تبليغاتX
H . E . R

H . E . R

من تنها در یک نقطه خلاصه می شوم .

KILL

 


EditeD ####
22
خرداد

 

"  نمی دونم اینا بدن یا من بد می بینم!؟ "

 


از در خونه که اومدم بیرون
بوی یه عطر آشنا ...
و دل من هم بلاخره تنگ شد
برای یکی یک دانه پسر خاله ام !!!
که 1 هفته ای می شه که کل ساختمون
در عذا (عضا - عظا + !!! + ) ی عمومی  بسر می برند ...

------------------------

پسر خاله ام را برده اند آب خنک بخورد!!!
به جرم دوستی ... با درویشی که من تازه فهمیدم در جوانی آدم کشته بوده!!
مرد خوبی بود اما!!!
یا من خوب می دیدم!!؟
هفته ی پیش
همه ی ساختمان نگران این عزیز دردانه شان بودند به جز من که برای فرار از اشکهای مادر بزرگم یک ساعت زودتر به سوی کلاس از خانه تقریبا "متواری" شدم!!
خب من بی انصافم یا زیادی بی رحم یا بی احساس؟
همه فکر کرده اند من به کل فراموش کردم پسر خاله ام را !!
کسی که تمام کودکی به دنبالش "تفنگ بازی" و "فوتبال" و حتی "بزن بزن (!!!) " بازی می کردم !
کسی که با او بزرگ شدم !!! و تقریبا همه جا با هم بودیم تا همین دو سال پیش!!
که نمی دانم چه شد !!! تبدیل به موجودی ناشناخته و کمی "گه" شد!!
که عزم دوستی می کرد با هر کدام از دوستانم که هنوز پایشان به پاگرد خانه ی ما هم نرسیده بود!!
و من هم متعصب بر سر دوستان!
"" زدیم تو پره هم!! ""
و از آن پس کل کلام ما فقط در "سلام" و "خدافظ" خلاصه بود!
این چند هفته که همین هم نبود حتی!!!

خب این واقعه سبب خیر شد ...
منی که روزی 100 بار خاله ام را می بینم بعد از 1 سال و اندی "شوهر خاله " ام را دیدم!!
چاق شده بود!!!
و من "هنگ" زدم !! تنها حرکت ممکنه همان بود که سریعا پله ها را دوتا یکی کرده تا او مرا نبیند!
نمی دانم چرا!!!؟
خب مرا ندید ! چون باقی روزها من خانه هم نبودم !!
و من هنوز در کف !

خب ... پسر خاله دادگاهی شد !
و من دلم می سوزد ...
می گویند " براش پاپوش ساختن ! "

------------------------

نمی دونم ...

دلم تنگ شده
برای پاکی و سادگی بیش از حد بچه گیامون ...

 

____________________________________________________________________

EditeD   ###


7 خرداد

 


ترانه ی مرگ ...


من مرگ را می خوانم ... برای تو
و پایان را می خوانم ... فقط برای خودم ...

و می چرخم و می چرخم در میان آغوش باد ...
زیر نفس های به شمار افتاده ی مهتاب ...
در تپش های بی امان ترانه ی مرگ ...

شبی تاریک
سیاهی بی انتها
بی همتا ..
و این بار من شنونده ی کلمات بی پایان سکوت می شوم
فریاد می زند و می گوید
بی پایان گله هایش را

و من باز هم می خوانم ... مرگ را .. برای تو
به همراه فریاد بی پایان سکوت ...
و می چرخم و می روم به سوی پایان ...
به سوی آغوشی گرم و خیالی
به نام پروردگار ...

قهقهه ی مستانه ام را رها می کنم
تنهای تنهایم ... کسی نیست تا دیوانه خطابم کند
می چرخم و می خندم و می روم
با فریاد سکوت ... با ترانه ی مرگ ...
می روم .. تا بی انتها ...
و هنوز هم می خوانم
ترانه ی مرگ را
فقط برای تو

 

 

____________________________________________________________________

 

EditeD   ##
2 خرداد

 


شبی در فلک ...   "او"   با   "پروردگارش"   ...
یک خیال دور ......
-----------------------------------------------------


می ره بالا بالا بالاتر .... می رسه به خدا ... اما نمی شناستش! آخه تا حالا خدا رو ندیده بود ... خدا وسط آتیش ... بهش می گن اینا فرشته هان !
آروم نزدیک می شه ... آتیشش خنک بود ...

 

فرشتگان :" تعظیم کن ... تو هم اکنون در برابر پروردگارت ایستاده ای ...!"
او :" پروردگارم؟! "
فرشتگان :" همان پروردگاری که تو را آفرید .. از او سپاس گزار باش به پاس نفسی که در تو می دمد "
او :" پروردگارم ...... به من نفس داد! از او تنها یک چیز می خواهم ... "


در برابر پروردگارش سجده کرد ...


پروردگارش :" بلند شو ... بگو چه چیز می خواهی؟ "
او :" مرا تسلیم کن ... من پایان می خواهم ... پایان ... "
پروردگارش :" اما هنوز زمان داری ... تا به جبران گذشته ات امیدوار باشی ... و ساختن آینده ات ... روشن .. "
او :" من گذشته ام را نمی خواستم ... آینده را نمی خوام تا آن هم زمانی تبدیل به گذشته ام شود ... "
پروردگارش :" تو باید زندگی کنی ... تا زمان پایان ، آن را از تو بگیرم "
او :" من اما نمی توانم .. نمی خواهم .. من فقط یک چیز او تو خواستم ... پایان! این را هم از من دریغ می کنی!؟ "
پروردگارش :" تو هم اکنون در پایان ایستاده ای ... همین را می خواهی؟! "
او :" پایانی در آغوش پروردگار ... "

و پروردگارش به او لبخند زد ....
" این پایان توست ... هر لحظه که اراده کنی ...
اما پایان در آغوش پروردگار ...... باید جنگید .. باید با زندگی بجنگی ... تا آن را به تو بدهم ... پس از آن در آغوش من خواهی بود ... و نه کس دیگر ...
به من قول بده ... که می جنگی ... که فریاد می زنی " می توانم " ... که دروغ هایشان را برای من باور نمی کنی ... آنها دروغ می گویند ... من پروردگار تو هستم و نه آن که آن ها برایت می سازند ... "
او
:" تو را نخواهم دید ... به خاطر نخواهم آورد ... از کجا پروردگارم را پیدا کنم؟! آن هم بین آن همه دروغ ؟ "
پروردگارش :" چشمانت را ببند ... من را می بینی ... من همان لوح سفیدم ... که در کودکیتان از سفیدی می درخشید ... و اکنون گاه خاک گرفته و گاه سیاه سیاه است ... من را در درونت پیدا کن ... هنوز هم هستم .. در سفیدی ها و پاکی های باقی مانده در وجودت ... من را همان جا می بینی ... "

"او" لبخند زد ... گرمای حضور پروردگارش را احساس می کرد ...
  " مرا به زمین باز نگردان .. آنجا سرد است .. "
پروردگارش هیچ نگفت ...
او فریاد زد ... :" اما آنجا در خانه ی شیطان ما در مرز شکستیم !!... پروردگارم ... شیطان قوی تر است؟! مگر نه آنکه او هم از جنس همین آتش بوده ؟! "
پروردگارش :" او هم از همین آتش بود ... به مخلوق من سجده نکرد ... از شما ضعیف تر است ... ! زمانت رو به بازگشت است ... به زمین بازگرد .."

 

دو فرشته به سویش می آمدند ...

 

او :" اما من هنوز سوال دارم !! ما در این جنگ کجاییم؟! جنگی بر سر لجاجت شیطان با پروردگارش ... شیطان انسان را فریب داد ... انسان ها هنوز هم فریب می خورند ! این بار خیلی ساده تر .. چون آنها حتی پروردگارشان را درک نکردند ...! این ها همه داستان است؟ یا حقیقتی تلخ؟!  آنجا عدالت را کشته اند و پروردگارشان را در شیطان می جویند  ...!!! "

 

فرشتگان با خنکای آتشی تند او را از فلک به قعر می کشیدند ... پروردگارش را نمی دید ... اما هنوز هم فریاد می کشید ...
" من به تنهایی با چه چیز بجنگم؟! شیطان درونم؟! تنفر را دور کنم ؟ سعی کنم عشق بورزم؟؟ به همین انسان هایی که زندگی را در لذت می جویند؟!!! صدای من را می شنوی!!؟ من جواب می خواهم ............... "

 

 

چشماشو باز کرد ... و باز هم همان اتاق سرد و تاریک ... و "او" تنها بود ! اما این بار نه بی هدف! "او" به دنبال پایانش بود ... پایانی که همیشه در رویاهایش می دید .......

 

 

 ____________________________________________________________________

 

#

ناخونای بلند وتیز ... بیشتر شبیه به پنجه های یه عقاب ...
می ذارمش روی شقیقم و فشارش می دم تو ...
گوشم داغ می شه ..
ناخونمو بیشتر فشار می دم ... گردنم هم داغ شده ...
آخیش ...
حالا می تونم مغزمو بخوارونم ... چه حسه خوبیه!
دو تا دستامو بلند می کنم ... مغزم می خواره ...
ناخونارو فرو می کنم تو سرم ، تا می تونم می خوارونمش ...
بوی تعفنشو حس می کنم ..
تموم تنم قرمزه ...

 

# یه قطره ...
دو قطره ...
سه قطره
...
داره ازش خون می چکه ...
قلبم می سوزه ! اما نه اندازه ی روحم ...
دستم داغ شده ... سرخ سرخ ...
اما ..
چرا چشمام خیسه ..؟
تو آینه به دخترک نگاه می کنم ...
صورتش سرخ سرخ ... چشماش زرد زرد ...
آینه شکست ... اما من هنوز فریاد نکشیدم ..

 

# بچه های سوم تو ساختمون اولی نمایشگاه زدن ...
وسط سالن تصویر سازی ایستادم ...
شگفتا!! خدا این همه روحیه ی لطیف و به قولی " پروانه ای " رو یک جا تو دخترا چطور جا داده!؟
بقیه ی سالن ها هم همینه ... سالن گرافیک .. طراحی .. کوفت ! زهر مار!!
در عجب مانده و در اندیشه ای سخت فرو رفته ...!
پس معلم ما بی خود نمی گفت تو چرا این مدلی می کشی ...!!!
در همین حال غوطه ور بودم ... تا دستی به شانه ام خورد! برگشتم ... چهره ی هپلی "دنیز" مقابل چشمانم به قیافه ی ابلهانه ام می خندید !!
خب دیگه تنها نبودم ... پس با هم به روحیه ی لطیف و نازک این همه دختر افسوس خورده و به حال خود دل سوزاندیم!!

 

# وقتی خدا برات پاپوش درست می کنه دیگه زورت نمی رسه .... !
تنها کاری که از دستت بر میاد  " مدام به خود تلقین کنی که حتما حکمتی در این کار بوده!! یا حتما یه جا این قدر بدی کردی که این "کارما سوزی" شه !! اما من به کی بدی کردم ... ؟"

 

# شب ...
وسط آسفالت پشت بوم دراز کشیده ام ...
به آسمان خیره خیره نگاه می کنم ...
صدای از درون می گوید :" به چه می اندیشی؟"
با خود نجوا می کنم :" به سیاهی شب ... به ناپیدایی ستاره ام ... ماه کجاست؟ "
آسمان سیاه سیاه بود ...

 

# " به کهکشان می روم ... تنها با یک کوله بار تنهایی ... با سرعت و در بی انتهایی شب ... "

در کناره ی پنجره ی شکسته ی اتاقم تنها به آسمان سیاه شب با حسرت خیره شده ام... در حسرت پرواز حتی با همین بال های شکسته ام می سوزم ...

 

# در تاریکی به دنبال سر پناهی می گشتم ... برای فرار از رگبار تند نفرت ...
اما هر چه در تاریکی می گردم هیچ نمیابم .. هیچ نمی بینم!
صدایی فریاد می زند:
" ابله! چشاتو باز کن !! "
افسوس ... آن صدا را همیشه نشنیده گرفته ام !

 

 

__________________________________________________________________
__________________________________________________________________


# بلاگم داره به گند کشیده می شه!! اینو باز کردم که لااقل تا یه مدت(تا همون کنکور یعنی) واسه هر مزخرفی یه پست نزنم!! همینو اگه خواسم چیزی بگم که رو دلم مونده(!!!!) بوده eDiteSh کنم!!!
من خیلی مسخرم می دونم !!

 

## احمقانه!؟ هه ...

## FroZeN داره به پایانش نزدیک می شه ...!
نه! تموم نمی شه ... فقط یه کوچولو عوض می شه!!!
هر وقت تونستم این قالب کوفتی رو عوض کنم درستش می کنم ..!

 


### تو = خودم !

### در دنیا هیچ چیز کاملا خطایی وجود ندارد ...
حتی یک ساعت از کار افتاده هم می تواند دوبار در روز وقت دقیق را نشان دهد!!
حتی شیطان ! بیچاره شیطان ... !
از دیدگاه "مرامی" هم نگاه کنی باز دم شیطان گرم! ما همین "یه ریزه" مرام هم نداریم!!
اما نه ... چرا بیچاره شیطان؟! بیچاره انسان ... کجای کاریم ما!؟
مگر نه که شیطان یک فرشته بود ... به "انسان" سجده نکرد و طرد شد! شیطان از اول با خدا مشکلی نداشت .. با انسان ها مشکل داشت !
اما ما به اصطلاح انسان ها ... ! هم با خدا مشکل داریم و هم با شیطان ! با خودمان هم مشکل داریم !! اصلا ما کلا مشکل داریم!!!

### حرفای بالا یه استنباط کلی از نتیجه ی نیم ساعت فک زدن استاد معارف بود !
شخصیتش برام جالبه !!
نه به این حرفاش و نه به اون حرفاش!  نه به پزشکی خوندنش و نه به استاد معارف شدنش!!  نه به لفظ قلم حرف زدن اولش و نه به شر شدنش و شوخی خرکیاش!!!
و با تمام این اوصاف تصور این که فقط پنج سال از ما بزرگتره دیگه یه کم غیر ممکنه!
"" اولین باری که بعر از 5 min شوک وارده گرفتیم چند سالشه قیافه ی ابلهانه ی خودم و بقیه خنده بود!!""
در هر حال ! می خوام اینو اعتراف کنم ... می بینمش از خودم خجالت می کشم !! اون کجای کاره و ما کجای کاریم!!! و فریاد آشنای وجدان آگاهم "خب ابله یه ذره تکون بخور"!
دارم به مرداب تبدیل می شم !

### و اما .. تمرین کردن را شروع می کنم !
( دقیقا در همین اوصاف به هم ریخته! از مملکت گرفته تا مدرسه و دانشگاه ها و خونه و .... ! )
در یک جمله ::: آدم بودن را تمرین می کنم! :::
در توضیح بیش تر آدمیت

* دیوانه می مانم اما مانند عاقلان رفتار می کنم ..

* خطر متفاوت بودن را می پذیرم اما این بار بدون جلب توجه متفاوت بودن را تمرین می کنم !!

* گفته اند :" کشتی در ساحل بسیار امن تر است .. اما برای این ساخته نشده "
من کلیشه بازگو نمی کنم! حقایقی ست که از بس تکرار شده و در مخ فرو نرفته تبدیل به کلیشه کردیمشان!
" مَثَل تنهایی من! می گن این کلیشه شده!! از یه چیز جدیدتر بگو!!! فک کن انسان چه قدر ابله؟! مثاله همون زن و تقویمه !!! "

* از این پی تمرین می کنم که منتظر بمانم اما معطل نشوم ! قاطع باشم نه لج باز !! و صریح باشم نه گستاخ !
دیگر هرگز نخواهم گفت "حتما" ! به همان "آره" اکتفا می کنم .. "نه" گفتن را تمرین می کنم اما نمی گویم "هرگز" ...

* هرگز برای دیر شدن دیر نیست! برای زود شدن هم دیر نیست!! پس زود باش!! و رو این جمله ی باب امروز که می گه " چه زود دیر می شه " یه خط قرمز بکش!

همه ی اینارو بافتم!! حالا ببینم چه قدر دووم داره!!
سوالی که همیشه برام بوده ...
چرا همیشه زوره تاریکی بیشتر از روشناییه!!؟
چرا قدرت شیطان از خدا بیشتره!!؟
چرا بدی پیروزه و خوبی بازنده!؟ یارو خوب بمونه .. نبازه هم کمش اینه که له می شه!! اگه هم نشه .. تعدادشون خیلی کمه ..

 


این: .miztY.
ساعت: 0 AM
تاريخ:
سه شنبه 18 اردیبهشت1386



لعنتی ...

 

جنگل تاریک پر از سایه های سیاهی که احاطش کرده بودن ... دخترک می ترسید از تاریکی ... می دوید ... می دوید ... چون ترسیده بود ...
سایه ها دورش می چرخیدن ... همه جا بودن ...
به درک ...
اون از خودش فرار می کرد .. فقط از خودش !


همه جا تصویر خودشو می دید ...
تصویر یه دخترک رنگ پریده با لباس کهنه ی مشکی ... موهای به هم ریخته و نامرتب ... صورتی رنگ پریده ... چشمایی پر از نفرت ... نفرتی که فقط سعی داشت وحشتو تو خودش پنهان کنه ...
از خودش متنفر بود ...

اون جا پر از آینه بود ... همه جا خودشو می دید ... سایه ها دورش می زدن !
نمی خواست خودشو ببینه ... با تمام قدرت به آینه ی روبه روش کوبید ... نشکست !
آینه ی بعدی .. و بعدی ...
آینه ها نمی شکستن ...
سایه ها احاطش کرده بودن ...


-------------------------------------------------------------


نمی دونم چه قدر بود زل زده بودم به کمد روبه روم .. نمی دونم چرا؟! واقعا چرا!!!؟
چه شبه گهی بود دیشب ...

الان دقیقا مثل کسیم که یه اسلحه می ذارن تو جیبش و اون بدون این که روحش خبر داشته باشه به جرم قتل دستگیر می شه !! حالا نه به این داغی ... اما .....

خدا برام پاپوش درست کردی ...!؟


-------------------------------------------------------------


چه قدر احمقانه!!
به قول خودت یه اثر سورئال ... قشنگ؟!

چرا تیرانا اومد پیش ما ؟
3 تا بچه ی خوب ... یا به ظاهر خوب ...!
اسم یکیشو بلدیم ... فرشاده!
می گن بالا رو بستن ... همون بسیجه که عصر اومده بود به همه گیر می داد ...
می ریم بند و بثاتمون رو میاریم پایین ...
تاریکه ...
دو تا نره غول با تیرانا ..
چرا ...؟
تیرانا رفت ..
من و bW .. اون بالا تر از من نشسته .. من رو زمین رو به روش... چرا رو زمین نشستم؟
چرا 3تا بچه خوبا دور ما طواف می کردن ...
اون دو تا سرباز ... چرا ؟
چرا دو تا فنچ هم رفتن پشت ما نشستن؟
چرا همین بچه خوبا هم نزدیک ما نشستن ؟!!
F.U.C.K !


فک کنم اشتباه کردیم ... صبح نباید با پاکان اون جوری می کردیم ! واسه اون بود؟
این کارما ست؟ یا کارما سوزی؟
یه جا اشتباه کردم ...
کجاشو؟!

چرا به عقلم نرسید؟!


-------------------------------------------------------------


جیغ می کشه ... با تمام قدرتش .. فریاد می زنه ...
آینه ها خورد می شن ...
سایه ها هنوزم هستن ...
سایه های خوب ... و سایه های بد ...
نه!
گفتی قضاوت نکنم ...
سایه های یه دست ... نه خوب و نه بد ...
یه دست ؟!


-------------------------------------------------------------


آش نخورده و دهن سوخته ...
این همیشه حکایت منه!!
همه چی باید فقط بد به نظر می رسید ... در حالی که واقعیتش هیچی نبود ...


دیشب له بودم ...
برای اولین بار مغزم دیگه کار نمی کرد ... بر عکس همیشه که می گرده دنبال راه حل ! آخه این بار راه حلی هم نبود ...
من چه قدر به کمد اتاقم نگاه کردم؟
یعنی من دیگه Bw هم نداشته باشم؟!


هیچی برام مهم نبود ... دیشب ... و الان! فقط به زور باید برام مهم باشه که قبول شم همین ...
اینو نباید این جا بگم ... اما دلم می خواد بگم !
کاغذ رو برداشتم ... چند بار نوشتم و پاره کردم ... چه جوری باید می گفتم؟
حوصله ی هیچی رو نداشتم ...
به قولی می خواستم بی خدافظی ول کنم برم !! این جارو ... فقط با دنیای واقعی می خواستم خدافظی کنم ..
اونم با چند جمله روی کاغذ ...!؟
چه احمقانه ..
نمی دونم .. ازش ترسیدم ... فقط همین! از تویی که برام پاپوش درست کردی ... ازت ترسیدم ... جاش دیدی ...؟ نماز خوندم ... و تو بازم صدامو نشنیدی؟
من ترسوام ... از خودم متنفرم ...
کم کم کارم فک کنم به تیمارستان بکشه ... مغزم قفل کرده ... اما می خاره !


چه قدر من بدم ...!
هیچ گهی نخوردم اما شب تنها دعایی که کردم این بود که زود تر مرخصم کنی ... نامرد ولم کن !


دوستم می خوای مثبت اندیش باشم!؟ این کارما سوزی بود .. نه؟!
می دونی به چی فکر کردم ...؟
این که دیدم راست می گی ... بذار هر بلایی می خوان سر جسمم بیارن ... بذار له شم همین ور ... بزن ... بکش... اما همین ور ... روحمو ول کن ... اون ور دیگه به روحم کاری نداشته باش ... بذار پرواز کنه ... نزنش ... نکشش ...


هر کس نقش خودشو خیلی خوب بازی کرد تا کاملا ریده شه تو همه چی ...
ترسناکه ... این زیادی مهم نبودن هیچ چیز ...
اگه الان بهم بگن یه ساعت دیگه قراره بمیری ... تو این یه ساعت باقیمونده چی کار می کنی ... می گم " هیچی "

 

قلبم داره سرم داد می زنه ...
درد نمی کنه ... می سوزه !
 

 


این: .miztY.
ساعت: 12 PM
تاريخ:
پنجشنبه 13 اردیبهشت1386



کمی بیش رو ... کمی بیش خواه ...
می توانی؟


مهم نیست ...؟! دلی را شکستن ... انسانی را خورد کردن ... دریدن و از هم پاشیدن؟! به کجا می رویم ...؟! به کدامین جهنم خواهیم رسید ...؟
پس کجایید ؟ فرشتگان همیشه مراقب ؟ چرا در گوش من فریاد نمی زنید از کدامین راه بگریزم ... با کدامین دشمن باید بجنگم ... کدامیک را دوست بنامم ... برای چه کسی حتی جانم را هم بدهم ... من با خود چه کرده ام ... من به کجا می روم ...

تنها در رویاهای شبانه ... زمزمه هایی می شنوم ... نه این صدای شماست ؟!! 


 دوباره شروع می کنم ... از اول !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 v

 

..When U shut Ur eyez aLone in Ur bed..U hear theze noisez n' u whiShed u were dead


... No place 2 HIDE
... No begiNniN ... No eNd
... No time ... No future
... No virtue ... No viCe
... No pLace 4 heroes
... No tiMe 4 heroes
... No plaCe in time
... No tiMe 2 sCreaMe
... No time 2 DIE
... No plaCe 2 HIDE
! Some LegeNds must DIE


... but staNdiN over u iz a scarY cLown with bLo0d ... driPpin dowN aLL around

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

*  همینه که هست !! مغزم داشت می ترکید ...

* نظرات پست قبلی داشت زیادی زیاد می شد به من نمیومد ! پسته هم زیادی داش طولانی میشد !!

* یه وقتی می رسه که دیگه به هیچ کس و هیچ چیز ایمان نداری ... حتی دیگه از خودتم مطمئن نیستی .. آروم آروم از هم می پاشی ... آروم آروم ...

* بازم دارم اشتباه می رم ... اما این بار یه فرقی هست ... من می دونم دارم اشتباه می کنم ... اما کاری نمی شه کرد ... همین یه راه رو فک می کنم شاید بهتر از بقیه باشه! یه جایی بین بد و بدتر گیر کردم ...

* آسمون آبی رو هم سیاه می بینم !

* نباید این طوری می شد .. اما شد ! نمی خواستم به نفرت اجازه بدم این طوری تو وجودم رشد کنه ... و حالا سر باز کنه!
داشتم سعی می کردم .. می خواستم با نفرت بجنگم ... خیلی بزرگ بود ... زورش زیادی زیاد بود !

* یه پایان گنگ ... نمی دونم چه طوری ... اما آرزومه! با تمام وجودم ... خیلی بیشتر از همیشه ...
مثه رفتن کسی که دیگه هرگز بر نگشت ... کاش یکی بهم می گفت چه جوری؟ یا لااقل چه بلایی سرش اومد ...

* دست خودمو محکم گرفته بودم ... داشتم خودمو می کشیدم بیرون! لعنت به خودم چرا این قدر سخت بود؟! دست خودمو ول کردم ... من جا زدم!؟

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

" photo bY dabalaChy "

 


این: .miztY.
ساعت: 9 PM
تاريخ:
پنجشنبه 6 اردیبهشت1386


کپي برداري بدون ذکر منبع غير مجاز مي باشد
www.j28.ir & www.dom4in.com