تبليغاتX
H . E . R

H . E . R

من تنها در یک نقطه خلاصه می شوم .

 

با چشمان بسته نشسته ام
از بوی آشنای دود سیگار همیشگی اش
فهمیدم باز هم آمده
تا دوباره رو در روی من با همان چشمان خیره اش
بنشیند و بگوید
و من هم فقط گوش کنم
و همان طور که به دود سیگارش که فقط یک پک ش را زد
و بعد فقط بین انگشتانش بازی بازی می کرد
خیره نگاه  کنم
و تمام حرف هایش را آرام آرام بجوم
عجیب تلخ است
.
.
.


این: .miztY.
ساعت: 10 PM
تاريخ:
سه شنبه 29 اردیبهشت1388


 

از بیرون پنجره ی اتاق من صدای قهقه می آمد
از داخل اتاق من صدای سکوت می آمد
و من لبه ی پنجره به هر دو صدا فکر می کردم .

.


این: .miztY.
ساعت: 7 PM
تاريخ:
سه شنبه 29 اردیبهشت1388


 

.

دلم یکی مثل نوبادی ِ خودم را می خواهد [نقطه]

آن قدر همان جا می نشینم تا دست آخر بمیرم !

 


این: .miztY.
ساعت: 6 PM
تاريخ:
سه شنبه 29 اردیبهشت1388


 

اگر آدم ها دروغ نمی گفتند

اگر آدم ها راست می گفتند

از تک تک ریزه کاری هایشان هم راستی گفتار می بارید

نیازی به نگاه تیره و تار من نبود

که تمام دروغ ها یا شاید اغراق هایشان را به خودم ثابت کنم

دلم بد جوری فشرده

بدجوری می سوزد

بد جوری می گیرد

دلم چیزی شبیه بغض یا نفرت می خواهد

دلم چیزی به جز بی حسی مطلق می خواهد

دلم می خواهد این بار از ته دلم بخندم

دلم گرفته

دلم انگار خیلی وقت پیش مرده

دلم می خواهد شاد باشم

بخندم از ته دلم

و دوست داشته باشم

از این گیج ی مطلق

از این معلق ماندن بی دلیل

از این همه هیچ بودن

از این همه ...

خسته ام

.

 


این: .miztY.
ساعت: 0 AM
تاريخ:
یکشنبه 20 اردیبهشت1388


 

روی مبل راحتی گوشه ی اتاقش لم داده بود و به بخار قهوه ی غلیظ روی میز کوچیک کنار مبلش که با دود سیگار و عود قاطی شده بود خیره خیره نگاه می کرد .. هوای اتاق نارنجی بود . خورشید از پشت پرده های اتاق می رفت که پشت ساختمونایی که حتی کوه ها هم پشتش گم شده بودن خاموش شه .
سرد بود . از لای لبای نیمه بازش بخار نفس هاش رو می دید اما بخار قهوه ی غلیظ روی میز کوچیک کنار مبلش ادامه داشت .. مثل همون قهوه ی تلخ کنج کافه و بخار غلیظ ش و چشمایی که فقط بخار قهوه رو می دید .. عجیبه . توی سرش فقط صدای ریتم یک نواخت موزیک بود و چشمایی که هرگز جز بخار قهوه جایی رو ندید .

 


این: .miztY.
ساعت: 11 PM
تاريخ:
شنبه 19 اردیبهشت1388



چشمان من به روی همان دیواری که روزی رویش نوشته بودم که من از همه چیز و همه کس گله دارم خشک و ثابت مانده . مدت هاست ...
باران می بارید . عابرین با سرعت از کنارم می گذشتند و می رفتند و من همچنان خیره و ثابت به همان دیوار خالی خیره خیره نگاه می کردم .
همه جا تاریک بود . جز نور چراغ ماشین هایی که هر از گاهی از کنار من و دیوار خالی می گذشتند و صدای حرکت چرخ هایشان به روی آسفالت خیس از کناره های گوشم می گذشت نوری نبود .
باران می بارید . اما ماه هم پیدا بود .



این: .miztY.
ساعت: 10 PM
تاريخ:
دوشنبه 7 اردیبهشت1388



|
|
|


چشمهایم را محکم می بندم
نشنیده می گیرم تمام لغات لزج بی انتهای مغز فاسدت را
دلم تنگ می شود. اما باز هم می روم
می روم و تک تک تلخی هایت را زیر لب تکرار می کنم
تا دوباره بر نگردم
تا نشنیده بگیرم و بروم
...و بروم

|
|
|


با خودم حرف می زنم . آنقدر به آسمان خیره شدم تا آن هم سیاه شد
نمی دانستم وقتی می گفتم من لیاقت ندارم چقدرش راست بوده
نه من لیاقت ندارم
راست ِ راست
.
.
.
شب نبود
آفتاب چنان در وسط آسمان داغ داغ حضورش را به رخ می کشید که حرفی برای کسی نمی ماند . تنها چیزی که بود جاده ای بی انتها و سایه ای که می خواست حتما تا انتهای جاده رفته باشد .. زیر لب می شمرد . آرام آرام قدم هایش را .. و آن تنها صدای قابل شنیده شدن بود .هوا ابری بود و آسمان تاریک اما شب نبود . باران می بارید . داغِ داغ
.
.

پ ن:
. بی حس .

|
|
|


هی به من نگاه می کرد و می گفت که مطمئن باش پشیمون می شی . و من در این اندیشه که مردم از نوع بعضی فقط ، عجب رو و قدرت بالای اعتماد به نفسی دارند ! و من بودم که تمام دیشب در مغزم با خودم حرف زدم و داستان بافتم و گفتم و گفتم و در آخر قبل از این که بخواهد خوابم ببرد در این فکر بودم که این ها یادم بماند فردا بروم بلاگ م رو بعد از چند قرن و اندی شاید هم خیلی کمتر آپ کنم [این وبلاگ را نمی گویم هرچند ] و صبح هر چه فکر کردم خزعبلات شب قبل ذره ای در مخم هویدا نشد که نشد که نشد و وبلاگ من آپ نشد و نشد و نشد این شد که این گونه و این جا شد و به این شکل شد آن هم درست وقتی که دخترکی که از خستگی پاهایش هر چند قدم چند بار روی زمین لِخ لِخ و خِر خِر صدا می داد در حالی که در دست چپش آستین هایش را گرفته بود و با دست راستی اش هم بادبادکش را روی کولش انداخته بود طوری که نوار آخرش با نسیم ملایم ی که از رو به رو می آمد پشت سرش مثل پرچم های فتح جاهای مختلف تکان تکان می خورد و دوربین ش هم که مثل همیشه آویزون گردنش بود و با هر قدم از این طرف به آن یکی طرف تاب می خورد و مدام پیش خودش فکر می کرد چند کوچه ی دیگر مانده تا بلاخره به ویلای خاله ی بسیار بسیار عزیز ش برسد که می دانست الان شیرینی های آماده شده توسط همان خاله اش فقط و فقط هم برای خودش بالای یخچال چشمک چشمک می زند و ابروان در هم گره شده ی مادرش هم از سمت دیگر که مبادا به طرف یخچال برود [ای دل غافل ] و باز سعی در قناعت داشت دخترک به همان آب نبات چوبی بد مزه ی گوشه ی لبش و بی توجهی به نگاه ها ی از سر دلسوزی یا شاید هم کنجکاوی اطرافیانش و آهان راستی ! نگفتم که باران می بارید وقتی رفتیم و باز باران گرفت وقتی بر می گشتیم و الان هم باد ی می وزد خوراک خودم به تنهایی و نه هیچ کدام دیگر از کسی یا چیزی به جز همان دوربین و شاید هم گوشی زبان بسته ی من که هر چه زلم زیمبو تا به حال بهش وصل شده بیش از هفته ای دوام نداشته عمرا ، و تنها نخ است طناب است نمی دانم چه می شه گفت بهش اما همان وصل مانده بهش و باز من هر روز یادم می رود بدهم کسی این را درست کند ش طوری که فنرش عمرا دیگر در نرود . من بیش تر فنرش را دوست دارم . اصلا هم انتظار درک مقابل یا متقابل ندارم از هر کسی که این قدر بیکار بوده شاید در آن لحظه ی خاص یا آنقدر ارزش گذاشته برای من و این بلاگ من که تا ته این را نشسته و خوانده و هیچی هم نفهمیده که چه می خواستم برسانم یا اصلا هیچ چیز نرسانم در کا طلب بخشش و مغفرت و دیگر هیچ

|
|
|

لبه ی پنجره که نشسته بودم
و مدام این پا و آن پا می کردم
که بپرم یا نپرم
فقط همان وقت ها بود که
یادم می آمد
که هیچ فرقی نمی کند
چه آن پایین باشم
چه آن بالا
یا چه همین وسط ها لبه ی پنجره نشسته باشم
و مدام این و پا و آن پا کنم
که بپرم یا نه
در هر صورت
من همین می مانم که هستم

. ردبول مان را می خوریم پس


|
|
|


من فقط یک نفرم
آن یکی را نه من دیده ام
نه تو می بینی
هنوز هم با همان سیگار گوشه ی لبش
و دودی که با بخار نفس هایش در هوا پر شده بود
دست هایش را تا ته جیبش فرو کرده بود
و مدام از پاشنه به پنجه ی پاهایش تاب می خورد
و من هنوز هم همان جا
زیر صدای رعد آسمان ایستاده ام
و به سیگار گوشه ی لبش خیره خیره
آنقدر نگاه می کنم
..تا تمام شود


|
|
|


فکر می کنم حضورم کم رنگ شده
رو به پاک شدن می روم . فکر می کنم
فکر می کنم باید به اولین خیابان پر رفت و آمد که رسیدم
همان طور که نگاهم روی بند کفش هایم ثابت مانده
از خیابان رد شوم
اما نه
میانه ی راه باید بایستم
همان جا که از دو طرف به یک اندازه است
در نگاهم همان بند کفش هایم می ماند
و آنقدر صبر می کنم
تا صدای ترمز ماشین ها یا بوق های ممتد
مرا از خودم مطمئن کند
که هنوز هم هستم
حضورم هنوز هم حس می شود


|
|
|


پنجره ی اتاق من دراز است
جلوی پنجره ی اتاق من قبل از ساختمان های جلویی اش شاخ و برگ درختی می باشد
درخت جلوی پنجره ی اتاق من جوانه زده هوار تا
سبز سبز شده ازین سبز های نوی تازه ی آب دار
پشت این درخت جلوی پنجره ی اتاق من آپارتمانی ست بلندتر از خانه ی ما و اتاق من
در طبقه ی 4 رم این ساختمان آقایی زندگی می کند که هر وقت می خواهد سیگاری آتش کند به کنار پنجره اش می آید
این آقا حتی در باران و زیر برف هم دیده ام که آمده باشد
قبل از شروع 88 دیدم که این آقا داشت شیشه ی پنجره اش را تمیز می کرد
به گمانم در خانه تکانی کمک ی می رساند
من هم فکر کردم پنجره ی اتاقم را تمیز کنم
اما یادم نیست چه شد
و پنجره ی دراز اتاق من هنوز هم خیلی کثیف است
من در روز آسمان را تیره تر
و در شب هم پر از کثافت می بینم
این پنجره ی اتاق من است که کثیف مانده .


راستی حال من خوبِ خوب است
من می گویم و شما باور می کنید


|
|
|


بوی قهوه ای که مشام آدم های عادی را می سوزاند از هوس انگیز بودنش او را فقط متحیر بخار غلیظ ش که در فضای گرفته ی کافه بالا و بالا تر می رفت و رفته رفته محو می شد کرده بود . نه به قهوه اش نگاهی می انداخت و نه به من و نه به هیچ چیز دیگر ، انگار تنها مساله ی حیاتی اش همین بود که میزان بالا رفتن بخار غلیظ قهوه در آن فضای گرفته هر چقدر که می گذرد چقدر کمتر می شود و تا کی ادامه دارد و چه وقت تمام می شود ... و من تمام مدت نگاهم به قهوه اش که رفته رفه سردتر می شد بود و نگران این که اگر بخار قهوه تمام شود چه کار می کند .


این: .miztY.
ساعت: 9 PM
تاريخ:
جمعه 4 اردیبهشت1388


کپي برداري بدون ذکر منبع غير مجاز مي باشد
www.j28.ir & www.dom4in.com