آخرین تابستان گرم مان را یادت مانده
که باران می بارید داغ داغ و تو می خندیدی
و من خیس می شدم
و شلپ شلپ می دویدیم زیر باران داغ تابستان
و تو می خندیدی و من فکر می کردم که ...
فکر می کردم که ...
باران نمی بارید اما صدای رعد بود و نور ساعقه و من از ترس پشت تنها صندلی اتاق خاموشی که روزی تو روی همان صندلی ایستاده بودی و می خندیدی ، پنهانی می ترسیدم ... و فکر می کردم من هم همان صندلی و خنده ات را می خواهم و تو افتادی و باز هم خندیدی ... یادت مانده من بالای صندلی رفتم اما هرگز نخندیدم و تو همچنان می خندیدی ؟ ...
باران می بارد ، هوای سرد اتاق م ریه هایم را می سوزاند و تو نیستی ، تو نمی خندی و من می خندم و می خندم روی همان صندلی شکسته نشسته ام و به باران و صدای رعد فکر می کنم ، من نمی ترسم تا تو باز هم به ترس من بخندی و این بار فقط من می خندم و می خندم و ....
عجیب تمامش چنان تلخ است .....
ساعت: 0 AM
تاريخ: یکشنبه 8 شهریور1388

