تاریکی مطلق خستش کرده بود ... مدت ها بود دنبال یه ذره روشنایی می گشت اما هر چی می گشت کمتر پیداش می کرد ...

باورش نمی شد ... انگار بعد از این همه مدت راهو پیدا کرده بود .. خواب بود یا حقیقت ؟ توی اعماق اون جو تاریک نور کوچیکی از دور سو سو می زد ... باید بهش می رسید ، باید از شر اون تاریکی لعنتی خلاص می شد ...
هر چی جلوتر می رفت اون نور کوچیک بزرگ و بزرگ تر می شد ... تا جایی که وقتی به خودش اومد که توی روشنایی مطلق غرق شده بود و از پشت سرش تاریکی کوچیکی سو سو می زد! -چیک چیک- باورش سخت بود .. اما بلاخره بهش رسیده بود ...
اما ... -چیک چیک-
صدای چکه چکه های آب ... ؟
از کجا بود؟
به اطرافش نگاهی انداخت .... روشنایی مطلق ... ! حالا باید از کجا می رفت ؟ -چیک چیک- حالا هدف چی بود؟ -چیک چیک- حالا می خواست به کجا برسه ...؟ ! اه این صدای لعنتی چیه ؟ چرا خفه نمی شه؟ -چیک چیک- می خواست بره دنبال صدای چکه های آب .. انگار واسه همین اومده بود اون جا بین اون همه روشنایی که هرگز احساس تعلق بهش رو نداشت .. رد صدارو گرفت و رفت . -چیک چیک- می دونست داره درست می ره! حسش اینو می گفت ... یه چیزی از درون .... -چیک چیک- انگار داشت به عقب برش می گردوند ... انگار ...... یه آینه !!! رفت جلو تر و رو به روی آینه ایستاد ... اما ... این بار حتی چشمای زرد از نفرت خودشم ندید -چیک چیک- ... تصویر توی آینه ........ فقط ... فقط روشنایی بود و روشنایی .... همین!! حس کرد تو دلش خالی شد ... انگار هرگز وجود نداشت . رفت جلوتر ، -چیک چیک- اما بازم روشنایی ... این به چه معنی ...؟
قبل از این که بفهمه چی کار کرده با مشتش محکم به آینه ی بی تصویر کوبید ... روشنایی درون آینه به هزاران تکه تبدیل شد ... -چیک چیک- به خورده های آینه نگاه کرد ، و این بار تصویر خودشو دید ... توی تکه تکه های آینه ... تصویر تکه تکه شده ی خودش رو -چیک چیک- ... چشماش دیگه زرد نبود ... موهاش آشفته نبود ...! سفیدی چشمای سیاهش سرخ سرخ بود ... موهای صاف و بی حالتش روی پوست رنگ پریدش ریخته بود -چیک چیک- ... چه فرقی داشت ..؟! اون باید دنبال صدای چکه های آب می رفت .... برگشت تا ادامه بده ، اما این بار انگار راهش مشخص بود ...... -چیک چیک-
روی زمین رده پایی خونی رفته بود تا ....... اون چیه .. روی زمین ..؟
دنبال رده پاهای خونی راه افتاد ... هر چی جلوتر می رفت صدای چکه ها واضح تر می شد و اون تصویر پررنگ تر ..! -چیک چیک- چکه های آب ... یا خون ... ؟
تصویر واضح بود ... یه آدم روی زمین افتاده بود ... -چیک چیک- ... یه دختر ... بین همه ی روشنایی ها ... مرده بود؟! باید کمک می کرد ! به سمتش دوید ...... و ....
بالای سرش ایستاده بود ...
صدای چکه های خون کر کننده بود ... -چیک چیک-
تصویر شکسته شده ی دخترکی با موهای صاف و بی حالت با پوستی رنگ پریده و چشمایی باز و بی حالت ... -چیک چیک- ... سفیدی چشمای سیاهش سرخ سرخ بود ... توی نگاه مبهمش تنها چیزی که واضح تر از تصویر شکستش موج می زد ترس بود و نا امنی مطلق ......

* هر چندَش از آینه بیزار می شوم ... فردا دوباره در آینه تکرار می شوم *
writteN by .MiztY. N' biGwiG
* قرار بود اینو بنویسم با قالب خودم بذارم! خب نشد دیگه !!!
این:
.miztY.
ساعت: 10 PM
تاريخ: سه شنبه 30 مرداد1386
به خود می پیچم
می خندم
وحشیانه
مستانه
این بار فقط بدتر از همیشه
تو که بدتر از منی
هر چه دوست داری فریاد بزن که این طور نیست
من فقط به تو می خندم
حق خندیدن هم به خیال خود از من گرفتی؟
زهی خیال باطل
بیچاره دل خوش تو
که به خیال خود
خوشی را از من می ربود
من فقط می خندم
آن هم وحشیانه
تا بشنوی صدایش را که هنوز هم می توانم!

چیه؟
دو کلمه با خودم حق مباحثه ندارم؟
این چند وقته این تو مخم تکرار می شه
نمی دونم از کیه
تو نظرات همین جا یه دوست - dabaLachY - نوشته بود ...
قصه گوی پیر شهرم
بگذر آرام از کنارم
در برم منشین برایت قصه ای دیگر ندارم
قصه هایم مرده در من
دیگر از افسانه سیرم
بر مزار قصه هایم می نشینم تا بمیرم ...
______________________________________________
* راستی به کل حیثیت که به باد رفت به درک!
از اون جا که به کل دوست و رفیقم به دو سه نفر محدود کردم!! کسی پیدا نشد فدلکاری کنه آخر قالب نیمه تمومی که با خونه دل و بد بختی محض ساختم درست کنه . خودمو بیش از این که شد ضایع نمی کنم کلا بی خیال کل ماجرا شدم بابا مارو چه به قالب ساختن! حالا خدا بزرگه شاید یه روز یاد گرفتم تهشم درست کردم !!
این:
.miztY.
ساعت: 1 AM
تاريخ: جمعه 26 مرداد1386
از یه طرف دلش می خواست بمونه
و از طرف دیگه می دید زشته
مردد به چهره ی یخی که روبه روش نشسته بود و مخصوصا یه طرف دیگه رو نگا می کرد خیره شد
می فهمید که سنگینی نگاهشو حس می کنه و مخصوصا نگاهشو طرف اون نمی ندازه
پس ...
باید می رفت ..
نمی خواست ... اما تنها راهش بود ...
----------
دلش می خواست بدونه اون داره به چی فکر می کنه
توی سکوت ترسناکی فرو رفته بودن که هیچ کدوم جرات شکستنشو نداشت
اون حتی نمی خواست برگرده و دوباره بهش نگاه کنه
شاید جراتشو نداشت
می ترسید ... اما از چی ... ؟
نمی خواست بره ... می خواست تا ابد همون جا کنارش بشینه
و بهش نگاه کنه
سنگینی نگاهش هم دوست داشت ..
----------
وقت رفتنه ...؟
دوباره تقریبا با التماس نگاهش کرد تا شاید بفهمه هنوزم می تونه بمونه
اما ... اون هنوزم با سماجت یه سمت دیگه رو نگاه می کرد
بغض بدی داشت
می ترسید گریش بگیره
وای نه!!! اون طوری دیگه خیلی زشت بود
دیگه غروری براش نمی موند!
بلند شد
اما اون هنوزم نگاهش نمی کرد ...
تنها کاری که تونست بکنه
این بود که آروم پشتشو بهش کرد و ازش دور شد
آروم آروم ...
اشکاش دیگه زندانی نبودن
چون اون دیگه نگاهش نمی کرد ...
----------
از کنارش بلند شده بود
می خواست برگرده و داد بزنه همین جا بشین!
اما نه!! اون موقع دیگه غروری نمی موند!!
رفتنشو حس می کرد
اما بر نگشت
می دونست که بر می گرده
بلاخره بر می گرده
باید بر می گشت
اما ...
بر نگشت
هرگز بر نگشت .. چون غرورش نمی ذاشت ..
و اون هم هرگز بلند نشد بره دنبالش ... آخه غرورش ...
اما هنوزم همون جا نشسته تا اون برگرده ...
و اون هنوزم داره می ره ... تا اون بلند شه و بیاد دنبالش!

_____________________________________________
* چه ت.خ.م.ا.ت.ی.ک !
* یهو این حس ایجا شد! منم نوشتمش! نمی دونم این حس از عنفوان تحتانی کجا خارج شد!!!
* خیلی بده نه؟ غرور رو می گم!
** این نیمچه داستان ربطی به من نداره ها! چپ و چوله برداش نشه! **
این:
.miztY.
ساعت: 11 PM
تاريخ: شنبه 13 مرداد1386

یه دستش زیر چونش بود و با اون یکی دستش روی میز با انگشتای باریک و بلندش ضرب گرفته بود و به قیافه های ماتم زده ی روبه روش زل زده بود!
جمعیت تو سیاهی غرق بود و اون تو این فکر بود که " چه فکر خوبی کردن بعضی ملل (!) که واسه فوت فک و فامیلاشون جای سیاه سفید می پوشن ! مرگ آغاز یه رهاییه! دیگه سیاهشو اشک و آهش همه واسه بد بختیای خودتونه !! "
هه .. کلهم یه پوزخند تحویل جمعیت رو به روش داد و بلند شد از اتاق اومد بیرون !
چه کسل کنندس مراسم عذا! یارو یه روز میمیره 40 روز هر کس و ناکسی به بهونه ی فوت یارو خودشو چتر می کنه خونه ی داغ دیده های بدبخت که تو این هیری ویری باید آداب پذیرایی هم تمام و کمال به جا بیارن !!
" وا مصیبتا ... باید یه وصیت کنم واسه مرگ من ازین غلطا ممنوع!! من یه غلطی کردم مردم بیچاره خونواده چه گناهی دارن! "
آروم شروع کرد دور استخر با آب کدرش قدم زدن ... وسط زمستون بود و قاعدتا هوا باید سرد می بود .اما بر عکس .. اون احساسی از سرما نداشت!
روی آب استخر خم شد و با دستش برگای خشک درختارو از رو سطحش کنار زد .. موهای سیاهش که دورش ریخته بود تو سیاهی لباسش گم شده بود .. کمی بیشتر خم شد. می خواست خودشو تو آب ببینه .. اما تو آب فقط تصویر لرزان ساختمون پشتش معلوم بود ... یه پوزخند دیگه زد .. و دوباره رفت طرف در ورودی و جمعیت ماتم زده!
وارد سالن شد و با تمسخر قیافه های تک تکشونو از نظر گذروند .. "اینا واقعا ناراحتن؟!! "
رو به روش درست وسط سالن یه میز کوچیک رو با گل های سفید تزیین کرده بودن .. پیش خودش فکر کرد "خوبه باز اینا رو سیاه نگرفتن! " چشمش وسط گل ها به یه قاب عکس افتاد که با روبان مشکی مشخص می کرد علت تجمع اون همه قیافه ی ماتم زده صاحب اون عکسه!
رفت جلوتر ... چهره ی خندان دخترک درون تصویر با موهای مشکیش براش جدید نبود .. باید باور می کرد؟ رهایی؟ از همه ی مادیات؟! اون بود که همه ی اون آدمارو ترک کرده بود؟ اون بود که یه بهونه دست همه داده بود که به خاطر اون واسه بدبختیای خودشون زار بزنن؟ یعنی ... ؟
هه ... پس نرسید وصیتشو بکنه!
اما یه کم غیر عادی بود .. چه طور می شد که .... ؟!
نور آفتاب چشماشو می زد !
باز یادش رفته بود پرده رو بکشه که تا آفتاب زد از خواب بیدار نشه .!!!
لعنت بر باعث و بانیش!!! همش خواب بود؟؟؟؟؟!!!
خیلی تکراری و مزحک بود !؟
... زهر مار!!!
این:
.miztY.
ساعت: 11 PM
تاريخ: پنجشنبه 11 مرداد1386
خیلی وقته که دیگه هیچ کس و هیچ چیز مهم نیست ..
خیلی وقته که روز و شبا برام فرقی نداره ..
خیلی وقته که از درون پوچ پوچم ..
خیلی وقته که اضافم .. برای همه .. خودمو اضافه کردم ..
خیلی وقته که فرق آدمارو نمی خوام بفهمم ..
خیلی وقته که دیگه هیچی نیستم ..
هیچ وقت به اندازه ی امشب محتاج این جا نبودم .. و هیچ وقت این قدر خالی و ساکت نبودم که هیچی برای گفتن نداشته باشم .. جز نا امیدی و پوچی مطلق .
هیچی ...
خدا هم از من خسته شده ..
بیچاره حق داره ..
همه از من خسته شدن .. خسته می شن ..
کاری می کنم که خسته بشن ..
هیچ وقت این قدر شونه هام سنگین نبود .. سنگین از هیچی .. دقیقا هیچی ..
خستم
از خودم
یه چیزی تو گلوم گیر کرده
بغض نیست
نا امیدی ..
نا امیدی مطلق ...
خیلی وقته .. که دلم به هیچی خوش نیست ..
مهم نیست
هیچی ندارم که به خاطرش نفس بکشم .. بدوم ..
به حد کافی از خود بیزارم ..
نفس کشیدن که هیچ ..
هیچی ندارم
که به درد گفتن بخوره ..
تازه علت این همه گه بودن رو می فهمم
این همه هیچ بودن رو
چون دیگه هیچ امیدی نیست
خیلی وقته که نیست
برای بودن
برای ادامه دادن
همش بیهوده بیهوده

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از همه جا رها
انگار وسط زمین و آسمون گیر کردم
این:
.miztY.
ساعت: 11 PM
تاريخ: جمعه 5 مرداد1386