...
تاب داشت بر می گشت ...
پایین و پایین تر .. مثل سقوط آزاد ...

 

       *******

 

- سردته؟
_نه ...
- پس چرا دستات یخ زده ؟
_ دستای من یخ نزده ...!

به دستاش نگاه کرد ... کبود شده بود !

 

       *******

 

یه درخت خشکیده و بلند ... انتهاش پشت ابرا گم شده بود ...
دخترک چشماشو باز کرد ... با زنجیر محکم به تنه ی درخت بسته شده بود ... کسی اون جا نبود ...

بچه ها گریه می کردن ... باد برگای خشک پاییزی رو از رو زمین بازی کنار می زد ...

دخترک به آسمون ابری و گرفته نگاه کرد ... گناهش چی بود؟!
به تاب وسط زمین بازی نگاه کرد ... یکی دیگه روش نشسته بود و می خواست به پشت ابرا برسه ... زنجیر تاب به کجا وصل بود؟

به آسمون نگاه کرد ... زنجیر تاب دست خدا بود ... خدا زنجیرو محکم گرفته بود ...!!

زنجیرای کلفت و محکم شل شدن ... اون آزاد شد ... باید به دخترکی که روی تاب نشسته بود و می خواست به پشت ابرا برسه می گفت اون جا چیه ... اون هرگز به انتهای زنجیرا نمی رسید .. تا زمانی که نوبتش شده باشه !


صدای خنده ی بچه ها ....
به سمت دخترک دوید ... صداش زد اما اون نمی شنید ..


به تاب نزدیک تر شد اما دخترک دیگه اون جا نبود ... تاب هم نبود !
صدای هیاهوی بچه ها تو گوشش می پیچید ، به پشتش نگاه کرد ... اون درخت اون جا نبود ... پارک شلوغ بود .. بچه ها به نوبت سوار تاب می شدن ...

....


این: .miztY.
ساعت: 10 AM
تاريخ:
شنبه 21 بهمن1385


 

1wasas
 

بلندی موهای صاف و مشکیش تا روی کمرش می رسید ...
سیاهی چشمای خستش پر بود ...
پیراهن مشکی و کهنش پشت سرش روی زمین کشیده می شد و غبارهای زمین رو می گرفت ...
آهسته اما محکم راه می رفت ... اما شونه هاش هنوزم زیر باری که همیشه تنها حمل کرده بود خم بود ...
همراه با قدماش انگشتشو روی دیوار غبار گرفته ی کنارش می کشید و رد خودشو دنبال می کرد ...


کنارش ....


چشمای خسته ی جغد ...
ته نگاهش پر بود ...
آهسته و هم گام با دخترک راه می رفت ... شونه هاش خم بود ، سنگینی که تو نگاهش بود روی شونه هاش هم حس می شد ...
شنل سیاهش اروم پشتش موج می خورد ...
همراه با قدماش انگشتشو روی دیوار غبار گرفته ی کنارش می کشید و رد خودشو دنبال می کرد ...

**********

با حضور جغد حس می کرد پشتش گرمه ... مطمئن و محکم جلو می رفت ...
و جغد هم در کنارش ...


جغد به دخترک نگاه کرد ...
یه سایه ی سیاه با دخترک حرکت می کرد ...
اون سایه چی بود؟!
ته دل جغد یه کم لرزید ...


سایه به دخترک نزدیک و نزدیک تر می شد ...


دخترک برگشت به جغد نگاه کرد ... از نگاهش تعجب کرد ..
تو نگاهش نگرانی و تعجب موج می زد ...
به جغد لبخند زد ... تا ته دلشو محکم کنه ...


جغد دید دخترک داره بهش نگاه می کنه ...
اما نه ... داشت به اون سایه ی سیاه نگاه می کرد ...
جغد دید دخترک به اون سایه ی سیاه لبخند مطمئنی زد ... و برگشت ... اما به جغد نگاه نکرد ..!
ته دل جغد خالی شد ... یعنی به همین راحتی اونو به اون سایه ی سیاه فروخته بود ؟!
دلش شکست ...
یه بار دیگه به اون سایه ی سیاه که حالا کاملا نزدیک با دخترک حرکت می کرد نگاه کرد ... چهره ی دخترک کاملا راضی بود ... یعنی از وجود سایه خوشحال بود...

سرشو انداخت پایین ...
نه اون نمی خواست مزاحم باشه ...
انگشتشو از روی دیوار غبار گرفته برداشت ...

**********

یه چیزی مشکل داشت !
دخترک برگشت و به جغد نگاه کرد
اما ...
کسی اون جا نبود !
با وحشت ایستاد ! جغد دیگه کنارش نبود ... ته دلش خالی شد ...
شاید یه جا ایستاده!

برگشت به عقب ... اما رد انگشت حغد روی دیوار تا یه جا دیگه ادامه نداشت !!
چشماش خیس شد ... به همین راحتی پشتشو خالی کرد ؟! به همین سادگی گذاشت رفت ؟!
این قدر سنگ دل بود ... این قدر دورو؟ پس چرا این قدر دیر فهمید!؟


رو به روی اخرین رد جغد ایستاده بود ... گیج گیج بود!
چی کار باید می کرد؟!
قطرات اشک بی اجازه زمین خاک گرفته رو خیس می کردن ...
نه!! اون نباید می رفت!
لعنتی! این قدر پست بود؟
سعی کرد دیگه بهش فکر نکنه ...
لجش می گرفت ... از خودش و حماقتش ... از خودش و اعتمادی که به باد داده بود ...
نگاهشو از آخرین رد جغد گرفت ... می خواست تنها ادامه بده ...
نه! تنها نه ... خودش اون جا بود ... پس تنها نبود ... خودش با خودش !

آخرین رد جغد رو پشت سر گذاشت ...
پیراهن سیاهش اونو یاد سیاهی شنل جغد می نداخت ... اما پیراهنشو با همه ی کهنگیش دوست داشت ...
اما سیاه بود ... مثه شنل جغد ... نه دیگه اون جا جغدی نبود!
پس شنل سفیدی روی پیراهن سیاهش پوشید ...

و با خودش مسیرشو ادامه داد ...
می دونست جغد رنگ سفید رو دوست نداره ... چون دیگه مثه اون سیاه نبود ...
دیگه براش مهم نبود ... نه ... مهم نبود! مگه برای جغد اهمیتی داشت ..؟!

**********

هنوزم داره می ره ... پیراهن کهنه و سیاهشو بیشتر از سفیدی شنلش دوست داره ...
اما جغد هم دوست داشت ... پس اون شنل رو در نمی اورد ...
نه دیگه نباید مهم می بود ... هرگز ...


این قدر می ره تا به تهش برسه ...
به قبرستون یخ زدش
به قبر کوچیک و سردش ...
اما تنها نه ...
خودش با خودش ...

 

assd
__________________________________________

* آخه تازه با دقت خودشو تو آینه دیده ...

* سایه ی سیاه فقط یه نفرین قدیمی بود ... نفرینی که نه از بین رفت ، نه کسی تونست باطلش کنه! هنوزم باهاشه ...

* مویرگای مغزم گرفته ...

*  نه دنبال هیچی نیست ... یه سری حسا رو تو خودم کشتم .. من یه قاتلم ... قاتل احساسی که همه ی دخترا دارن اما دیگه جز من ...

 __________________________________________

 

There were nights when the wind was so cold
That my body froze in bed
If I just listened to it
Right outside the window

There were days when the sun was so cruel
That all the tears turned to dust
And I just knew my eyes were
Drying up forever

I finished crying in the instant that you left
And I can't remember where or when or how
And I banished every memory you and I had ever made

But when you touch me like this
And I hold you like that
It's so hard to believe but
It's all coming back to me now

(It's all coming back, it's all coming back to me now)

There were moments of gold
And there were flashes of light

There were nights of endless pleasure
It was more than any laws allow
Baby Baby

If I kiss you like this
And if you whisper like that
It was lost long ago
But it's all coming back to me
If you want me like this
And if you need me like that
It was dead long ago
But it's all coming back to me
It's so hard to resist
And it's all coming back to me
I can barely recall
But it's all coming back to me now


But you were history with the slamming of the door
And I made myself so strong again somehow
And I never wasted any of my time on you since then

But if I touch you like this
And if you kiss me like that
It was gone with the wind
But it's all coming back to me now

(It's all coming back, it's all coming back to me now)

There were moments of gold
And there were flashes of light
There were nights of endless pleasure
It was more than all your laws allow
Baby, Baby, Baby

When you touch me like this
And when you hold me like that
It was gone with the wind
But it's all coming back to me
When you see me like this
And when I see you like that
Then we see what we want to see
All coming back to me
The flesh and the fantasies
All coming back to me
I can barely recall
But it's all coming back to me now

If you forgive me all this
If I forgive you all that
We forgive and forget
......And it's all coming back to me now


_______________________________________________________
meat loaf - it's all coming back to me now

 

 

*  می خوام این یه مدت که نیستم موزیک بلاگم همین باشه ... حالا می ذارمش به زودی ...!

 


 


این: .miztY.
ساعت: 8 PM
تاريخ:
چهارشنبه 11 بهمن1385


 

 

عشق یعنی زندگی را باختن ....
                       
                                          چند سال با هر الاغی ساختن ....

 

 

واستادم پشتشمو نگا می کنم !
یه پوز خند ... کم کم تبدیل شد به خنده!!
دارم قهقهه می زنم!!
چه حماقتی!
چه سادگیی !!
خیلی گذشته ازش .. اما حق برگشت نداره! احمقانست!
و من دیگه احمق نیستم!!!
فقط خندم می گیره ... اخه فقط می شه خندید!

دنبال چی می گردین شماها؟ عشق؟؟
چی فک کردی؟ پیداش می کنی؟
باشه .. به همین خیال باش! بمون تو خماریش! حقیقتش دیگه نیست که پیدا شه !!
دنبالش نیستی؟ پس ببند دهنتو نگو تنهااااااام!! تو تا وقتی خودتو داری تنها نیستی!
می فهمیی؟؟!
خودت تنها کسیه که تا دمه مرگ هم تنهات نمی ذاره!
دیگه از این با مرام تر!؟
بالاتر از اینش پیدا نمی شه جانم ... نگرد پیدا نمی کنیش!
فقط برو جلو آینه .. همون جاست احمق چرا تو رویاهات می گردی؟

 


* نه نیا طرف من!!:o!


 


این: .miztY.
ساعت: 9 PM
تاريخ:
سه شنبه 10 بهمن1385


یه جای بلند نشستی و پیش خودت فکر می کنی ... چه قدر تنهایی ... کسی یاد تو نیست

اون پایین یکی نشسته که به تو فکر می کنه ... و می دونه که تو به اون فکر نمی کنی ...

 


خدا از اون بالا نگاه می کرد ... می دید دخترک داره سرش داد می زنه ... صدای دخترکو می شنید اما

هیچی نمی گفت ...

 


گفت:" باید مثه سنگ باشی ... و مثل یه کوه سنگی محکم واستی... این قدر که کسی نتونه تورو بشکنه! "
گفتم:" اگه من کسی رو شکستم چی ..؟"
سکوت کرد ....

 


کاتر تو دستمه ... نگاش می کنم! با زهرخندی می ندازمش دور ... نه من دیگه با این چیزا اروم نمی شم ...

به خدا نگاه می کنم ... بهش می گم قول می دم دیگه رو دستم چیزی نکشم ... ته دلم یه کم شک دارم!

 


هر چی از دهنش در میاد می گه ... پشتشو می کنه و وسط خیابون ولش می کنه و می ره ... هرگز بر

نگشت تا ببینه اون هنوزم ایستاده....

 


چرا ساکتی ...؟
چیزی ندارم بگم ...

 


تو تاریکی اتاقم اروم از خدا می خوام این یه حرفمو بشنوه ... ازش می خوام تا تهش با هم بمونن ...

 


به پشت سرم نگاهی انداختم ... پس کجان اون همه مانع و چاله چوله های راه من ...؟ جاده تقریبا صاف و

یه دست بود ! خندیدم ... همش توهم مغز خودم بود ...؟؟ به رو به روم نگاه می کنم ... بازم مانع ... بازم

چاله ... جاده ی ناهموار!! فک می کنم پس اینم باید توهم مغز خودم باشه ... راه می افتم ...!

 


تو هوام ... نمی دونم اصلا جاده ای در کار بوده یا حتی اون جاده هم توهم مغز خودم بوده ..؟!

 

داره محکم و مصمم می ره جلو ... مویرگای چشمش سرخ سرخ ... نه، دیگه اشکی در کار نیست ... کاری

به شدت وزش باد مخالف نداره ... فقط داره می ره! حتی مهم هم نیست به کجا !

 


امروز فهمیدم بعضی وقتا خیلی خطرناک می شم ...

 


این: .miztY.
ساعت: 4 PM
تاريخ:
چهارشنبه 4 بهمن1385


خنده داره!!

نه دیگه گریه نداره ... فقط خنده داره!!

می خوام برم فقط یه گوشه واستم به همه ی احمقا ... به همه ی حماقتاشون بخندم !!

هه ....!!

می خوام قهقهه بزنم!!! می فهمی؟؟؟ متنفرم ... متنفرم ... نمی دونم از چی! فقط دارم حسش می کنم!

دارم می لرزم ... فک کنم از شدت خندست ... یعنی جلوگیری از قهقهه ی وحشیانم !! اره فقط واسه خندست ! نه من عصبی نیستم!

shiT!!

ولم کنین عوضیا می خوام بخندم!!

دنبال چی می گرده؟ جلب ترحم؟ یا توجه!؟ بهش نمیاد!خورد کردن اعصاب به قول خودش دوستاش!! این خنده نداره؟؟ دوستاش؟؟؟ دوست چیه؟ از نظرت؟ می شه تو ضیح بدی!!

هه !!!!

الان کدوم کار درسته؟ گمشم! نه؟


این: .miztY.
ساعت: 0 AM
تاريخ:
سه شنبه 3 بهمن1385


کپي برداري بدون ذکر منبع غير مجاز مي باشد
www.j28.ir & www.dom4in.com