. هیچ حس خاصی به هیچ چیز ندارم . .پی نوشت. . . . . . . . قصه ی این جا هم دیگه به سر رسید. به قول دوست " بدرود " . . این وبلاگ هم تعطیل شد. .
تنهای تنها همان بالای بالا نشسته ام و فقط به بند کفش هایم که زیر پایم تاب می خوردند نگاه می کنم و می اندیشم که ...
اگر آدم ها فقط چند لحظه قبل از حرف زدن فکر می کردند دنیا به چه شکل در می آمد ...
.
.
.
بگو: " بخند " می خندم
بگو: " گریه کن " گریه می کنم .
حسی برای وصف کردن نیست
چیزی هم برای نوشتن نیست
هر چی بیشتر می گذره بیشتر به "نقطه" بودن خودم پی می برم !.
برای چه بنویسم ؟ وقتی هیچ فایده ای در هیچ کدام از نوشته های من نیست .
دیگه وقت رفتنه
ساعت: 11 PM
تاريخ: شنبه 17 فروردین1387

