" نمی دونم اینا بدن یا من بد می بینم!؟ " ------------------------ پسر خاله ام را برده اند آب خنک بخورد!!! خب این واقعه سبب خیر شد ... خب ... پسر خاله دادگاهی شد ! ------------------------ نمی دونم ...
EditeD ####
22
خرداد
از در خونه که اومدم بیرون
بوی یه عطر آشنا ...
و دل من هم بلاخره تنگ شد
برای یکی یک دانه پسر خاله ام !!!
که 1 هفته ای می شه که کل ساختمون
در عذا (عضا - عظا + !!! + ) ی عمومی بسر می برند ...
به جرم دوستی ... با درویشی که من تازه فهمیدم در جوانی آدم کشته بوده!!
مرد خوبی بود اما!!!
یا من خوب می دیدم!!؟
هفته ی پیش
همه ی ساختمان نگران این عزیز دردانه شان بودند به جز من که برای فرار از اشکهای مادر بزرگم یک ساعت زودتر به سوی کلاس از خانه تقریبا "متواری" شدم!!
خب من بی انصافم یا زیادی بی رحم یا بی احساس؟
همه فکر کرده اند من به کل فراموش کردم پسر خاله ام را !!
کسی که تمام کودکی به دنبالش "تفنگ بازی" و "فوتبال" و حتی "بزن بزن (!!!) " بازی می کردم !
کسی که با او بزرگ شدم !!! و تقریبا همه جا با هم بودیم تا همین دو سال پیش!!
که نمی دانم چه شد !!! تبدیل به موجودی ناشناخته و کمی "گه" شد!!
که عزم دوستی می کرد با هر کدام از دوستانم که هنوز پایشان به پاگرد خانه ی ما هم نرسیده بود!!
و من هم متعصب بر سر دوستان!
"" زدیم تو پره هم!! ""
و از آن پس کل کلام ما فقط در "سلام" و "خدافظ" خلاصه بود!
این چند هفته که همین هم نبود حتی!!!
منی که روزی 100 بار خاله ام را می بینم بعد از 1 سال و اندی "شوهر خاله " ام را دیدم!!
چاق شده بود!!!
و من "هنگ" زدم !! تنها حرکت ممکنه همان بود که سریعا پله ها را دوتا یکی کرده تا او مرا نبیند!
نمی دانم چرا!!!؟
خب مرا ندید ! چون باقی روزها من خانه هم نبودم !!
و من هنوز در کف !
و من دلم می سوزد ...
می گویند " براش پاپوش ساختن ! "
برای پاکی و سادگی بیش از حد بچه گیامون ...
____________________________________________________________________
EditeD ###
7 خرداد
ترانه ی مرگ ...
من مرگ را می خوانم ... برای تو
و پایان را می خوانم ... فقط برای خودم ...
و می چرخم و می چرخم در میان آغوش باد ...
زیر نفس های به شمار افتاده ی مهتاب ...
در تپش های بی امان ترانه ی مرگ ...
شبی تاریک
سیاهی بی انتها
بی همتا ..
و این بار من شنونده ی کلمات بی پایان سکوت می شوم
فریاد می زند و می گوید
بی پایان گله هایش را
و من باز هم می خوانم ... مرگ را .. برای تو
به همراه فریاد بی پایان سکوت ...
و می چرخم و می روم به سوی پایان ...
به سوی آغوشی گرم و خیالی
به نام پروردگار ...
قهقهه ی مستانه ام را رها می کنم
تنهای تنهایم ... کسی نیست تا دیوانه خطابم کند
می چرخم و می خندم و می روم
با فریاد سکوت ... با ترانه ی مرگ ...
می روم .. تا بی انتها ...
و هنوز هم می خوانم
ترانه ی مرگ را
فقط برای تو
____________________________________________________________________
EditeD ##
2 خرداد
شبی در فلک ... "او" با "پروردگارش" ...
یک خیال دور ......
-----------------------------------------------------
می ره بالا بالا بالاتر .... می رسه به خدا ... اما نمی شناستش! آخه تا حالا خدا رو ندیده بود ... خدا وسط آتیش ... بهش می گن اینا فرشته هان !
آروم نزدیک می شه ... آتیشش خنک بود ...
فرشتگان :" تعظیم کن ... تو هم اکنون در برابر پروردگارت ایستاده ای ...!"
او :" پروردگارم؟! "
فرشتگان :" همان پروردگاری که تو را آفرید .. از او سپاس گزار باش به پاس نفسی که در تو می دمد "
او :" پروردگارم ...... به من نفس داد! از او تنها یک چیز می خواهم ... "
در برابر پروردگارش سجده کرد ...
پروردگارش :" بلند شو ... بگو چه چیز می خواهی؟ "
او :" مرا تسلیم کن ... من پایان می خواهم ... پایان ... "
پروردگارش :" اما هنوز زمان داری ... تا به جبران گذشته ات امیدوار باشی ... و ساختن آینده ات ... روشن .. "
او :" من گذشته ام را نمی خواستم ... آینده را نمی خوام تا آن هم زمانی تبدیل به گذشته ام شود ... "
پروردگارش :" تو باید زندگی کنی ... تا زمان پایان ، آن را از تو بگیرم "
او :" من اما نمی توانم .. نمی خواهم .. من فقط یک چیز او تو خواستم ... پایان! این را هم از من دریغ می کنی!؟ "
پروردگارش :" تو هم اکنون در پایان ایستاده ای ... همین را می خواهی؟! "
او :" پایانی در آغوش پروردگار ... "
و پروردگارش به او لبخند زد ....
" این پایان توست ... هر لحظه که اراده کنی ...
اما پایان در آغوش پروردگار ...... باید جنگید .. باید با زندگی بجنگی ... تا آن را به تو بدهم ... پس از آن در آغوش من خواهی بود ... و نه کس دیگر ...
به من قول بده ... که می جنگی ... که فریاد می زنی " می توانم " ... که دروغ هایشان را برای من باور نمی کنی ... آنها دروغ می گویند ... من پروردگار تو هستم و نه آن که آن ها برایت می سازند ... "
او :" تو را نخواهم دید ... به خاطر نخواهم آورد ... از کجا پروردگارم را پیدا کنم؟! آن هم بین آن همه دروغ ؟ "
پروردگارش :" چشمانت را ببند ... من را می بینی ... من همان لوح سفیدم ... که در کودکیتان از سفیدی می درخشید ... و اکنون گاه خاک گرفته و گاه سیاه سیاه است ... من را در درونت پیدا کن ... هنوز هم هستم .. در سفیدی ها و پاکی های باقی مانده در وجودت ... من را همان جا می بینی ... "
"او" لبخند زد ... گرمای حضور پروردگارش را احساس می کرد ...
" مرا به زمین باز نگردان .. آنجا سرد است .. "
پروردگارش هیچ نگفت ...
او فریاد زد ... :" اما آنجا در خانه ی شیطان ما در مرز شکستیم !!... پروردگارم ... شیطان قوی تر است؟! مگر نه آنکه او هم از جنس همین آتش بوده ؟! "
پروردگارش :" او هم از همین آتش بود ... به مخلوق من سجده نکرد ... از شما ضعیف تر است ... ! زمانت رو به بازگشت است ... به زمین بازگرد .."
دو فرشته به سویش می آمدند ...
او :" اما من هنوز سوال دارم !! ما در این جنگ کجاییم؟! جنگی بر سر لجاجت شیطان با پروردگارش ... شیطان انسان را فریب داد ... انسان ها هنوز هم فریب می خورند ! این بار خیلی ساده تر .. چون آنها حتی پروردگارشان را درک نکردند ...! این ها همه داستان است؟ یا حقیقتی تلخ؟! آنجا عدالت را کشته اند و پروردگارشان را در شیطان می جویند ...!!! "
فرشتگان با خنکای آتشی تند او را از فلک به قعر می کشیدند ... پروردگارش را نمی دید ... اما هنوز هم فریاد می کشید ...
" من به تنهایی با چه چیز بجنگم؟! شیطان درونم؟! تنفر را دور کنم ؟ سعی کنم عشق بورزم؟؟ به همین انسان هایی که زندگی را در لذت می جویند؟!!! صدای من را می شنوی!!؟ من جواب می خواهم ............... "
چشماشو باز کرد ... و باز هم همان اتاق سرد و تاریک ... و "او" تنها بود ! اما این بار نه بی هدف! "او" به دنبال پایانش بود ... پایانی که همیشه در رویاهایش می دید .......
____________________________________________________________________
#
ناخونای بلند وتیز ... بیشتر شبیه به پنجه های یه عقاب ...
می ذارمش روی شقیقم و فشارش می دم تو ...
گوشم داغ می شه ..
ناخونمو بیشتر فشار می دم ... گردنم هم داغ شده ...
آخیش ...
حالا می تونم مغزمو بخوارونم ... چه حسه خوبیه!
دو تا دستامو بلند می کنم ... مغزم می خواره ...
ناخونارو فرو می کنم تو سرم ، تا می تونم می خوارونمش ...
بوی تعفنشو حس می کنم ..
تموم تنم قرمزه ...
# یه قطره ...
دو قطره ...
سه قطره ...
داره ازش خون می چکه ...
قلبم می سوزه ! اما نه اندازه ی روحم ...
دستم داغ شده ... سرخ سرخ ...
اما ..
چرا چشمام خیسه ..؟
تو آینه به دخترک نگاه می کنم ...
صورتش سرخ سرخ ... چشماش زرد زرد ...
آینه شکست ... اما من هنوز فریاد نکشیدم ..
# بچه های سوم تو ساختمون اولی نمایشگاه زدن ...
وسط سالن تصویر سازی ایستادم ...
شگفتا!! خدا این همه روحیه ی لطیف و به قولی " پروانه ای " رو یک جا تو دخترا چطور جا داده!؟
بقیه ی سالن ها هم همینه ... سالن گرافیک .. طراحی .. کوفت ! زهر مار!!
در عجب مانده و در اندیشه ای سخت فرو رفته ...!
پس معلم ما بی خود نمی گفت تو چرا این مدلی می کشی ...!!!
در همین حال غوطه ور بودم ... تا دستی به شانه ام خورد! برگشتم ... چهره ی هپلی "دنیز" مقابل چشمانم به قیافه ی ابلهانه ام می خندید !!
خب دیگه تنها نبودم ... پس با هم به روحیه ی لطیف و نازک این همه دختر افسوس خورده و به حال خود دل سوزاندیم!!
# وقتی خدا برات پاپوش درست می کنه دیگه زورت نمی رسه .... !
تنها کاری که از دستت بر میاد " مدام به خود تلقین کنی که حتما حکمتی در این کار بوده!! یا حتما یه جا این قدر بدی کردی که این "کارما سوزی" شه !! اما من به کی بدی کردم ... ؟"
# شب ...
وسط آسفالت پشت بوم دراز کشیده ام ...
به آسمان خیره خیره نگاه می کنم ...
صدای از درون می گوید :" به چه می اندیشی؟"
با خود نجوا می کنم :" به سیاهی شب ... به ناپیدایی ستاره ام ... ماه کجاست؟ "
آسمان سیاه سیاه بود ...
# " به کهکشان می روم ... تنها با یک کوله بار تنهایی ... با سرعت و در بی انتهایی شب ... "
در کناره ی پنجره ی شکسته ی اتاقم تنها به آسمان سیاه شب با حسرت خیره شده ام... در حسرت پرواز حتی با همین بال های شکسته ام می سوزم ...
# در تاریکی به دنبال سر پناهی می گشتم ... برای فرار از رگبار تند نفرت ...
اما هر چه در تاریکی می گردم هیچ نمیابم .. هیچ نمی بینم!
صدایی فریاد می زند: " ابله! چشاتو باز کن !! "
افسوس ... آن صدا را همیشه نشنیده گرفته ام !
__________________________________________________________________
__________________________________________________________________
# بلاگم داره به گند کشیده می شه!! اینو باز کردم که لااقل تا یه مدت(تا همون کنکور یعنی) واسه هر مزخرفی یه پست نزنم!! همینو اگه خواسم چیزی بگم که رو دلم مونده(!!!!) بوده eDiteSh کنم!!!
من خیلی مسخرم می دونم !!
## احمقانه!؟ هه ...
## FroZeN داره به پایانش نزدیک می شه ...!
نه! تموم نمی شه ... فقط یه کوچولو عوض می شه!!!
هر وقت تونستم این قالب کوفتی رو عوض کنم درستش می کنم ..!
### تو = خودم !
### در دنیا هیچ چیز کاملا خطایی وجود ندارد ...
حتی یک ساعت از کار افتاده هم می تواند دوبار در روز وقت دقیق را نشان دهد!!
حتی شیطان ! بیچاره شیطان ... !
از دیدگاه "مرامی" هم نگاه کنی باز دم شیطان گرم! ما همین "یه ریزه" مرام هم نداریم!!
اما نه ... چرا بیچاره شیطان؟! بیچاره انسان ... کجای کاریم ما!؟
مگر نه که شیطان یک فرشته بود ... به "انسان" سجده نکرد و طرد شد! شیطان از اول با خدا مشکلی نداشت .. با انسان ها مشکل داشت !
اما ما به اصطلاح انسان ها ... ! هم با خدا مشکل داریم و هم با شیطان ! با خودمان هم مشکل داریم !! اصلا ما کلا مشکل داریم!!!
### حرفای بالا یه استنباط کلی از نتیجه ی نیم ساعت فک زدن استاد معارف بود !
شخصیتش برام جالبه !!
نه به این حرفاش و نه به اون حرفاش! نه به پزشکی خوندنش و نه به استاد معارف شدنش!! نه به لفظ قلم حرف زدن اولش و نه به شر شدنش و شوخی خرکیاش!!!
و با تمام این اوصاف تصور این که فقط پنج سال از ما بزرگتره دیگه یه کم غیر ممکنه!
"" اولین باری که بعر از 5 min شوک وارده گرفتیم چند سالشه قیافه ی ابلهانه ی خودم و بقیه خنده بود!!""
در هر حال ! می خوام اینو اعتراف کنم ... می بینمش از خودم خجالت می کشم !! اون کجای کاره و ما کجای کاریم!!! و فریاد آشنای وجدان آگاهم "خب ابله یه ذره تکون بخور"!
دارم به مرداب تبدیل می شم !
### و اما .. تمرین کردن را شروع می کنم !
( دقیقا در همین اوصاف به هم ریخته! از مملکت گرفته تا مدرسه و دانشگاه ها و خونه و .... ! )
در یک جمله ::: آدم بودن را تمرین می کنم! :::
در توضیح بیش تر آدمیت
* دیوانه می مانم اما مانند عاقلان رفتار می کنم ..
* خطر متفاوت بودن را می پذیرم اما این بار بدون جلب توجه متفاوت بودن را تمرین می کنم !!
* گفته اند :" کشتی در ساحل بسیار امن تر است .. اما برای این ساخته نشده "
من کلیشه بازگو نمی کنم! حقایقی ست که از بس تکرار شده و در مخ فرو نرفته تبدیل به کلیشه کردیمشان!
" مَثَل تنهایی من! می گن این کلیشه شده!! از یه چیز جدیدتر بگو!!! فک کن انسان چه قدر ابله؟! مثاله همون زن و تقویمه !!! "
* از این پی تمرین می کنم که منتظر بمانم اما معطل نشوم ! قاطع باشم نه لج باز !! و صریح باشم نه گستاخ !
دیگر هرگز نخواهم گفت "حتما" ! به همان "آره" اکتفا می کنم .. "نه" گفتن را تمرین می کنم اما نمی گویم "هرگز" ...
* هرگز برای دیر شدن دیر نیست! برای زود شدن هم دیر نیست!! پس زود باش!! و رو این جمله ی باب امروز که می گه " چه زود دیر می شه " یه خط قرمز بکش!
همه ی اینارو بافتم!! حالا ببینم چه قدر دووم داره!!
سوالی که همیشه برام بوده ...
چرا همیشه زوره تاریکی بیشتر از روشناییه!!؟
چرا قدرت شیطان از خدا بیشتره!!؟
چرا بدی پیروزه و خوبی بازنده!؟ یارو خوب بمونه .. نبازه هم کمش اینه که له می شه!! اگه هم نشه .. تعدادشون خیلی کمه ..
ساعت: 0 AM
تاريخ: سه شنبه 18 اردیبهشت1386


