چرک های متعفن مغزم را هر چه بیشتر بیرون ریختم بیشتر ترشح شده
نشسته ام بر لبه ی تنها پنجره ی اتاق تاریکم . بیرون از اتاقم هوا تازه شده . هوا روشن شده . پرنده ها می خوانند . من که نمی فهمم . نگاهشان که می کنم می بینم شان همه بر بالاترین شاخه های خشک ترین درخت کوچه مان نشسته اند . پرنده ها غار غار می کنند . و من نگاهشان می کنم و نمی فهمم به چه کسی این طور اعتراض می کنند .
من تنها نشسته ام بر لبه ی پنجره ی اتاقم . چشم هایم انگار که خیس شده . مایع لزجی می چکد بر لباس م از چشم هایم . ترشحات مغز متعفن م بیشتر و بیشتر شده . بوی تعفن گرفته ام بر لبه ی پنجره ی اتاق تاریکم اما هوا روشن است .
صدای سوت ممتد مغزم را می شنوید؟
نگاهم به همان شاخه های خشک ترین درخت کوچه مان خیره مانده . صدای غار غار پرنده هایش را نمی شنوم .
ساعت: 10 PM
تاريخ: چهارشنبه 19 فروردین1388
