تبليغاتX
H . E . R

H . E . R

من تنها در یک نقطه خلاصه می شوم .

همه خوب حرف می زنن ... اما کدومشون خوب می مونن ... ؟! کدومشون راست می گفتن ...؟!

1


زیر آسمان سیاه و بی پایان شب تنهایی هایش را روی دوش گرفته و هم گام با قدم های آهسته اما محکمش با خود می برد ... تنهایی خسته بود ... حتی روی شونه های خمیده ی دخترک ...


سکوت وهم انگیز ... شلوغی بی حد خیابان ها ... پس صداها کجان؟ هیاهوی همیشگی مردم؟!
همه ی شلوغی های این شهر هم در سکوت آهسته غرق می شد ..!


آسمان سیاه شب ..
از اون بالا می دید ... انگار دستانی با مهربانی همه ی کثافت های اون شهر لعنتی دوست داشتنی رو با چراغ های ریز و درشت ... متحرک و ثابت ... زیر نور های ریز چراغ ها پنهان کرده بود ... نزدیک عید بود ...


 for onCe upon a time froM the biNdz of ur lowliness ....


ملودیه همیشگی داشت دوباره تکرار می شد ... دیگه به این تکرارها عادت کرده بود ... تکرار نفرین ابدی ... ملودی تنهایی ... مرگ ...
بعضی ها تو زندگی گم می شن ... با مرگ زندگی رو می شه پیدا کرد ... فقط اگه بدونی چطور می شه بدون گناه مرد ... لعنت به تو که همه ی راه ها رو بستی ...!

2
----------------------------------------------------


لبه ی یه پرتگاه ایستادی ... وسوسه ی سقوط ... رهایی ... مرگ ... داره دیوونت می کنه !
از یه طرف هم وسوسه ی موندن و تماشای بقیه ی فیلم مزخرف زندگیت ... تماشای آینده ای که نباید سیاه باشه ...
ای کاش این جا هم مثل تو قصه ها، آخرش داستان خوب تموم می شد همون طور که خودت دوست داشتی ... اما فقط ای کاش ...


صدای موزیک رو تا می تونی بلند می کنی ... می خوای فریاد بزنی ... عربده بزنی ! سر زندگی ... که نامرد چرا این قدر داری تند می ری؟ واستا با هم بریم !! خب باشه اصلا تند برو ... ولی چرا این قدر بد می ری؟!


" کی از بد و بی راه گفتن به خودمو زندگیمو دنیا خسته می شم؟ کی می خوام دست از سر این دنیا بر دارم؟! "


بدو بدو ... داری می رسی !
واستاد ... برای چی داشت می دوید؟ اون جا خالی بود ... پس کجا رفتن؟


امروز یه سایه ی سیاه دیدم ... ته دلم می شناختمش ... ای کاش غیب نمی شد ...

3
----------------------------------------------------


یکی از دبیرامون گفت حرفایی که سر سال تحویل با خدا می خواین بزنین ... چیزایی که ازش می خواین ... بنویسین رو یه کاغذ که یادتون نره ...
خندم گرفت !!
فک کردم فرضا" بخوام هم بنویسم مثلا چی دارم که بنویسم ...!؟ واسه خودم که هیچی ... نه این که هیچی نمی خوام ! خسته شدم این قدر بهش گفتم و محلم نذاشت ... من دیگه هیچی نمی گم ... هر چی خودش حال کرد ... دیگه چه فرقی داره !؟ بین بد و بدتر ...


این 6 ماه مثه برق گذشت ... درست مثه برق! و من ازش هیچی نفهمیدم ...
دارم فک می کنم ... این زندگی منه که ازش هیچی نمی فهمم ... این 4 ماه هم مثه برق می گذره ...


هه ... خندم می گیره از خودم و کارام !
سعی کردم عوض شم ... بد شم ! بی خیال همه شم ..
خیلی بی عرضم ... نتونستم !!!! فقط همه چی رو ... شاید بازم به روش احمقانه ی خودم بی خیال شدم ... اما خودمم که دارم می بینم ... از درون هیچ فرقی نکرده!
مثه همیشه متظاهر خوبیم ! باز خوبه همین یه کارو بلدم !

همتون فک کنین من چه قدر عوضیم ... چه قدر بی مرامم ... چه قدر بهتون دروغ گفتم ... برین به درک ! برام مهم نیست ... هر چی بیش تر فک کنین من آدم گهیم خوشحالم می کنین ... چون هیچ کدومتون نفهمیدین چه طوری لهم کردین ... چه طوری آروم آروم خوردم کردین ! شاید من احمقم... آره من احمقم اما اینم مهم نیست !!


دشمن هایی با نقاب دوستی ... چه قدر زیادن و چه قدر سخته تشخیص اصل چهره ی پشت نقاب ! بعضی وقتا غیر ممکن می شه ... و چه لحظه ی تلخیه که بعد از مدت ها پشتشو بهت نشون بدن ... و چه خوبه وقتی که تو خودت روی صورت آدمای دوست نما یه نقاب دشمن بذاری ... تا دیگه نخوای اون لحظه رو ببینی که پشت نقاب رو بهت نشون می دن ...


----------------------------------------------------


گوشه ی پیاده روی شلوغ ایستاده بود و به مردمی که با عجله از کنارش رد م شدن نگاه می کرد ... تو دستاشون پر از چیزای نو بود ... برای عید!
بغضی رو که تو گلوش بود سعی کرد مثه همیشه قورت بده ... حس می کرد داره گلوشو خراش میده ...
دختر بچه ای که دسته مامانشو محکم گرفته بود و با جیغ اسرار می کرد مامانش اون لباس قشنگ توی ویترین رو براش بخره و مامانش هم بلاخره راضی شد ... به لباسای خودش نگاه کرد ... چرک و پاره ... یادش نبود آخرین بار کی حموم رفته ...
دوباره به جمعیت شاد و خروشان نگاه کرد ... کسی اونو نمی دید ...
یه لبخند تلخ زد ... آروم تو دلش به خودش گفت " تو به این جا تعلق نداری ... " یاد خواهر کوچولوش افتاد و عروسکی که براش از توی زباله های یه خونه پیدا کرده بود ... قیافه ی خوشحال خواهرشو بعد از این که عروسک رو بهش به عنوان عیدی بده تصور کرد ... ته دلش شاد شد ... گونی بزرگی رو که دو برابر خودش بود بلند کرد و راه افتاد ... می خواست زودتر اون عروسک رو که فقط یه دست کم داشت به خواهر کوچولوش بده و چهره ی شادش رو ببینه ...

 

______________________________________________________________

4

* پیشا پیش سال 86 ... امیدوارم خوب باشه ! واسه منم اگه نخواست باشه ... لااقل واسه بقیه خوب باشه ...

* چرا باید ریده شه تو همه چی؟!

* چند روز پیش یه عکس تو بلاگ یکی دیدم ... دخترکی که وسط تصویر بود ... حس کردم خودمم !

* هر کدوم از قسمتای این پست رو تویه روز نوشتم ! اگه زیادی بی ربطه واسه اینه ...

 


این: .miztY.
ساعت: 10 AM
تاريخ:
جمعه 25 اسفند1385


 

یه قطره ...
دو قطره ...
....
بلاخره ترکید ... اما بی صدا ... مثه همیشه ...


بیرون اتاق ... صدای خنده ی بلند بقیه ... و پشت در بسته ی اتاق تاریک ... اشک هایی که دیگه سعی نمی کرد جلوشونو بگیره ... مقدس ترین و پاک ترین قطره های آب ... اشک هایی که کسی قدر پاکیشونو نمی دونه ... این جا دیگه کسی قدر پاک بودن و پاک موندن رو نمی فهمه ...


عشق با نفرت جور در نمیاد ... تو نمی تونی جفتشو با هم داشته باشی ...
آخرش تو جنگ این دوتا یکی پیروز می شه ...
این جا زور نفرت بیش تر بود ...


بعد از مدت ها جنگ با خاطرات نفرین شده ... خودشو رها می کنه و می سپره دست خاطرات لعنتی ...گاهی باید سعی کرد بغض رو شکست ... تا فریاد نشه ... اونم سر کسی که دوسش داری !!


زمان می گذره ... خاطرات رو کمرنگ می کنه ...
اما فقط مثل مرحم روی یه زخم عمیق ... اون زخم خوب می شه اما جاش همیشه می مونه !


از همه جا که درمونده می شی ... اون وقت یادت میاد ...
"یکی هست می گن اون بالا بالاهاست ... می گن ماهارو اون آفریده .. می گن بنده هاشو دوست داره ... "
توام سرتو می گیری رو به آسمون و از اون خدایی که تا قبلش یادشم نبودی کمک می خوای! انتظار داری کمک کنه؟!


به آسمون نگاه کردم ... چه زود شب شد ! هر چی زور می زنم حرفمو لااقل به خدا بزنم نمی شه ... آخرشم باز می گم من دیگه ازت هیچی برای خودم نمی خوام ... دیگه هیچی مهم نیست ...
فقط خدا یه چیز.... " تا تهش با هم بمونن! "


 


این: .miztY.
ساعت: 10 PM
تاريخ:
دوشنبه 21 اسفند1385



یه دستش بیرونه پنجره بود ... باد سرد انگار می خواست دستشو بکنه!

سرعت ...

به همسفرش نگاهی انداخت ... تو تند رفتن رقیب نداشت! نگاهش به جاده ای بود که انگار تمومی نداشت ... اونم به جاده خیره شد ...
سکوت ... سرعت ... سرما ...
موزیک توی ضبط رو روشن کرد ... بازم عربده ...
دیگه سکوتی نبود ... صدای مجازی ... هنوز ساکت بودن ...
تو مغزش یه قصه ی تکراری داشت دوباره تکرار می شد ... قصه ای که همیشه می خواست فراموشش کنه ...

road
------------------------------


دریا وحشی بود ... صدای کوبیده شدن موج ها به صخره های کنار دریا ...
سامان روی بالاترین سنگ ایستاده بود ... برگشت و نگاهش کرد ...
 
"عمرا نمی تونی بیای این بالا!"

خندید ... همیشه می خواست بهش بقبولونه اون قوی تره!! و جلوتر!!
اونم رفت بالا! می خواست حتما بهش برسه ... توهم قوی تر بودن رو تو مخش بلاخره بشکنه !!
سامان فقط ایستاده بود و نگاش می کرد ... می خندید!
کارشون همیشه همین بود ! کل کل سر هیچ و پوچ !!!
باید می رسید ... بالا ... بالاتر ...


------------------------------

نمی خواست حرف بزنه؟!
کم کم داشت شک می کرد ... سامان همیشه با سکوت دشمن بود ...
هنوزم ساکت و صامت به جاده نگاه می کرد ... چهره ی همیشه خندونش جدی و خشک بود ... چرا سامان دیگه نمی خندید...!؟
" سامان!؟ "
.... هیچی ... حتی نیم نگاهی هم بهش نمی نداخت!
موزیک رو خفه کرد ... دوباره صداش زد ! اما بازم فرقی نکرد!!
کم کم داشت می ترسید ... یه جای کار می لنگید ... حس می کرد همه چی مجازیه! اون جاده ... ماشین ... سرعت ... سرما ... چهره ی خشک و جدیه سامان!


------------------------------


داشت بهش می رسید ... نزدیک صخره ای بود که سامان روش ایستاده بود !
سرشو بلند کرد تا نگاه پیروزمندانشو تحویلش بده .....
اما ... سامان به موج های وحشی خیره نگاه می کرد ... قیافه ی همیشه شوخ و شرش جدی بود، با یه لبخند گوشه ی لبش ... دستاشو از دو طرف باز کرده بود ... انگار می  خواست پرواز کنه!! آروم صداش زد ... اما اون فقط خندید ...
 
" این جا دیگه نباید بهم برسی ... بهم قول بده که نخوای این بارم رومو کم کنی ... من دارم فرار می کنم ... بمون تا بهم ثابت کنی شجاعتشو داشتی ... "

و پرواز کرد .... توی اون دریای وحشی ... بدون خدافظی ...
خواست فریاد بزنه ... دیر بود ... سامان رفته بود ...



------------------------------

رفته بود ... ؟
جاده ... سرعت ... سرما ... سامان ... همه چی مجازی ...
هیچی اون جا نبود ...
سامان هنوزم خشک و جدی به جاده خیره شده بود ... این بار با تمام قدرتش صداش زد ... همه چی داشت آروم آروم محو می شد ...
جاده .. ماشین ... سامان ...
همه جا تاریک تاریک بود ...
سامان رفته بود ... اونی که همیشه ادعا می کرد قوی تره .. شجاع تره ... کسی که همیشه می خندید ... کسی که هیچ کس از دست شوخی هاش نمی شد فرار کنه ... کسی که مثه اون تو یه دنیای دیگه بود ... توی دنیای اون ....


------------------------------

روی همون صخره نشسته بود ... باید بلاخره روشو کم می کرد ... باید بهش ثابت می کرد که می تونه بمونه ... حتی اگه روحش اون پایین پوسیده باشه ... باید بهش می قبولوند که اونم شجاعه ... حتی تنها!


,,,

_______________________________________

 

* این قدر می شینه تا صخره خودش بیفته تو دریا !
* نفرین ابدی ...


 


این: .miztY.
ساعت: 10 PM
تاريخ:
پنجشنبه 17 اسفند1385


 
دلم بدجوری تنگ شده ....

هممون بلاخره یه روز می ریم ... می ریم و دیگه پشت سرمونم نگاه نمی کنیم ...

road

تازه 4شنبه سوری گذشته بود ... نزدیک عید بود و همه در تکاپو ... همه شاد و خندون ... جز ما !


سردم بود ... یه سنگ گنده تو گلوم گیر کرده بود اما نمی ذاشتم بیاد بیرون ! اولین بارم بود که روسری سرم کرده بودم ... همه زار می زدن ، حتی رهام ! اما جز من ...
مامانم و خالم و راحله بدجوری گریه می کردن ... اما من فقط نگاه می کردم ... تو دلم به همشون می خندیدم ... "هه ! چرا گریه می کنن!؟ بابایی راحت شده ... رفته ... ما دلمون براش تنگ می شه ... اینا دارن برای خودشون زار می زنن ... " و من فقط بغضمو قورت می دادم ...
کنار قبر بابایی نشسته بودمو به عکسش نگاه می کردم ... کودکانه ترین فکرم این بود که چرا بابایی باید اول می رفت !؟ چرا اون یکی بابابزرگم نه ...!!؟ هه!
بازم بغضمو قورت دادم ... حس می کردم گلومو خراش می ده ... نه من نباید گریه می کردم!! چرا؟ هنوزم نمی دونم ... و این از اون روز تا حالا شده برام یه عادت ... که من جلوی هیچ کس نباید گریه کنم ! هه ...
زانوهامو تو بغلم محکم فشار می دادم .. می ترسیدم بغضم بترکه !! رهام هنوزم داشت گریه می کرد .. من تا حالا اشکشو ندیده بود ...
همه فکر می کردن که من این قدر بچم که نمی فهمم چی شده ... یا خیلی بی احساسم !
من فقط احمقم ... هنوزم باور نمی کنم بدن مقدس اون آدم زیر اون همه خاک پوسیده ... بابایی الان اون بالاهاست ... تنها کسی که وقتی از ترس خوابم نمی برد منو پیش خودش می برد ... تنها کسی که همیشه می فهمید .. تمام حرفای به ظاهر کودکانمو! اون آدم منو بزرگ کرد ... جای پدر و مادر !
آدمی که مدادو دستم داد ... گفت هر چی تو مغزته بکش ... همه ی ترس هاتو .. همه ی غم هاتو ... شادی هاتو ...!! با هم می رفتیم پارک و ساعت ها منتظر می موند تا من بلاخره از تاب بازی خسته شم ... هیچ وقت به زور بلندم نکرد !
پدر بزرگی که همیشه پشتم بود ... وقتی بهم بی خودی زور می گفتن ... و من فقط بالای عکسش که روی اون همه خاک بود ایستادم و تو دلم گریه کردم ... بعد از اون فقط شبا تنها و بی صدا ... هیچ کس اشک منو ندید ! هه ... چه حماقتی !

6 سال از اون روز می گذره ...
4شنبه سوری بود ... اون موقع ها همیشه بابایی چوب خشک های حیاط رو جمع می کرد تا شب اول تو حاط آتیش روشن کنه ... و بعدش منو رهام و راحله می رفتیم بیرون ... برای من همیشه یه آتیش جدا درست می کرد ! که بتونم ازش بپرم ...

-------------------

خالم جیغ می زد ... رهام زنگ زده بود اورژانس ... میکی پارس می کرد ...
بابایی وسط حیاط دراز کشیده بود و چشماشو بسته بود ... من آروم کنارش نشسته بودم ... موهای سفیدشو که وقتی کمتر بود می شستم پشتش براش می کندم رو نوازش می کردم ... بابایی دیگه نفس نمی کشید ... صورتش سرد سرد بود ... انگار کسی نمی فهمید! نمی خواستن باور کنن که اون دیگه این جا نیست !!
امید رو بالا زندانی کرده بودم که نبینه !
رهام فکر می کرد نمی فهمم چی شده! داد می زد آرزو می فهمی!؟ بابا مرده!!! کاش کی خفه می شد و هی تکرارش نمی کرد ...

-------------------

یه عوضی رفته بود پشت بلند گو ... که از فضایل اون مرد بزرگ بگه !! نمی فهمم این همه آدم چرا اون کثافت رو واسه سخنرانی انتخاب کردن !! با بغض حرف می زد که مثلا ناراحته !! اسم ماهارم اورد ... ازش متنفرم!!!
بابایی سالم بود ... چیزیش نبود! خیلی وقت بود حتی سرما هم نخورده بود ... همین عوضی بابایی رو دق داد !! حالا اومده پشت بلندگو از فضایلش بگه؟!
ازش متنفرم!!!
منتظر بود بابایی بره تا همه چیو به هم بریزه ... رابطه ی مامانم و خالم رو ... من رو با رهام !
کثافت !! تابستون همون سال بود که ............................................. می خواست کار خودشو بکنه!
خوشحالم که گورشو گم کرده!

-------------------

کجاست ...؟ پدربزرگی که همه چیز بود برای من؟!
دلم براش تنگ می شه ... همیشه ... تنها مردی روی زمین که می شد بهش اعتماد کرد ... با همه ی بچه گیام! دیگه حتی به خوابم هم نمیاد ... دیگه دوسم نداره!؟
بابایی می بینی به کجا رسیدم؟ ببین با من چی کار می کنن ... تو منو بزرگ کردی نه اینا ... تو می فهمی من چی می گم نه اینا ... اینا پدر مادر من نیستن .. تو بودی! تو بزرگم کردی پس کوشی؟ چرا این قد زود رفتی؟! هیچیم با اینا جور نیست ... هیچیم ... ! نمی فهمن ...
4 ساله من سر سال تحویل حالم گرفتس ... سر سال تحویل حتما باید یه اتفاق شوم فقط واسه من بیفته !! امسال دیگه قراره چی بشه ......
لعنتی !

tab

------------------------------------

یاسمن تورم هنوز یادمه ... نه عزیزم فراموشت نمی کنم ... توام نزدیکای عید بود که رفتی ... سرطان ! هه .. همش 8-9 سالمون بود ... یادته با اون مارمولک پلاستیکیه چه قد بازی می کردیم؟
یادمه اون روز که کچل شده بودی اول ازت ترسیدم ! منو ببخش یاسمن ... یه کم طول کشید تا بفهمم تو همون یاسمن دوست خودمی ... خوش به حالت که رفتی ... دیوونه دلم برات خیلی تنگ شده!! اگه الان توام بودی با ثمینه سه تایی باید درس می خوندیم واسه کنکور کوفتی!!
یه عکس قشنگ ازت داشتم اما گم شد ... نه پیداش کردم و نه دیگه هیچ عکسی ازت دارم ! فک کنم تا حالا از تو به ثمینه هم هیچی نگفتم!!!
بچه بودیم اما خوب یادمه ... از تاریکی می ترسیدی ...
بالای خاکای قبرت مورچه گنده ها رو همشونو یادمه له کردم ... تو ازشون می ترسیدی ... اما اون پایین فکر می کردم تاریکه و تو ترسیدی و من این بالا نمی تونم برات کاری بکنم ...!!
خوش به حالت که رفتی ... خیلی زود بود ... اما دیگه تو تو کثافت گم نشدی ... پاک و معصوم ...
الان یه داداش کوچولو داری ! الان 5 سالشه ... همه همیشه دعا می کنن این سرطان نگیره ... چون دیگه نمی دونم مامانت چه جوری می خواد تحمل کنه.......
بعد از تو دیگه مامانت اینارو خیلی کم دیدم ...

دلم برات تنگ شده ... اولین دوست خوبم بودی که خیلی زود رفتی ...


________________________________


* تقدیم به کسایی که هرگز فراموششون نمی کنم...
* فک کنم یه دو هفته ای تا 4شنبه سوری و عید مونده ... رفتم پیش واز ...
* می گن آدما که میمیرن بعد یه مدت فراموش می شن ... اما نه همه ی آدما ! اونا که جزو سیاه لشکرن زود فراموش می شن اما شخصیت اصلی و خوب داستان فراموش نمی شه ...
* .......


 


این: .miztY.
ساعت: 9 AM
تاريخ:
دوشنبه 14 اسفند1385


v


 نور ماه از پنجره ی بزرگ و بسته ی اتاق داخل شده بود ... پرده ها ی سفید و بلند پنجره در اثر وزش بادی که نمی وزید موج می زدند  ... پنجره بسته بود ...!
  جنگل انبوه و آشفته ، با درختان کهنسال و بلند که شاخه هاشون تو هم گره خورده بود و سقفی از شاخ و برگ درختان پیر که اون جنگل رو احاطه کرده بود ... یه اتاقک نیمه تاریک با یه پنجره ی بسته و شیشه ای، که وسط اون جنگل گم شده بود ...
  یه صندلی و یه ویولون خاک گرفته تنها وسایل توی اون اتاقک بود ... روی تمام دیوار ها و سقف و حتی کف اتاق نوشته های در همی به چشم می خورد ... مغز به هم ریخته ی دخترک ....


*****


روی صندلی ، پشت به پنجره ی بسته ... دخترکی با شنل سیاه نشسته بود و به ویولون خاک گرفته خیره نگاه می کرد ... نور مهتاب نیمی از چهرشو روشن کرده بود ... دخترکی با موهای بلند مشکی و چشمهایی که تنهایی تنها روشناییش بود ...

صدایی سکوتِ تنهایی دخترک رو می شکست ... صدای هوهوی یه جغد ...
بلند شد ... رو به روی ویولون ایستاد ... پشت به پنجره ی بسته... باید شروع می کرد ... اما تنها ...
ویولون خاک گرفته رو برداشت ... آرشه ی ویولون توی دستش بود ... آرشه رو بلند کرد و ............. شروع به نواختن ... آوای تنهایی ...

صدای هوهوی جغد با نوای ویولون ... احساس می کرد تنها نیست ... ! همون طور به پنجره نزدیک تر شد ... آوای تنهایی هنوزم توی دستاش بود !
جنگل تاریک بود ... اون از تاریکی می ترسید ... اما انگار تنها نبود ...
پنجره ی شیشه ای بسته بود ... تنها راه خروج از اون اتاقک ! اما اون پنجره باز نمی شد ... هیچ جایی برای باز شدن نداشت ... دخترک می نواخت ، با حسرت به جنگل نگاه کرد ... می خواست از اون جا خارج شه ... آوای تنهایی ویولون بهش این جرات رو می داد ...
به شیشه ای که بین اون و جنگل قرار داشت نگاه کرد ... هاله ای بود که اونو از همه ی دنیای خارج از اون اتاقک جدا کرده بود .. مدت ها بود ...!

"بسه!!"

با تمام قدرت ویولون کهنه رو به شیشه کوبید ... شیشه شکست ... اما ویولون هنوزم می نواخت ، آوای تنهایی رو .... 


صدای هوهوی جغد بلند تر شد ... پرده های اتاق دیگه موج نمی زدند .. اما باد موهای سیاه دخترک رو به عقب موج می داد ...
دخترک می نواخت ... آوای تنهایی رو ... یه عنکبوت سیاه روی دسته ی ویولون بود ...
دیگه نمی ترسید ... تنها نبود!
آوای ویولون اونو به جلو هل می داد ... محکمتر می نواخت و جلو می رفت ... وارد جنگل پیر شد ... صدای ویولون توی جنگل می پیچید ... و صدای هوهوی جغد ...


*****


به چشمای زرد از نفرت جغد نگاه می کرد ... یکی از چشمای جغد سرخ بود !
باید می رفت ...
جغد دیگه هوهو نمی کرد ...
فقط صدای آوای تنهایی توی جنگل می پیچید ...
به جغد نگاه کرد ... این بار با نفرت ...
بالاشو باز کرد ... پر زد و رفت ...


*****


سایه های سیاه ... نزدیک و نزدیک تر می شدند ... دخترک نمی ترسید ... با تمام قوا آوای تنهاییهاشو می نواخت ... کسی نمی شنید؟؟!
سایه ها مخالف جهت دخترک در حرکت بودند ... انگار کسی اونو نمی دید ! کسی صدای ویولون کهنه رو نمی شنید ! محکم بهش تنه می زدند و مسیر خودشونو می رفتند ...
دخترک هنوز می نواخت ... آوای تنهایی رو ...با عنکبوت سیاه روی دسته ی ویولون ...
صدای زوزه ی گرگ توی جنگل پیچیده بود ...
سایه ها اونو نمی دیدند !


یه گرگ سیاه رو به روش ایستاده بود ... اونو می دید؟صدای ویولونو شنیده بود؟
چشمای گرگ قرمز بود ... خسته بود ... صدای زوزش با آوای تنهایی در آمیخته بود ...
دخترک می نواخت ... آوای تنهایی رو ... با عنکبوت سیاه روی دسته ی ویولون  ... و گرگ سیاه ... تنها دوستای دخترک ...
چند تا از اون سایه های سیاه انگار صدای ویولون رو شنیدن ... انگار دخترک رو دیدن ...


*****
 

چرا تو روی همه این قدر تاثیر می ذاری؟

" من نه ... آوای ویولون ... "

یه چیزی توی تو برام سواله ... نمی فهمم ... یه جای کار بد جوری مبهمه !

" من نیستم ... آوای تنهایی رو تشخیص نمی دی ... "


*****


تعدادشون کم بود ...
دخترک با تمام قوا می نواخت ... آوای تنهایی رو ... یه عنکبوت سیاه روی دسته ی ویولون بود ... و گرگ سیاه ... تنها دوستای دخترک ...
گرگ ...؟ دوست ... ؟ به گرگ نگاه کرد ... چشماش خاکستری بود! چرا تا حالا ندیده بود؟!! از اول خاکستری نبود !
به چشمای خاکستری گرگ که کنار هر رنگ دیگه ای رنگ عوض می کرد خیره شد ...
یه پوزخند تلخ ... گول خورده بود ... اشتباه کرده بود ...
از رنگ زرد ... از رنگ خاکستری ... متنفر بود!

گرگ تو جنگل گم شد ...


دخترک مخالف جهت سایه های سیاه می رفت و هنوزم می نواخت ... آوای تنهایی رو ... با همون عنکبوت سیاه ! گاهی صدای ویولون رو می شنیدن ... کنجکاو می شدن ... اما نمی موندن !
سایه های گربه صفت ....
آدمای کثیف ... کور ... کر !
هنوزم می نوازه ... آوای تنهایی هاشو ... هنوزم داره پیش می ره ... با همون عنکبوت سیاه ...

چشماش سرخ سرخ ... داره ازشون خون می باره ... دسته ی ویولون سرخ سرخ ...


*****

کسی می شنوه؟؟
کسی می بینه؟؟؟
بسه تنه نزنید ! تن خستش دیگه قدرت نداره!
نشنیده بگیرید ... ندیده بگیرید ...
دخترک می نوازه ... آوای تنهایی رو ... با عنکبوت سیاه روی دسته ی ویولون  ...... تنها ... تا آخر ...
چون اون عاشقه اون جنگله ... عاشقه اون ویولون کهنست ... اون عنکبوت سیاه ... حتی اون سایه ها ... 
اون عاشق آوای ویولون کهنشه ...

d
_______________________________________


* سیاه لشکر_ زندگی!
* کسی فهمید چی گفتم؟ یا اصلا منظورم چی بود؟!
* محکمتر ویولون می زنه ... هر چی کمتر بشنون بیشتر مصمم می شه!
* چرا سایه های سیاه اون جنگل پیر محکون که هرگز طلوع خورشید رو نبینن؟ چرا اون پایین باید تو تاریکی بمونه ...
سقفی از شاخه های در هم تنیده که نمی ذاره آسمون رو ببینی ...

+++++++++++++++++++++++++++++

 

**چهارشنبه 9 اسفند ** 9:30 pm


l--- صفحشو باز کردم ... زل زدم به سیاهیش! سرم سنگینه اما هیچی توش نیست! پر از خالی ... حرفای پراکنده که حوصله ی جمع کردنشون رو دیگه ندارم ... اما می خوام بگم ارزش یه پست جدید رو نداره واسه همین همین ته اضافه کردم ... مثه همیشه ... شرو ور! ---l


--------------------------------------------------
* "سرتو بلند کن ... تو چشام نگاه کن و راستشو بگو !!"
معصومیت نگاه یک کودک ... چشماش انقدر پاکه که تو می تونی تا اعماقشو از توی چشماش ببینی!یه حقیقت خالصانه و محض ... پاک ...!! اما الان ... نگاه ها سرد تر و سخت تر از سنگ و یخ ! کجاست اون معصومیت کودکانه ی نگاهمون؟!

* ابرها می گریند ... می غرند ! و من تنها زیر اشکهای نا پاکشان + از برخورد با جو زمین + راه می روم!! فریاد می زنند فریاد می زنم!" من تنهاییم را دوست دارم! "

* صدای گریه ی بی امان کودکی در اتاق عمل!! صدای فریادش را می فهمم ... فریادی که روزی خودم هم زده بودم اما مثل الان هیچ کس معنی شو نفهمید !!
این چه عذابیه که ما محکومشیم؟ یا لااقل چرا به یه عذاب و کابوس طولانی تبدیلش کردیم؟ چرا تموم نمی شه ...

* یه نفس عمیق .. تموم آلودگی ها رو یه جا می بلعم! دلم تنگ شده ... برای گذشته هایی که الان قدرشو می دونم ... !! دیگه قدر الانم رو می دونم ... می ترسم سال دیگه حسرت همین لحظه ها رو بخورم ... که می دونم می خورم ...

* نشسته بر بی کران آسمان نفرت درونش ... بالاتر و بالاتر ... بیش تر و بیش تر ... !
هر چی بیشتر می گذره بیشتر متنفر می شم ... خطرناکه ! دیگه حتی دست خودم هم نیس ... از ذاتشون متنفرم ... یه حس بدی بهم می ده !! شبیه حالت تهوع ... اما نمی تونی بالا بیاری!! تو گلوم گیر کرده ... باید داد بزنم ...
بدیش اینه ... من از کسی بدم نمیاد ! چیزی رو به دل نمی گیرم ...فقط ذاتشونه که حالمو به هم میزنه .. متنفرم! اما همه ی آدمارو دوست دارم ... هه هه ! تضاد درونی داره بیش تر و بیش تر می شه !! نزدیکه انفجاره! پناه بگیرید !!

* دلم گرفته ... دلم یه پارک خالی می خواد با یه تاب ... این شکلی! >>>

alone

تاب کناریش همیشه خالی بوده ... خالی می مونه ... !


""حتی نفس کشیدن ... آغاز راه مرگه ...""


 


این: .miztY.
ساعت: 8 PM
تاريخ:
چهارشنبه 2 اسفند1385


کپي برداري بدون ذکر منبع غير مجاز مي باشد
www.j28.ir & www.dom4in.com