همه خوب حرف می زنن ... اما کدومشون خوب می مونن ... ؟! کدومشون راست می گفتن ...؟! همتون فک کنین من چه قدر عوضیم ... چه قدر بی مرامم ... چه قدر بهتون دروغ گفتم ... برین به درک ! برام مهم نیست ... هر چی بیش تر فک کنین من آدم گهیم خوشحالم می کنین ... چون هیچ کدومتون نفهمیدین چه طوری لهم کردین ... چه طوری آروم آروم خوردم کردین ! شاید من احمقم... آره من احمقم اما اینم مهم نیست !! ______________________________________________________________ * پیشا پیش سال 86 ... امیدوارم خوب باشه ! واسه منم اگه نخواست باشه ... لااقل واسه بقیه خوب باشه ... * چرا باید ریده شه تو همه چی؟! * چند روز پیش یه عکس تو بلاگ یکی دیدم ... دخترکی که وسط تصویر بود ... حس کردم خودمم ! * هر کدوم از قسمتای این پست رو تویه روز نوشتم ! اگه زیادی بی ربطه واسه اینه ... 
زیر آسمان سیاه و بی پایان شب تنهایی هایش را روی دوش گرفته و هم گام با قدم های آهسته اما محکمش با خود می برد ... تنهایی خسته بود ... حتی روی شونه های خمیده ی دخترک ...
سکوت وهم انگیز ... شلوغی بی حد خیابان ها ... پس صداها کجان؟ هیاهوی همیشگی مردم؟!
همه ی شلوغی های این شهر هم در سکوت آهسته غرق می شد ..!
آسمان سیاه شب ..
از اون بالا می دید ... انگار دستانی با مهربانی همه ی کثافت های اون شهر لعنتی دوست داشتنی رو با چراغ های ریز و درشت ... متحرک و ثابت ... زیر نور های ریز چراغ ها پنهان کرده بود ... نزدیک عید بود ...
for onCe upon a time froM the biNdz of ur lowliness ....
ملودیه همیشگی داشت دوباره تکرار می شد ... دیگه به این تکرارها عادت کرده بود ... تکرار نفرین ابدی ... ملودی تنهایی ... مرگ ...
بعضی ها تو زندگی گم می شن ... با مرگ زندگی رو می شه پیدا کرد ... فقط اگه بدونی چطور می شه بدون گناه مرد ... لعنت به تو که همه ی راه ها رو بستی ...!
----------------------------------------------------
لبه ی یه پرتگاه ایستادی ... وسوسه ی سقوط ... رهایی ... مرگ ... داره دیوونت می کنه !
از یه طرف هم وسوسه ی موندن و تماشای بقیه ی فیلم مزخرف زندگیت ... تماشای آینده ای که نباید سیاه باشه ...
ای کاش این جا هم مثل تو قصه ها، آخرش داستان خوب تموم می شد همون طور که خودت دوست داشتی ... اما فقط ای کاش ...
صدای موزیک رو تا می تونی بلند می کنی ... می خوای فریاد بزنی ... عربده بزنی ! سر زندگی ... که نامرد چرا این قدر داری تند می ری؟ واستا با هم بریم !! خب باشه اصلا تند برو ... ولی چرا این قدر بد می ری؟!
" کی از بد و بی راه گفتن به خودمو زندگیمو دنیا خسته می شم؟ کی می خوام دست از سر این دنیا بر دارم؟! "
بدو بدو ... داری می رسی !
واستاد ... برای چی داشت می دوید؟ اون جا خالی بود ... پس کجا رفتن؟
امروز یه سایه ی سیاه دیدم ... ته دلم می شناختمش ... ای کاش غیب نمی شد ...
----------------------------------------------------
یکی از دبیرامون گفت حرفایی که سر سال تحویل با خدا می خواین بزنین ... چیزایی که ازش می خواین ... بنویسین رو یه کاغذ که یادتون نره ...
خندم گرفت !!
فک کردم فرضا" بخوام هم بنویسم مثلا چی دارم که بنویسم ...!؟ واسه خودم که هیچی ... نه این که هیچی نمی خوام ! خسته شدم این قدر بهش گفتم و محلم نذاشت ... من دیگه هیچی نمی گم ... هر چی خودش حال کرد ... دیگه چه فرقی داره !؟ بین بد و بدتر ...
این 6 ماه مثه برق گذشت ... درست مثه برق! و من ازش هیچی نفهمیدم ...
دارم فک می کنم ... این زندگی منه که ازش هیچی نمی فهمم ... این 4 ماه هم مثه برق می گذره ...
هه ... خندم می گیره از خودم و کارام !
سعی کردم عوض شم ... بد شم ! بی خیال همه شم ..
خیلی بی عرضم ... نتونستم !!!! فقط همه چی رو ... شاید بازم به روش احمقانه ی خودم بی خیال شدم ... اما خودمم که دارم می بینم ... از درون هیچ فرقی نکرده!
مثه همیشه متظاهر خوبیم ! باز خوبه همین یه کارو بلدم !
دشمن هایی با نقاب دوستی ... چه قدر زیادن و چه قدر سخته تشخیص اصل چهره ی پشت نقاب ! بعضی وقتا غیر ممکن می شه ... و چه لحظه ی تلخیه که بعد از مدت ها پشتشو بهت نشون بدن ... و چه خوبه وقتی که تو خودت روی صورت آدمای دوست نما یه نقاب دشمن بذاری ... تا دیگه نخوای اون لحظه رو ببینی که پشت نقاب رو بهت نشون می دن ...
----------------------------------------------------
گوشه ی پیاده روی شلوغ ایستاده بود و به مردمی که با عجله از کنارش رد م شدن نگاه می کرد ... تو دستاشون پر از چیزای نو بود ... برای عید!
بغضی رو که تو گلوش بود سعی کرد مثه همیشه قورت بده ... حس می کرد داره گلوشو خراش میده ...
دختر بچه ای که دسته مامانشو محکم گرفته بود و با جیغ اسرار می کرد مامانش اون لباس قشنگ توی ویترین رو براش بخره و مامانش هم بلاخره راضی شد ... به لباسای خودش نگاه کرد ... چرک و پاره ... یادش نبود آخرین بار کی حموم رفته ...
دوباره به جمعیت شاد و خروشان نگاه کرد ... کسی اونو نمی دید ...
یه لبخند تلخ زد ... آروم تو دلش به خودش گفت " تو به این جا تعلق نداری ... " یاد خواهر کوچولوش افتاد و عروسکی که براش از توی زباله های یه خونه پیدا کرده بود ... قیافه ی خوشحال خواهرشو بعد از این که عروسک رو بهش به عنوان عیدی بده تصور کرد ... ته دلش شاد شد ... گونی بزرگی رو که دو برابر خودش بود بلند کرد و راه افتاد ... می خواست زودتر اون عروسک رو که فقط یه دست کم داشت به خواهر کوچولوش بده و چهره ی شادش رو ببینه ...
ساعت: 10 AM
تاريخ: جمعه 25 اسفند1385







