بارون به قدری تند شد که کمتر از یک دقیقه بعد انگار وسط یه دریاچه ایستاده بود پر از ماهی های رنگارنگ با 4 تا چرخ که صداهای نکرشون گوشو کر می کرد .. آخه انگار بیچاره ها شنا هم بلد نبودن !! ..
بازم قطار رفت و اون جا موند ... چرا همیشه جا می موند ؟ . چرا اونو با خودش نمی برد ... !!؟
"پشمک می خوری؟ "
" تو که می دونی من پشمک دوست ندارم!! " برگشت تا خشمشو تو چشماش بکوبه ... اما فقط یه چوب خالی دستش بود !! آخرین بار کی بود ... کی پشمک خورده بودن ... اما اون نخورده بود!! . کی گذشت ... !؟
داشت می خندید .. از سر و صورتش آب می چکید . !
" خب باشه ! چی می خوری بگیرم ؟ "
" لازم نکرده خودم می تونم برای خودم بگیرم !! "
" اوه! خب بابا بهتر!! چرا حالا پاچه می گیری ؟ "
بازم بیخودی بهش پریده بود ! گاهی دوست داشت خودشو بگیره تا می خوره بزنه !!!
" هیچی ول کن .. "
بلد نیستی بگی ببخشید !!؟
" خب البته عادت کردم ... آبنبات که دوست داری ! "
خنده ی شیطانی .. ای نامرد ! .
" تو که از اول بلدی ! خب آبنبات می گرفتی . می خوای اذیت کنی ها ببین !!"
" می خواستم ببینم بزرگ شدی یا نه ! "
" با پشمک!!!؟ "
عجب سوتی ای !! .
زد زیر خنده ...
" من که پایتم خودت می دونی .. حالا از همه ی اینا بگذر .. ببینم ! بازم جا موندی؟ "
....
مرتیکه دستشو گذاشته رو بوق بر هم نمی داره !!
برگشت تا یه چیزی بارش کنه ... اما .. حق داشت .. وسط خیابون ایستاده بود !
بارون هنوزم مثل سیل میومد !
فقط بارون بود ... سیل ... ماهی های 4 چرخ بد صدا ...
نه پشمک بود .. نه ابنبات ... نه خنده ی شیطانی ش .......
.
.
.
.
.
.
" باشه .. بیا .. همون پشمک خوب بود ! . "
.
.
.
" تو که دوست نداشتی ...... "
.
این:
.miztY.
ساعت: 1 AM
تاريخ: چهارشنبه 26 دی1386
درو باز کرد تا مثل هر شب آشغالارو دم در بذاره .. داشت درو پشت سرش می بست که دید دخترک بالای پله ها پشت بهش ایستاده و به یه نقطه خیره شده ... آروم از پشت بهش نزدیک شد ... اما انگار اونجا نبود . اصلا متوجش نشد ... خندش گرفته بود .. یه شبه چه قدر غریبه شده بودن .. مطمئنن اگه قبلانا بود با یه شوخی خرکی دخترک رو زهره ترک میکرد ! .
" می دونی این جا تورو یاده چی انداخته؟ . "
هه . همین جوریشم یکه خورد ! . با تعجب نگاهش کرد .. چه قدر غریبه شده بود ... یه غریبه که انگار تازه داشت از اون دور دورا میومد ...
آهسته گفت "داشتم به همین فکر می کردم .. این گوشه منو یاده چی می ندازه ؟ . "
" یه شب از ترس اومده بودی این گوشه نشسته بودی .. جرئت هم نمی کردی بر گردی تو خونه " از یاداوری اون شب بازم خنده رو لباش نشست .. چه قدر قیافش خنده دار شده بود ! .
" ترس از چی؟!! "
" از تاریکی ! آخه تنها هم بودی ! ! "
" من ترسو نیستم !! "
بازم قیافش مثه بچه ها شد ! . مثه قبلا" نا ... آروم خندید ..
" نه نیستی اما از تاریکی مثه غول می ترسی . ! "
خودشم خندش گرفت ... " جدی!؟آره هنوزم همین طوره اما کمتر! خب بعد چی شد؟ "
" هیچی ... من در همین وضعی که الان هستم اومدم تا آشغالارو بذارم دم در که جنابعالی رو دیدم ! . همین گوشه جمع شده بودی و به خیالت کسی هم نمی دیدت !! "
" چه قدر خنگم ! "
" هیچی دیگه تا دم دمای صبح همین جا نشستیم مزخرف به هم بافتیم تا خورشید در بیاد و شما تازه بتونی تو نور سحرگاهی کپه ی مرگتو بذاری !!! "
نه . بازم زیاده روی کرد .. هنوز مثه قبلانا نبودن .. و اجازه نداشت مثه قبلانا حرف بزنه .. بازم هاله ی تعجب توی چشای لعنتی ش ...
دیگه چیزی نگفت ...
" یعنی تو تا صبح این جا با من نشستی!!؟ "
" آره . زیادم نبود دو سه ساعت بعدش هوا روشن شد .. "
" چه مهربون .. "
مثه همیشه ... .
.
این:
.miztY.
ساعت: 10 PM
تاريخ: دوشنبه 24 دی1386
چند ماه پیش بود .....
که به مغزم آمپول بی حسی زدم ؟ .
فقط نمی دونم اثرش تا کی می مونه . . .
! .
....
حتی اگه برم . . .
لای در رو باز می ذارم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
می بندیش؟ .
....
دیشب یه کابوس دیدم
یه کابوس خنده دار
پر بود از من
با رنگای جیغ .
خودم می دونم اثره چیه ! .
....
من یه گور خرم
که
دچاره تنوع رنگی شده .
و تو ؟ .
پ.ن: دچار تهوع روحی روانی شدم .
پ.ن: حالم از نبودنای طولانیم به هم می خوره ! . خب چه کنم مگه دسته منه !!؟ .
خودمم تو سورپریزم ! .
به هر حال . بررررررگشتم ! .
پ.ن: بعضیا فقط بلدن مزخرف بنویسن .
آخی بیچاره ها ! . خب نمی تونن . . . ! .
:-" .
خودمو گفتم . ؟ .
.
این:
.miztY.
ساعت: 12 PM
تاريخ: یکشنبه 23 دی1386