. سفید سفید ... همه چیز زیر سایه ی سفید محاصره شده ... فقط می تونست هاله ای از شکل ها رو تشخیص بده .. " کثافت تو حق نداری تنهام بذاری می فهمی ؟ لعنتی فقط یه چیزی بگو ... " پس فقط اون نبود که تو دنیا تنها مونده بود ... و اون بود که حق نداشت تنها بذاره ...
رگای گردنش زده بود بیرون ، به وضوح می تونست خون رو توی چشمای مهربونش ببینه .. انگار همه چی تو هم گره خورده ! باز و بسته شدن دهنش رو می دید ... حس می کرد داره داد می زنه اما چیزی نمی شنید .. ! حس می کرد از بی حسی مطلقش خسته شده اما کاری نمی تونست بکنه ... چشماش سرخ سرخ بود ...
دستاشو دور بازوهاش حس می کرد ، با تمام قدرتش داشت تکونش می داد ... کاش فقط می فهمید داره چی می گه ...
.
.
سرد سرد ...
سبک سبک ...
تنهای تنها ...
آروم و ساکت ... حس می کرد اون جا به خدا نزدیک تره ، می خواست بدوه ، داد بزنه ... " حالا من رهای رهام ... آزاده آزادم ... " می خواست با بلندترین صدای ممکن بخنده ... تا همه بشنون ، بدونن ... اون الان خوشحاله ....
دستایی که محکم شونه هاشو تکون می دادن رو حس می کرد ... چشمایی که سرخ سرخ بود ... خیس خیس ... چهره ای که انگار تو هم گره خورده ... صدای فریادی که کم کم داشت شنیده می شد ...
اون جا نه سرد بود . نه سبک . نه تنها . و نه رها ...
ساعت: 10 PM
تاريخ: شنبه 27 بهمن1386

