دیوارای کدر و نم زده که از چند جا ریخته بود ... پسرک گوشه ی آسانسور کز کرده بود.. ترس تو چشماش موج می زد .. راه فراری نبود اونجا آخر مسیر بود! گیر افتاده بود ... تنها کاری که می تونست بکنه فقط ... انتظار ... دخترک آروم وارد اتاقک شد ... هنوزم لبخندش محو نشده بود ،بلکه پررنگ تر ....! لباس سفید دخترک از چند جا قرمز شده بود ..با لبخند مهربان و شیطانی روی لباش به خرس عروسکی که دنبال خودش می کشید نگاه می کرد ... خرسی با چشمای قرمز و یه چاقوی خونی توی دستش ... دست خرس عروسکس خونی بود ... و دست دخترک ... بال های سفید و کوچولو ی دخترک دوباره پشتش ظاهر شده بود ... در اسانسور ته راهرو نیمه باز بود! هوا داشت کم کم روشن می شد ... سایه ی دخترک ... همون فرشته ی کوچولو با بال های سفید روی نوشته های خونی پشتش افتاده بود ... سایه ی یک شیطان ...!
_________________________________________________ * الهه ی انتقام ... کاش واقعا رو زمین هم وجود داشت ! * گناه اون پسر فقط حضورش تو اون راهرو بود ...!!! * هه راسی یارم رفت بگم! این آپ به مناسبت ***vaLentiNe*** (!!!) بود!! juS a buLLet !! اصلا این کادوی vaLentiNe من به صاحب اصلی این عکس! بازم ازش مرسی!!
یه مسیر مستقیم با پنجره های کوچیک بزرگ ... پشت پنجره ها سیاه بود ...همه جا شب بود ...
دخترک خرس عروسکیشو محکم تو بغلش فشار می داد تا مطمئن شه تنها نیست ... آروم آروم همون مسیرو پیش می رفت ... تاریک بود ... می دونست چی کار باید بکنه ... وجود یکی تو اون راه روی تاریک اضافه بود ...
تو اون تاریکی سفیدی لباسش قابل تشخیص بود ... و یه لبخند محو که گوشه ی لبش خشک شده بود ...
تو بغل خرس عروسکیش یه چیزی برق می زد ...
به قسمتی از راه رو رسید که روی دیوارای نم زده حروفی به قرمزی_ خون نوشته شده بود ... لبخند دخترک پر رنگ تر شد ... داشت بهش می رسید ... خرسشو محکم تر تو بغلش فشار داد ... می خواست بهش اطمینان بده ...!
چشمای قرمز خرس تو تاریکی راه رو می درخشید ...
*******
ته راه رو یه آسانسور خراب بود، با در_ باز ... انگار مدت ها بود همون جا منتظر بود ... !
*******
سرشو آهسته برد بغل گوش خرس و زمزمه کرد " بلاخره رسیدیم ... وقتشه ... " در بزرگ نیمه باز بود ... چشمای خرس می درخشید و اون شیء که تو بغلش گرفته بود ...
در آسانسور با صدای بلندی پشت سرش بسته شد ... اما نه پسرک ترسید و نه دخترک ! پسرک دیگه کاملا حبس شده بود! چاقوی برنده تو بغل خرس با چشمای قرمزش برق می زد!!
تو چشمای پسرک دیگه حتی ترس هم نبود ... نا امیدی مطلق!
لبخند عمیق دخترک ...
چشمای قرمز خرس ...
" نمی خوای خرسمو ببینی؟ این همه راه اومدم تا نشونت بدم ... فقط نگاه می کنی؟! "
خرس رو به سمت پسرک دراز کرد ... اونم مثه یه بره ی رام و بی اراده خرس عروسکی رو ازش گرفت ... تو چشمای سرخ خرس خیره شد ... متوجه چاقوی تیزی که تو بغل خرس برق می زد نبود ... به دخترک نگاه کرد ... لبخندش بوی تمسخر می داد !
اتاق قرمز و قرمز تر شد ...
*******
یه دیوار خونی ... جسد پسرک گوشه ی اتاقک افتاده بود ... اتفاقی که باید می افتاد! وجود پسر تو اون راه رو ممنوع بود!!
* اول از همه از کسی که این عکس رو برام فرستاد تشکر می کنم ... تمام داستان با همین عکس به مخم خورد! همیشه یه چنین چیزی بود تو مغزم! فقط نمی دونستم چه جوری ......>.........>..............!
"در ضمن اگه این جا رو قابل بدونی واسه نظر دادن خوشحال می شم!"
ساعت: 8 PM
تاريخ: سه شنبه 24 بهمن1385




