از زماني كه صداي خورد شدنش را شنيدم
تا به حال
حتي ذره اي فكرم را مشغول نمي كرد
نا خواسته چنان دور شده كه باز گشتش غير عملي ست
انگار ...
.
چنان پنجه هاي سردي در گلويم سفت و سفت تر مي شد
چنان خستگي به تنم مي ماسيد
چنان سرد سرد بود تنم
چنان بود كه هرگز فكرش را هم نمي كردم
كه هيچ كس نمي فهمد
.
چنان آزاد و رهايم
چنان سبك شده
چنان بي حس بي حسم
كه نمي فهمم درست يا غلط بودنش را
فقط همين قدر مي دانم كه "بسه"
همين قدر حس مي كنم كه "نمي خواهم"
.
انگار بيشتر سنگ ها وا كنده شده
فقط خورده ريز ها جا مانده
كه به آنها هم مي رسم
راضيم ..
.
انگار داشتن سياست در زندگي
لازمه ي همه چيز شده
سياستي كه من نه دارم نه عرضه ي داشتنش را
اما انگار بايد تمرين كرد
حتي همين سياست را ...
.
ساعت: 3 AM
تاريخ: شنبه 30 شهریور1387

